۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

ماسه و کف

" ماسه و کف "
دیروز خیال کردم همچون ذره ای لرزان و سر گردان در چرخ گردون زندگانی می چرخم و موج می زنم.
و امروز به خوبی می دانم که من همان چرخ گردونم و تمام زندگی به صورت ذراتی با نظم در من می جنبد.
آنان در بیداری می گویند:
تو و جهانی که در آن بسر می بری چیزی جز دانه ای ماسه بر ساحل لایتناهی در دریای بی کران هستی نخواهی بود.
دررویایم به آنان گفتم:
من دریای لایتناهی ام
و تمام جهان چیزی جز دانه هایی از شن بر ساحل من نیست.
( از کتاب ماسه و کف، جبران خلیل جبران،چاپ پنجم بهار1387 نشر و پژوهش دادار)
باران
اول اردیبهشت ماه هشتادونه.

به به باران!!!

به به باران...
هوای کابل چند روزی ست که بارانی و زیباست. باران می بارد و احساس های انسانهای خاکی را با طراوتی ملکوتی به معراج می برد و به آسمان روشنایی پرواز می دهد. آسمان دلگیر است ابرها، هوای گریه در سر می پرورانند و دل های تنگ، گرفته و ماتم زده چشم به آرامی و خنکی و پاکی باران دوخته اند. روزهای بهار با باران رنگی دگر می گیرد و انسان را با فلسفه ی باریدن می آمیزد و دلهای گرفته را نیز با هوای دوری به مرزهای اشک و بی قراری همسفر قاصدک می گرداند.امروز دلم گرفته بود مانند سهراب اما به حمید مصدق سر زدم و شعر بارانی اش را به آسمان و آسمانی ها تقدیم می کنم:
وای باران؛
باران؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای ، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.

باران
اول اردیبهشت ماه هشتادونه.

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

هوای دوری...

دلم هواتو کرده...
هوای دوری ات ناراحتم می کنم. دلم برایت تنگ شده است. لحظه لحظه های حضورت را از خدایمان می خواهم و تنها آرزویم دیدارت است که واقعن توفیق می خواهد و افتخار و می دانم که من تا به آن افتخار برسم راهی بس طولانی در ییش دارم. می دانم می دانم اما چه کنم دلم هوایت را کرده است. کاش می توانستم در این شب جمعه که یکی از همین جمعه ها خواهی آمد در جمکرانت اشک دلتنگی می ریختم و به یادت در آسمان مسجدت می پریدم. مهدی جان ! کاش می توانستم در این روزهایی که سخت آرزوی بودنت را دارم، در جمکران باشم. تا در کرانه ی نفس هایت عطر خدایی را استشمام کنم و قلبم اندکی آرام گیرد. می دانم که از هر کجا بخوانمت؛ تو در کنارم خواهی بود. تنها می خواهم برایم دعا کنی و از خدایمان بخواهی به من و قلبم آرامش عطا کند.
التماس دعا؛ یا ابا صالح!!!
باران
نوزدهم فروردین هشتاد و نه.

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

یک لحظه صبر کنید، این را بخوانید...

سهراب از نوعی دیگر...
چند شعر ژاپنی از سهراب سپهری که در هشت کتابش نیامده است. این شعرهای از کتاب "از مصاحبت آفتاب ، زندگی و شعر سهراب نوشته ی کامیار عابدی ، نشر ثالث 1384 تهران ایران" برگزیده شده است. تقدیم به تمام دوستان.
تومونوری
گل های بهاری
در روزهای بهاری
در آن هنگام که پرتو آسمان ابدی
بدین سان زیباست
برای چه گلها
با دلی بی آرام از هم جدا می شوند؟
گیوسن
تنهایی
با چشم دلسوزی
به یکدیگر بنگریم
ای درخت گیلاس کوهستان!
بیرون از گلهای تو
دوستی برایت نیست.
کاسونو آسون مارو
زندگی
زندگی
به چه می ماند؟
به امواج سپیدی
که قایق در پی خود باقی می نهد
قایقی که با حرکت پارو
در سپیده دم می گذرد.
باران
پانزدهم فروردین هشتاد ونه.

شروع نو...

" به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است."
( سهراب سپهری )
به تماشا سوگند و به آغاز کلام . آغاز سال نو، روز نو، لحظه ی نو... آغاز زندگی نو... آغاز تولدی نو...
سال نو و بهار نو آغاز شد در میان هیاهو، شور و نشاط زیبایی. شکفتن بر چشم های درختان قدم نهاد و بارور شدن را در دلشان نهادینه ساخت. سبز شدن، طراوت ، بر زمین پاشید و فضا را آکنده از عطر نشاط گرداند.لطافت بر حریم جانها جاری گشت و بر دستان هوا رقص کنان تا صبح شتافت و تا سحر ماندگار شد.
در بزم تمام این خوبیها و تازه شدن ها، یک بار دیگر زندگی در تک تک خانه های شهرمان و کشورمان و زمین مان جریان یافت. نفس کشیدن ها آغاز گشت و تلاش و تکاپو رونق گرفت. شب ها و روزها از پی هم شروع به آمدن کردند و کار وزحمت را شروعی دوباره بخشیدند.
دلم می خواهد در سال نو و بهار نو، باران بهتر از پیش با شما باشد و این آغازی گردد برای سالی با توشه ای از تلاش و کوششی دو چندان.
" بس که بی رنگم چو آب از هر چه بینم رنگ می گیرم
بی صدایم هم چو کوه از هر ندا آهنگ می گیرم."
( سهراب سپهری )
باران
پانزدهم فروردین هشتادو نه.