به نام خدا
"بس است ! دیگر بس است!"
1388/4/13
ساعت ، 11:00
دروازه ی شمالی دانشگاه کابل
هوا گرم بود و من به اتفاق چند تن از دوستانم منتظر آمدن موتر بودیم تا در یک جلسه ی آشنایی و گفت و گوی دانشجویی با یکی از کاندیدان ریاست جمهوری شرکت کنیم. بعد از چندی موتر از راه رسید و همگی با هم به سوی دفتر کاندید مورد نظر به راه افتادیم .
ساعت ، 11:40
ما یعنی جمعی از دانشجویان رشته های مختلف و از دانشگاههای شخصی و دولتی ، وارد دفتر کاندید مذکور شدیم . و با استقبال گرم او مواجه گشتیم ، با سلام و احوالپرسی همگی در چوکی ها قرارگرفتیم و با آشنایی مختصر دانشجویان جلسه آغاز گردید و با پرسیدن سوالات از کاندید محترم شکل رسمی به خود گرفت . جناب کاندید هم با حوصله مندی تمام و کمال در صحبت گشود و از هر دری و هر حرف و حدیثی ما را بی نصیب نگذاشت . از گذشته های تاریخی گفت ، از آرمان ها و نظر داشت هایش ما را بهره مند ساخت و خلاصه ...
او در پاسخ هر سوال بحث را از ابتدا آغاز و به انتها می رساند و در صحبت هایی که دایره وار تکرار می شد سوال های زیادی به ذهنم خطور می کرد که دلم می خواست هر یک جمله ای که او می گوید من هم یک علامت سوال بعد از کلمات چه کار؟ چگونه؟ چطور؟ کی؟ کجا؟ و ... بگذارم و خیالم را راحت نمایم. بحث از تشکیل حزب جوانان و خانواده ها و فرهنگ حاکم بر آنها به سیاست خارجی و داخلی دولت آینده ، قانون رسانه ها و تامین امنیت کشیده شد . از سازمان جوانان به مسئله دین گریزی آنها و جدایی دین از سیاست و خلاصه به خشونت علیه زنان و اینکه هنوز هم در کشورهای مختلف جهان زن سیلی می خورد ، هم گذشت . و از این سو به آن سو در گردش بود و این ذهن خسته و نا توان من بود که هنوز نفهمیده ، این حرف ها و حدیث ها کی جامه ی عمل می پوشد؟
این گپ ها و سخن های با القوه کی با الفعل می گردد؟ به امید کدام روز روشن باشیم که ما صاحب جوانانی شاغل خواهیم بود که خود اتکایی و خود کفایی را" خود" آموخته اند و به اجرا در می آورند ؟ این قلب تپنده ی من بود که می خواست فریاد زند :
دیگر بس است ! بس است! خواهش می کنم دیگر شعار ندهید. شعار بس است! کافی است!
از بس شنیده ایم و ندیده ایم دیگر به گوش هایمان باور نداریم . می خواهیم از این گپ ها و سخن های زیبا که شعارهای دلچسب روز های تبلیغات است تصویری عملی نظاره کنیم . این دستهای سختی کشیده ام می خواست تنها لمس کند و با لمس ایمان آورد نه اینکه در فضای خالی بگردد.
جناب بسیار محترم کاندید ریاست جمهوری ، به عنوان یک انسان و یک افغان برای منافع مردم گامی عملی بردارید؛ لطفن حرف نزنید، عمل کنید. آیا امکان دارد ؟ یا نه ؟!!!
ساعت ، 2:30
ما بعد از پذیرایی و خداحافظی از کاندید محترم سوار موتر هایمان شده و به راهمان ادامه دادیم . در هر ذهنی دنیایی به تصویر کشیده شده بود و هر شخص در خود غرق گشته و افکار و اندیشه ها در هر سو پراکنده.
باران
پانزدهم تیر ماه هشتاد وهشت.