" شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می ترواد ز لبم قصه سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب "
روز جمعه بود، 4/10/1388. و من امتحان داشتم . آخرین روز کلاس انگلیسی ام بود. بعد از کلاس به اتفاق همکلاسی هایم از استاد خداحافظی کردیم و هر کس به راه خود روان گشت . به خانه بازگشتم . در زدم . خواهرم در را باز کرد و گفت دیگران در خانه نیستند. روبروی هم نشستیم و شروع به صحبت نمودیم . او گفت ، من شنیدم . من گفتم ، او سرا پا گوش بود. از کلاس و درس و استاد برایش گفتم و ناگهان... احساس دلتنگی عجیبی مرا فرا گرفت . ناگهان دلم تنگ شد . برای همه آن روزها که درکنار همکلاسی هایم درس را گوش می دادیم و در گوشی صحبت می کردیم آن هم فارسی نه انگلیسی ، آخر قانون کلاس مان بود که باید به انگلیسی صحبت کنیم و ما همیشه این قانون را زیر پا می گذاشتیم . دلم برای همه آن لحظات خوب با هم بودن تنگ شد و گرفت و گرفت ...
با آه و حسرت رو به خواهرم گفتم : دلم برای کلاس و همکلاسی ها و استادم تنگ می شود!
بعد از سالها این اولین باری ایست که در کشور خودم دلم برای کلاسی و درسی تنگ می شود . یاد سالهای گذشته افتادم . یاد ایران... یاد دبیرستان ... یاد دوستانم که در ایران بودند... دلم بیشتر گرفت... دلتنگ تر شدم و اندوه سراسر وجودم را فرا گرفت ... آه که چه روزهای خوبی بود! چه دوران شگفت انگیز و خاطره سازی ! چه لحظه های دلنشینی !
سراسر سادگی و صمیمیت ، آکنده از صفا و دوستی و پر از مهربانی و خنده و خوبی ...
سراغ قفسه کتابهایم رفتم . دفتر خاطرات آن دوران را پیدا کردم و با ولع تمام شروع به خواندن نمودم ، ورق زدم و خواند م :
" دلم می خواد برم به یه جزیره
اون جایی که مال آدمای غریبه
مال اون کسایی که بی پناهن
با گریه هاشون همیشه چشم به راهن... (29/6/1381) "
" دیگر بهار هم سر حالم نمی کند چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند
پاییز زرد هم که خجالت نمی کشد رحمی به باغ رو به زوالم نمی کند
آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار؟ وقتی که سنگ رحم به بالم نمی کند... "
" کاش می شد رها بشم
مثل قاصدک زیر پای دیدنت فدا بشم
کاش می شد همیشه لبخند و مهمون بکنم
کاش می شد سادگی رو تو اوج دیدنت پریشون بکنم ... ( 5/1/1382) "
" تو این حصار غربت
دلم گرفته مثل غروب خورشید
شب شد و مهتاب تو آسمون
یه مشت ستاره پاشید ... (17/7/1382) "
و بعد یادداشت هایی را که تک تک دوستان قدیم برایم نوشته بودند ، خواندم و به یادشان دلم پر زد تا آن دوران . خاطرات را مرور کردم و هر کدام را به خاطر آوردم ، گاه خندیدم ، گاه تعجب کردم ، گاه اندوهگین و گاه افسرده و دلتنگ ...
با سرعت تمام صفحات دفترهایم را ورق زدم . دنبال چیزی می گشتم که یک لحظه به ذهنم خطور کرده بود . گشتم و در آخر...
در یکی از دفترها آن چه می خواستم را یافتم . آری ، شماره های تلفن ...
موبایلم را برداشتم و شماره بهترین دوستم را گرفتم . چند بار امتحان کردم . اما جوابم را نمی گرفتم . کامپیوتر پشت خط می گفت : مشترک گرامی لطفن را مرکز خدمات 118 تماس بگیرید . اندیشیدم . شاید شماره شان تغییر یافته است . نا امید نشدم . شماره دوست دیگرم را امتحان کردم . بوق آن طرف خط را شنیدم . هیجان زده شده بودم . بدون تامل قطع کردم . بعد هم پشیمان شدم . لحظه ای به فکر فرو رفتم . چه بگویم ؟ چه بپرسم ؟
خلاصه خودم را راضی کردم و دوباره شماره را گرفتم . بعد از دو بوق و خیلی سریع ، خانمی از آن طرف جوابم را داد. صحبت کردم : ببخشید خانم ... هستند؟
چند دقیقه ای صحبت کردیم و در کمال تعجب و شگفتی قطع کردم . آه که چقدر از آن دوران فاصله گرفتم . دیگر از آن دختر شاد وسر حال و با ذوق و استعداد آن زمان خبری نیست .دیگر آن شوخی ها و درس خواندن ها و کوشش ها از یادم رفته است . به چند سالی که به کشور خودم باز گشته ام اندیشیدم . به دوستانم و به خودم...
به کارهایی که کرده ام و فعالیتهایی که داشته ام . به لحظاتی که گذرانده ام ... به همه این سالها فکر کردم ...
صفحه آخر دفترم را گشودم ، نوشته شده بود :
خدایا،
من در کلبه ی
حقیرانه ی خود چیزی دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری
من همچون تویی دارم
و تو چون خود نداری...
( جمعه : 20/6/1383 )
باران
دهم دی ماه هشتادوهشت .
