توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
"خورشید در آسمان می درخشید، آفتاب گرم و سوزنده بودو وقت مکتب و درس، همه با هم روی زمین بر سنگریزه های داغ تر از آفتاب نشستیم و گویا هر لحظه آفتاب سوزان تر و هوا نیز گرم تر می شد. هوا گرم و زمین گرم و درس معلم گرم . "
"ما شاگردان مکتبی در شهر پلخمری ولایت بغلانیم. و روی زمین درس می خوانیم اگر شانس یارمان باشد ممکن است خیمه ای نصیبمان شود و از آفتاب گرم نجات یابیم و در پناه خنکای سایه آن گوش به درس استاد سپاریم. اما همیشه از این شانس ها در خانه ی مان را نمی زند. خلاصه با تمام گرمی هوا و زمین و آفتاب ما حاضریم درس بخوانیم."
در روزهای هفته سواد آموزی هستیم اما هزاران افسوس که این کمتر حقیقت است و بیشتر شعار. مبارزه با بی سوادی از آرمانهای دیرینه ما ست اما در این هفته بهتر نیست گامی به سوی واقعیت سواد آموزی برداریم.وقتی شاگردان مکتبی در ولایت پروان در حویلی مکتب توسط گازات سمی مسموم می شوند و تخت شفاخانه میزبان آنها، وقتی صدها شاگرد دختر از تحصیل باز می مانند و هزاران شاگرد دیگر در هوای سردو گرم ، روی زمین درس می خوانند ، کدام یک از بی نهایت آرزوهای ما به حقیقت نزدیک می شود؟
جامعه ای که غرق در بی سوادی و جهل و نادانی ایست چگونه با این اوضاع نا به سامان به سوی پیشرفت و ترقی حرکت کند؟
وقتی هر لحظه نا امنی ها افزایش می یابد و ولایت ها در حال سقوط به دست مخالفان است ( ولایت نورستان در آستانه سقوط قرار دارد.) چگونه مکتب ساخته شود؟ و چگونه مردم بی سواد، با سواد شوند؟
کدام منطق انسانی حکم به مسموم کردن شاگردان مکتب که معصوم و بی گناهند و تشنه آموختن ، می کند؟
و کدام ایمان خدایی می گوید که به صورت دختران اسید بپاشید تا از رفتن آنها به مکتب جلو گیری کنید؟
نمی دانم این کدام عقل سلیم است؟
و کدام ایمان راستین خدایی؟
اگر یک مکتب ساخته شود چند مکتب به آتش کشیده شده و ویران می گردد و این آن شهری است که مردمش را جهل و نادانی جادو کرده است تا نتوانند راه درست زیستن را دریابند...
در هفته سواد آموزی برای هم دیگر قلم و دفترچه ای با کاغذ های سپید هدیه دهیم و شروع به نوشتن کنیم: یک... دو... سه...
باران
هفتم اردیبهشت هشتادو هشت

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر