۱۳۸۸ اردیبهشت ۹, چهارشنبه

درنگی چند بر شعر زن...

"... زنان مسلمان پرده نشین بودند و حتی نام و آثار ایشان اجازه ی خروج از پس پرده را نداشت . اگر به تخلص های شاعرا نظری بیاندازیم ، می بینیم که اکثر آنها در آن به پرده نشینی و مستوری خود اشاره نموده اند: حجابی ، مخفی ، مستوره محجوب ، نهانی ... این تخلص ها خود دلیل گوشه نشینی و دوری صاحبان آنها از حیات اجتماعی می باشد. زنان در تمام دوره ی تاریخ ، زیر بار جور و ستم مردان قرار گرفته ، از تمام حقوق حیاتی و اجتماعی بی نصیب بوده اند ... فرهنگ حاکم تعلیم زنان را یک امر بی فایده و خطرناک می دانست و یگانه وظیفه ی زن را خدمت به شوهر و نگهداری اطفال تعیین می کرده است."
و اما چه کسی بود که نخستین بار زمزمه هایش سرودی گشت و شعری ، و او شاعر؟
" دار ایدخت زن پادشاه تخارستا ن که بعد از حمله اعراب با شوهرش به ژاپن پناهنده شد ، اولین زن شاعر شناخته شده در حوزه ی فرهنگ ما می باشد.
در کتابهای تاریخ ادبیات ، بعضی اولین شاعر زن پارسی گوی را زنی ایرانی به نام زبیده همسر هارون الرشید می دانند.
ولی نخستین کسی که از او کارهای فراوان به جا مانده ؛ رابعه بلخی است."
به هر حال ، در طول تاریخ ، زن تا جایی که توانسته در راه آزادی بیان و اندیشه اش مبارزه کرده است و تلاش نموده تا به آنچه متعلق به اوست و از او گرفته شده دست یابد . اما این جامعه با آداب و رسوم و فرهنگ حاکم بر آن دوره بوده ، که زن را از رسیدن به اهدافش باز داشته است:
" رابعه بلخی که دختر نجیب زاده ای بود ، خلاف رسومات و عادات عصر خود ، بر غلامی عاشق شد و اگر چه شاید محبوب او در شرافت و دانستگی از بسیاری نجیب زادگان بهتر بوده باشد ، اما رابعه از نقطه نظر طبقه خود مرتکب گناه عظیمی شده بود و در نتیجه قربانی غرور خانوادگی ، عرف و رواج بی رحمانه ی زمان گردید."
و یا:
" مهستی که صاحب روح بزرگ و شاعره ی هنرمندی بود، تمام عمر همچو بلبل خوش الحان در قفس زرین ، در فضای تنگ وفاسد در بار های شاه گنجه و سلطان سنجر سلجوقی می گذراند و چون حیات او مطابق قوانین آن زمان نبود و با زندگی زنان هم عصر او فرق تام داشت به فحاشی و بی باکی متهم گردید."
و زیادند زنانی که ذوق و استعداد و هنرشان قربانی بی اعتنایی مردان شد! زن دردش را ، نی لبک چوبین بر لب تا اعماق دریاها نواخت و تا اوج افق ها پرید و تا انتهای کویر دوید و تا ابد جاوید ماند . زنانی که هر بار حماسه آفرید و زندگی بخشیدو لبخند را شعری عاشقانه کرد بر نگاهی موموز و بی رنگ. و با تمام احساسش طلسم اسارت را شکست و دیوارهها را در هم کوبیدو رویاها یش را بر زمین و آسمان ، بر شاخه های درختان ، قطرات زلال باران ، و صفحات سپید کاغذ نگاشت و بر جریده عالم ثبت نمود... آنگاه که زن عاشق شد و عاشق ماند و قلبش سرشار از برکت و هستی عشق گشت وتا ابد جاوید.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
باران
دهم اردیبهشت هشتادو هشت

۱۳۸۸ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

درنگی چند بر شعر زن...

درنگی چند بر شعر زن...
صبح می شود و باز، کودکی بهانه گیر
خستگی، ملال، غم نان و چایی و پنیر
چشم را نمی شود روی صبح وا کنی
صبح چادری به سر رفته پشت نان و شیر
صبح رخت های چرک، صبح کوه ظرف ها
در اتاق کوچکی ، باز می شوی اسیر
در خودت فشرده ای ابرهای تیره را
صبح تازه ات بخیر... آسمان دور و دیر!
محبوبه ابراهیمی ، خط سوم 8و 9
صبح، کودک، بهانه گیری، خستگی ، چای و پنیر، ظرف ها ، اتاق کوچک، ابرهای تیره ، آسمان...
این خلاصه روزی ایست در سر زمین یک خانه، در ترانه ی یک مادر، در دنیای یک زن...زن تمام بود ونبود و رویاهایش را در زمزمه های احساس نابش در می آمیزد و بر تارو پود صدا نقش می بندد ، با خود آهسته آهسته زمزمه سر می دهد. از رنج ها ، آرزوها و رویاهایش سفالی می سازد تردو لطیف و به دست فردای کودکش می سپارد تا مبادا ترک بردارد سفال دستان زحمتکشش. از دیر باز تا کنون ، تعداد زنان شاعر "زیاد" بوده است اما "کمتر" شناخته شده اند. آنها در چهار دیواری اتاقشان شعر سروده اند ، خوانده اند، ار بر کرده اند و تنها شنونده شان دیوارهای اتاق بوده ست و بس. زنان در پس پرده شعر گفته اند و شعرشان در کتاب نه ، بلکه در خاطره ها ثبت گشته است. و این چنین است که در عصر حاضر، دیوان اشعارشاعران زن بسیار کم است. با توجه به مقدمه کتاب شعر زنان افغانستان نکاتی چند در باب شعر زن در طول تاریخ در گستره ی زبان پارسی بر می شمریم و علت این که چرا اشعار زنان کمتر به صورت دیوان در آمده است را بررسی می کنیم :
"در این سرزمین ( افغانستان ) نصف جمعیت زنان هستند که هیچ گاه نتوانسته اند آزادی سخن داشته باشند و تمام قریحه های زیبایشان نشکفته ، پر پر شده است. گوهر شعر و دیگر استعدادهای هنری زنان در جامعه های فارسی زبان ، از رابعه بلخی و مهستی خجندی گرفته تا قره العین و فروغ فرخ زاد همه و همه در تنگنای تعصبات ، کم بینی و کوته فکری جامعه پژمرد ه و پایمال شده است...
ادامه دارد...

۱۳۸۸ اردیبهشت ۶, یکشنبه

توانا بود هر که دانا بود

توانا بود هر که دانا بود
ز دانش دل پیر برنا بود
"خورشید در آسمان می درخشید، آفتاب گرم و سوزنده بودو وقت مکتب و درس، همه با هم روی زمین بر سنگریزه های داغ تر از آفتاب نشستیم و گویا هر لحظه آفتاب سوزان تر و هوا نیز گرم تر می شد. هوا گرم و زمین گرم و درس معلم گرم . "
"ما شاگردان مکتبی در شهر پلخمری ولایت بغلانیم. و روی زمین درس می خوانیم اگر شانس یارمان باشد ممکن است خیمه ای نصیبمان شود و از آفتاب گرم نجات یابیم و در پناه خنکای سایه آن گوش به درس استاد سپاریم. اما همیشه از این شانس ها در خانه ی مان را نمی زند. خلاصه با تمام گرمی هوا و زمین و آفتاب ما حاضریم درس بخوانیم."
در روزهای هفته سواد آموزی هستیم اما هزاران افسوس که این کمتر حقیقت است و بیشتر شعار. مبارزه با بی سوادی از آرمانهای دیرینه ما ست اما در این هفته بهتر نیست گامی به سوی واقعیت سواد آموزی برداریم.وقتی شاگردان مکتبی در ولایت پروان در حویلی مکتب توسط گازات سمی مسموم می شوند و تخت شفاخانه میزبان آنها، وقتی صدها شاگرد دختر از تحصیل باز می مانند و هزاران شاگرد دیگر در هوای سردو گرم ، روی زمین درس می خوانند ، کدام یک از بی نهایت آرزوهای ما به حقیقت نزدیک می شود؟
جامعه ای که غرق در بی سوادی و جهل و نادانی ایست چگونه با این اوضاع نا به سامان به سوی پیشرفت و ترقی حرکت کند؟
وقتی هر لحظه نا امنی ها افزایش می یابد و ولایت ها در حال سقوط به دست مخالفان است ( ولایت نورستان در آستانه سقوط قرار دارد.) چگونه مکتب ساخته شود؟ و چگونه مردم بی سواد، با سواد شوند؟
کدام منطق انسانی حکم به مسموم کردن شاگردان مکتب که معصوم و بی گناهند و تشنه آموختن ، می کند؟
و کدام ایمان خدایی می گوید که به صورت دختران اسید بپاشید تا از رفتن آنها به مکتب جلو گیری کنید؟
نمی دانم این کدام عقل سلیم است؟
و کدام ایمان راستین خدایی؟
اگر یک مکتب ساخته شود چند مکتب به آتش کشیده شده و ویران می گردد و این آن شهری است که مردمش را جهل و نادانی جادو کرده است تا نتوانند راه درست زیستن را دریابند...
در هفته سواد آموزی برای هم دیگر قلم و دفترچه ای با کاغذ های سپید هدیه دهیم و شروع به نوشتن کنیم: یک... دو... سه...
باران
هفتم اردیبهشت هشتادو هشت

۱۳۸۸ فروردین ۳۱, دوشنبه

زیباست در باران ...

باران ...
سالها قبل وقتی باران می بارید ، می دویدم به هر سو ، به درختها می خوردم، تر می شدم ، شبنم گل ها را می نوشیدم، با برگهای تاک بازی می کردم، و با خود می خواندم:
"زیباست در باران تازه شدن ها
رقص گل ها در آغوش چمن ها
می رسد پیغام آسمانی
زندگانی زیباست ، زندگانی"
و امروز هم که تولدی دیگر از باران است باز هم دلم می خواهد همان شعر را زمزمه کنم ، اما باران با هزاران نعمتی که با خود دارد ممکن است خشمگین شود و سیل ، آ ن وقت می خروشد و دیگر باران نیست سیل است ، سیلی ویران گر.
خدایا!
باران مرا همیشه با لطافت و زیبایی و برکت بر بندگانت بباران!
خدایا!
زندگانی ما را با باران بهاریت زیبا تر بگردان!
خدایا!
به برکت بارانت قسم روزگارمان را شاد بگردان!
و آینده بندگانت را در این سرزمین نورانی...
باران
2/2/88، کابل در یک صبح بهاری بارانی زیبا

انتخاب دوم

این روزها، بازار انتخابات گرم تر شده است و به زمان برگزاری آن نزدیک تر می شویم و هر روز کاندیدان جدید خود را به مردم و دیگر احزاب سیاسی معرفی می کنند. از برنامه های آتی سخن می گویند و رویدادهای گذشته را تجزیه و تحلیل می کنند.
تعداد کاندیدان هم زیاد شده است و افراد زیادی خود را برای این پست مهم کاندید نموده اند، اما در این میان وظیفه مردم چیست؟
آری ، ما باید شروع به پرس و پال یا در واقع تحقیق در مورد کاندیدان معرفی شده نمائیم و سوابق آنها را بررسی کنیم و ببینیم چه کسی مستحق رسیدن به این مقام است. کیست فرد شایسته و کارا که بتواند کشورمان را از بحران هایی که در آنها دست و پا می زند ، برهاند؟
فردی انسان دوست و وطن پرست که با دستان پرتوان و قلبی سرشار از تلاش، کشور را به سمت و سوی آبادانی پیش برد و برای هر فرد افغان فردایی بهتر را نوید دهد...
و وظیفه تک تک ما هشیاری در انتخاب فردی بهتر برای آینده است که تنها آینده خود را به دست او نمی سپاریم بلکه سرنوشت هم وطنانمان را نیز به او خواهیم سپرد...
و چه سخت است بار سرنوشت هزاران هزار انسان بر شانه های یک نفر ...
و آن یک نفر نیازمند کمک آن هزاران هزار انسان است تا با کمک هم سرنوشتی مشترک بر هم رقم زنند...
باران
دوم اردیبهشت ماه سال هشتادو هشت

۱۳۸۸ فروردین ۲۵, سه‌شنبه

یک دلتنگی کوچک

عمر من
کوتاه تر از آه من است
هم در این نیم نفس
آن که می خواند و می ماند همراه من است.
"سیاوش کسرایی"

۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

چند قاعده

خوب نشانده ریشه کن نمی شود،
خوب نگهداشته گم نمی شود.
پیشکشهای این نسل ها
به آن نیاکان متوقف نخواهد شد.

پیمودن راه از سوی تو، نیروی واقعی است.
پیمودن آن در خانواده، نیروی فراوان است.
پیمودن آن در جامعه، نیروی محکمی است.
پیمودن آن در کل کشور، نیروی ماندگار است.
پیمودن آن در جهان، نیروی جهانی است.

پس، من در خود می بینم که خود چیست،
در خانه می بینم که خانواده چیست،
در شهر می بینم که جامعه چیست،
در ملتم می بینم که کشور چیست،
در جهان می بینم که زیر آسمان چیست،
چه گونه بدانم که جهان چنین است؟
با این.

از دائو ده جینگ، لائوزه.

زاهد گوشه نشین

آورده اند که در بنی اسرائیل زاهدی از شهر بیرون شد. در غاری نشست که توکل می کنم تا روزی من به من رسد. یک هفته برآمد و هیچ رفقی پدید نیامد و به هلاک نزدیک گشت. و می آمد به پیغامبر روزگار، که آن زاهد را گوی: به عزت من که تا با شهر نشوی در میان مردم، من تو را روزی ندهم. پس به فرمان حق به شهر باز آمد و رفقها آغاز کرد. از هر جانبی هر کسی تقربی می کرد و چیزی می آورد. در دل وی افتاد که این چه حال است؟
وحی آمد به پیغامبر که در آن روزگار بود، که او را بگوی: " تو خواستی که به زهد خویش حکمت ما باطل کنی، ندانستی که من روزی بنده ی خویش که از دست دیگران دهم دوستر از آن دارم که از قدرت خویش. تو بندگی کن، کار خدایی و روزی گماری به ما باز گذار."


رفق: نرمی و ملاطفت، سودو نفع
به عزت من: به بزرگی ام سوگند
تا با شهر نشوی: تا به شهر نروی
تقربی کردن: نزدیک شدن
پیغامبر که: پیغامبری که
زهد: پارسایی(و گوشه نشینی)


کشف الاسرار، 5/ص 246.
انتخاب شده از کتاب داستان نامه فارسی

۱۳۸۸ فروردین ۲۱, جمعه

زن افغان می تواند!

زن افغان می تواند!
قلبهایمان می تپید و نفس ها به شماره افتاده بود... گویا لحظه رسیدن مرگ و زندگی ایست... تصویرها پییش و پس ، از جلو چشمانمان می گذرند... تندو تیز و گاهی آرم...
به سرعت برق یا تا ابد طولانی...
لحظات سختی است ... اما خدا خواست تا خیلی زود به پایان رسد...
نتایج اعلام شد و باور کردنی نبود ... دنیا را به ما دادند لحظه گفتن مقام اول...
مقام اول را افغانستان گرفت ، دختران افغان ...
آه! شورو هیجان مارا در بر گرفته بود و لبخند در آغوش ... دنیا یک دم روشنایی بود ... زیبایی... کوچه های تنگ وتاریک کشورمان نور باران بود ، وصف نا پذیر. بر لب هر پدرو مادر افغان رضایت موج می زد و زنان با افتخار سر بلند کردند ...آری زن افغان می تواند!
در بین 36 کشور جهان دختران افغان مقام اول را بدست آوردند و یک بار دیگر نام افغانستان را افتخار بخشیدندو در جهان ، سر بلند و و رو سفید. مابه این استعداد های درخشان کشورمان می بالیم !
ما سخن جبران خلیل جبران را به اثبات رساندیم که می گوید:
"شما با کاری که از خود ارائه می دهید، در حقیقت تصویری از خود می کشید ."
و ما تصویری به بلندی کوههای سر به فلک کشیده افغانستان، به شکوهمندی دشت های فراخش، به زیبایی زحمت مادرانش ، به عظمت نگاههای گرم و بی دریغ کودکانش و به وسعت آسمانها ی بیکران و افق های بی نهایتش ، رسم کردیم. به جهان نشان دادیم با سختی پیروز شدن هنر است نه در اوج آسایش!
{آینده اتفاق نمی افتد، بلکه ساخته می شود
زندگی کرم ابریشم نشان می دهد که رشد کردن و تبدیل شدن به آنچه واقعن هستید، شهامت می طلبد. }
از کتاب شانه های غول
باران

گل شازده کوچولو

کتاب شازده کوچولو از اگزو پری را بسیار دوست دارم و هر بار که می خوانم نکته ی تازه ای از آن یاد می گیرم ، لذت بخش است . قسمتی از کتاب را به شما تقدیم می کنم شما هم در مورد این متن قضاوت کنید:
روبا گفت: خدا نگهدار !...وا ما رازی که گفتم خیلی ساده است :
ـــــ جز با چشم دل هیچی را چنان که باید نمی شود دید. نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:ـــــ نهاد و گوهر را چشم سر نمی بیند.
ـــــ ارزش گل تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای.
شهریار کوچولوبرای آن که یادش بماند تکراز کرد: ـــــ... به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ام.
روبا گفت:ـــــ آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده ای نسبت به آنی که اهلی کرده ای مسئولی. تو مسئول گلتی...
شهر یار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد:ـــــ من مسول گلمم.
من مسئول گلمم!
راستی که دنیای بچه ها دوست داشتنی تر از دنیای آدم بزرگهاست، چطور؟
باران، بیست و یک فرودین هشتادو هشت

۱۳۸۸ فروردین ۱۸, سه‌شنبه

چتری برای باران...

{در یک کانتینر چهل و پنج تن کشته و ...
آنها قصد رفتن به ...}
چتری برای باران...
باران ... باران... باران... باران می بارد... همه چیز رنگ آب گرفته است. درختان تر شده اند و مردمان هم. مرد کراچی وان با کراچی پر از میوه اش تر شده است و سبزی هایش گل آلود. شاگردان مکتبی در گریز از باران ، در پناه دیوار شتافتند . زن سالخورده خریطه به دست شتابان از سرک می گذرد و موترها با سرعت عبور می کنند. همه جا تر شده است و سیل آب سرکها را بند انداخته است و گل و لای همه جا را آلوده . اما در این بحبوحه گریز، تنها مرد کارگر زیر باران ایستاده است. او سرا پا خیس آب است اما باز هم از جایش تکان نمی خورد گویا از باران باکی ندارد،باران که چه از کولاک و توفان نیز. او در انتظار کار است تا شاید با مزد آ ن بتواند لقمه نانی را شب هنگام برای کودک گرسنه اش برد... در نگاهش درد موج می زد، دستانش کرخت و بی حس بود اما نگاهش نه. نگاهش نفس نفس می زد در آرزوی نان. کار ... کار... کار می خواهد ...
بیکاری، فقر، نا امنی، بی خانمانی، گرانی، خستگی، باران... سرما... تر شدن زیر باران...
خلاصه به همه چیز اندیشید و به نان هم افزونتر از همه ... و کودکش...
کودکش گرسنه بود...
در کشورش بیکاری بیداد می کرد و گرانی دامن گیر. در شهرها و روستا هایش امنیتی حاکم نبود و کسی یارای راه رفتن با اطمینان خاطر را در سرکها نداشت. هر لحظه بیم انتحار نفس آدمی را بند می انداخت و قلبش با دیدن خون از تپش باز می ماند...
کمکهای خارجی با ارقام هنگفت هر روز در روزنامه ها تیتر اخبار بود و از خیرش خبری نبود... سازمانهای بین المللی... انجو های خارجی ... موتر های شیشه دودی... راه بندان سرکها... قیمت سرسام آور آرد و برنج و روغن... مود و فیشن... امتحان کنکور... صنف های بدون چوکی ... گل و لای خیابانها و کوچه ها ... گردو غبار مه آلود...داد و فریاد... پاسپورت... ویزا... خارج... مهاجرت... نا امیدی... بن بست... راه چاره... قاچاق... قاچاق انسان...
او می اندیشید. زیر باران تر شده بود و هنوز از کار خبری نبود. صبح که هوا گرگ و میش بود از خانه با کوله باری از امید و بغل بغل سعی و تلاش، از خانه بیرون آمد و دلش می خواست شب تار با نان گرم به خانه رود... خدایا ... این چه روزگاری ایست! با خود زمزمه می کرد. به این فکر افتاد که از این جا برود. به کشورهای دیگر برود شاید آنجا کاری بیابد و پولی. و کودکش دیگر گرسنه نخواهد ماند... بله، راه چاره همین است: "همین کار را خواهم کرد" و "راه ساده اش قاچاق است"
قاچاقی می روم و در آنجا حتمان کار پیدا خواهم کرد... همین کار را می کنم. از این دیار بار سفر می بندم ... می روم...
و او رفت...
فاصله ها را بشمار... فاصله ی او تا لحظه خوشبختی ، تا سعادت. دقیقه ها را بشمار... دقیقه ی رسیدن به لبخند، گرمی یک سرپناه آرام ... عطر یک سکوت روشن و زیبایی یک زندگی ساده و بی رنگ...
اما...
در میان تاریکی داخل کانتینر چشمهایش توان دیدن نداشت حتی برق نگاههای همسفرانش نیز در دل تاریکی محو شده بود... سو سوی نوری به چشم نمی خورد ... حتی روزنه ای هم برای امید واری وجود نداشت و تاریکی مطلق و نفس زدن های پیاپی ، که در هم گره خورده بود. دیگر توان نفس کشیدن هم نداشت ، آرام چشمهایش را بست و نفس در سینه حبس کرد و رویا بود که او را در بر گرفت و در آغوش کشید...
تاریکی... نا امیدی... نفس تنگی... مرگ... آرامش ابدی...
جنگ و خونریزی... حمله ی انتحاری... نیروهای حافظ صلح... انتخابات آینده... رئیس جمهور منتخب... وزیران کارا و با تجربه... پست های خالی... اشخاص با صلاحیت خارجی... موسسه های تمویل کننده پلانهای انکشافی... مخابرات... رادیو... تلویزیون...پولهای بی شمار کمک های خارجی ها ... کمک بلا عوض... طرح و برنامه ی توسعه ی شهری... صحت... مکتب... راه و ساختمان... کار پر درآمد...
فاجعه...
و...
تاسف... تنها تاسف... تاسف بی فایده...
دردهای بی درمان ...
چشم های بسته ای که هرگز باز نشد... امیدی که تا ابد بر لبانش ماسید... لبخندی که در رگهایش خشکید و کودکی که تا ابد به دروازه می نگریست...
باران می بارد. همه چیز رنگ آب گرفته است. آسمان همان است و باران نیز همان.شهر زیر گل و لای گم شده است و تنها جای مرد " خالی" ایست.
او دیگر نیست... او در کانتینر بدون هوا جان داد... به بهشت سعود کرد و از زمین خاکی رخت بر بست ... " او رفت " به آسمانها ... به خانه باران... و هیچ کس نفهمید و هیچ کس دلگیر نشد و هیچ کس کاری نکرد...
تنها کودکش دلگیر شد و کاری نتوانست ... شاید روزی که او بزرگ شود...
باران
باران
باران
باران می بارد... میوه های تر... سبزی های سبز گون... گونه های خیس آب... چترهای رنگی... سیاه ،سفید، سرخ ،سبز ... آرنگ موترها... فریاد دوره گرد... شهری زیر باران گم شده است... و دستی در جست و جوی چتر... چتری برای باران...
یک نفر از پشت شیشه اتومبیلش بیرون را می بیند، باران را. او تنها تماشا می کند نه احساس. و آن دیگری چتر به دست زیر باران می رود و سنگینی چتر دستش را بی حس کرده است و آن سومی زیر باران می رود... گل آلوده و خیس آب ... سنگینی کالای ترش گام هایش را سست تر نموده است... او می رود... تنها ... و نگاه می کند به چتر... چتری برای باران...
چتری برای باران...
باران


نوزدهم فروردین هشتادوهشت


۱۳۸۸ فروردین ۱۷, دوشنبه

زن

زن،
چگونه می بیند...
چگونه دیده می شود...
"تولد انسان"
در میان انبوه یاس و نرگس و مریم، دیده بر جهان نور و رحمت و پرنده گشود و با خود رحمت و برکت و امید آورد. وقتی انسانی قدم بر این کره ی خاکی میگذارد فرشته ای از ملکوت بر زمین نازل می گردد. آری این انسان تازه وارد پاک سرشت و نیکو سرشت همانند فرشته ای بر زندگی سفره حیات می گشاید و زنده است و زندگی می کند...

"زندگی انسان"
زندگی ... در این زندگی ایست که انسانها به مرد و زن ، خوب و بد ، ظالم و مظلوم و خلاصه انچه شما در این زندگی دیده اید و چشیده اید و شاهد بودیدکه همه درست است و حق به جانب ، تقسیم می شوند و گروه بندی و طبقات بزرگ منش و کوچک منش با ایده ها و افکار و آرمان های دورو نزدیک شکل می گیرند. و اما چه کسی خوب است و بد، ظالم است و مظلوم ، و زن است و مرد؟ آنکه قویتر است، یا آنکه داناتر؟
خوب، به هر حال زن از بدو خلقت زن آفریده شده است با خصوصیات و
مسئولیت های مخصوص خودش و مرد هم مرد آفریده شده با خصوصیات و مسئولیت های باز هم مخصوص به خودش و ما و شما هم این را قبول داریم و از خدا شاکریم که آنچه صلاح و مصلحت دید ما را خلق کرد (زن یا مرد فرقی ندارد) و اما می رسیم به خوب بودن و بد بودن ، چه کسی انسان خوبی ایست؟خوبی یعنی چه؟ زن خوب است یا مرد؟یا کسی که صفات خوبی را داشته باشد؟( فرقی نمی کند زن باشد یا مرد)
آری ما کسی را خوب و نیکوکار، در حقیقت یک فرد مثبت می نامیم که صفات خوب بودن در او هویدا باشد و این ربطی به جنسیت فرد ندارد، اما آنچه که در بین انسانها از زمان های گذشته رایج گشته و معیار و وسیله سنجش شده است ظاهر افراد است و جنسیت آن ها. همیشه زن را با زن و مرد را با مرد مقایسه کرده اند گویا زن هیچوقت در خصلتی ( مانند علم و دانش...) با مرد قابل قیاس نیست. در فرهنگ عامیانه ی حاکم بر روابط افراد مختلف جامعه، زن جایگاهی به مراتب پائین تر از مرد دارد، اما چرا؟
در ابتدا بهتر است تعریفی از زن داشته باشیم. سیمین بهبهانی یک زن شاعر در تعریف زنانگی می گوید:
" خاصیت زن ایثار و فداکاری و پروردن است. مرد نطفه را در لحظه یی پر شور تحویل زن می دهد و دیگر با عواقب آن کاری ندارد. زن این نطفه را با جان و خون وشیرو قلب خود پرورش می دهد و تا زنده است نگران او می ماند."١
بر طبق این تعریف زن یعنی: ایثارو فداکاری و پروردن. سرشت زن با فداکاری آکنده شده است و زن تا پای جان و از اعماق وجود پایبند این فداکاری ایست. فداکاری برای انسانی دیگر که از او سرچشمه می گیرد، موجودی را که هستی بخشش است ، تا پای جان می پرورد و دریغی در کوششش راه ندارد. پس زن هستی بخش است ، زندگی آفرین و سرشار از شور و سر مستی و حیات ... الهه هستی ...
باز هم سیمین مرحله ی کمال زن را در مادر شدن می داند و
می گوید:
"مادر شدن در زندگی مرحله تکامل زن است. وقتی زن مادر می شود مفهوم عشق واقعی ، مفهوم فنا شدن در موجودی دیگرو اورا به مرحله ی کمال رساندن برایش روشن می شود. چنین زنی در واقع به مرحله ی آفرینش می رسد. شاید از این جهت است که هنر زنانه لطیف تر و پر هیجان تر و راستین از هنر مردانه است."٢
و این نهایت ایثار است، فنا شدن در موجودی دیگر و زن اسطوره ی ایثار در طبیعت هستی. کمال این هستی بخش مهربان زندگی آفرین ، مادر شدن است رسیدن به مفهوم واقعی عشق. و این مقامی بس گرامی ایست که خداوند شایسته ی زن دانسته و به او عطا کرده است. یک زن با مادر شدن ، زیباتر از هر موجود دیگر به کمال می رسد. اما...
صد افسوس که این کمال در بیشتر مواقع به نفع زن نبوده است. در این هزاران سالی که گذشت زن چوب مادر شدن را خورده است و همه ی افراد حتی خود زن عزت را به ذلت مبدل ساخته و در برابر اسارت مرد سکوت اختیار کرده است.
از دیر باز آنچه بین افراد جامعه معمول شده است . تعریف زن با صفت "خوب" و " بد" است. زن با "خوبی "و "بدی" تعریف می شود. زن خوب و زن بد، با مشخصات خاص خود، نقل مجلس اوسانه گویانی که اوسانه ها را نسل به نسل حکایت می کنند، گشته است و سمبل خوبی و بدی، زشتی و زیبایی، حقارت و کرامت و ... با زنان سنجیده می شود:
"در بیشتر اوسانه ها زن خوب ، آن زنی است که در جهت خواسته ی شوهر، و هم راهی با او حتا در دیگر طلبی، "هوو" داشتن ، "نه" بر زبان نیاورد! بچه بزاید و از مرد تمکین کند. خانه دار و صبور، و کم گو باشد، اما بذله گویی بجا ، و شیرین سخنی را فراموش نکند. غذای خوش مزه بپزد، و به مرد کمک کند که ثروت بیندوزد، و یا به قدرت و مقام برسد. و نهایت آن که ، از وظایف زنا شویی مرد سالار به دور دیده نشود!"
"زن بد " نق زن است، زیاده خواه نا معقول است، رشک ورز است. گوش به حرف شوهر نمی کند . معتاد به سر کیسه کردن مرد است، غریزه ی جنسی لگام گسیخته دارد. پنهان کار است، و بیرون از حریم زندگی مشترک ، خطا می کند ، درغگو و نا خشنود است و به ان چه دارد رضامند نیست! تر دست و حیله گر پر فریب است. از شمار صفت های غالب بر این دست از روایت ها و اوسانه هاست!"٣

اگر چه این تعریف و تمثیل ها بیشتر در اوسانه ها ست اما اوسانه ها نیز ساخته و پرداخته ذهن خلاق اوسانه پرداز است بر اساس افکار و عقایدش. در واقع، اوسانه باز تاب دهنده نوع دید و بینش اوسانه پرداز نسبت به مسائل جامعه است با توجه به علایق و سلیقه های شنونده ی آن و متاثر از آنچه در جامعه بیشتر مورد پسند است و این اوسانه پرداز نیز جزئی از همان جامعه است. گذشته از این ها، ما هر روزه شاهد تجربه ی عملی این گفته هائیم و نیاز به گفتن دوباره نیست.
پس می توان گفت زن خوب یا زن بد هر دو تصویر زندانی است که زن در آن فقط اجازه دارد آنچه را مرد می پسندد ببیند و بشنود و انجام دهد ... زندانی که مرد با همکاری خود زن برایش ساخته است!
زن خوب و زن بد! هر دو از کرامت زن می کاهد و بر اسارتش می افزاید. هر دو حکایت از خوبی و بدی دارد که فقط برای مرد شیرینی و تلخی اش معنا شده است و بس!
و پیش ساخته شده برای دنیای مرد سالار...دنیایی که تنها مرد " سالار" است ودیگر هیچ ... مرد است و مرد و مرد و مرد...و قدرت بی پایانی که تنها به "مرد" داده شده تا حکم رانی کند... و جالب است که زن خواستار " سالاری " نیست ، سیمین بهبهانی در این مورد می گوید :
" من هیچ سالاری را قبول ندارم خواه زن ، خواه مرد. سالار من عشق است ، انسانیت است..."٤
در واقع زن نمی خواهد " سالاری " را از " مرد " بگیرد بلکه می خواهد سالار آنها (زن و مرد) " عشق " باشد، " انسانیت" باشد...
آنچه که به رفتار انسانها و جسم و روح شان معنا و مفهوم شایسته انسان بودن می بخشدو خداوند پاک نیز روح انسان را شایسته آن دانسته است... زن کمال آفرینش را متعلق به "انسان" می داند نه به " انسان زن" یا " انسان مرد"...
سیمین می افزاید: "روابط زن و مرد در نوشته های من به همان اندازه نقش دارد که روابط انسان با انسان و روابط انسان با جهان پیرامون ..."
و این تلاش زن برای تفاهم بیشتر با مرد است در روابط. جایی که احساسها و اعمال و افکار هم سو و هم جهت باشند نه در گریز از هم. زن در تلاش تحقق هدفی ایست که پایان بخش رنج زنان بوده و نوید دهنده ی روزگاری که زن و مرد با یکدیگر برخوردی انسانی داشته باشند نه جنسیتی . در سرزمین های مختلف این کره ی خاکی زن با دیدن رنج زنان دیگر رنج کشیده و برای رهایی از این رنج کوششی جهانی داشته است . زن به جامعه ای آرمانی می اندیشیده است که در آن، زن در مقام و منزلت والای خود بوده و شهر آرزوهای بر باد رفته خود را در تصوارات و رویاهای رنگین ساخته است. کریستین دو پیزان در کتاب معروف خود شهر زنان از رنج جهانی زن سخن به میان آورده و شهری ایده ال و آرمانی برای زنان ساخته است:
"او در کتاب شهر بانوان دفاع خود را از زنان گذشته و آینده به تفصیل بیان می دارد، آنچنان که کذب "اسطوره های مردانه" را در حد اعلای خود و یکبار برای همیشه افشا می کند. کریستین در جستجوی تحقق کاملتر آرمان هایی بود که توسط سنتی منتقل شده که خود او نیز میراثدار و مروج آن بود ، سنتی که او امید به تغییر آن داشت. وضوح و شفافیت خالی از اشتباه و سوء تفاهم کریستین درباره ی استمرار رنج زنان در سراسر تاریخ، در خواستی برای تغییر است نه بازگشتی نوستالوژیک به برخی صور خیالی گذشته. کریستین رنج و سرکوبی جهانی زنان را کشف می کند . در حالی که خطور چنین موضوعی به ذهنش، یعنی همین رنج و سرکوبی زنان که تا حدی در محدوده ی زمانی مشخصی است، در بردارنده ی در خواست جهانی آشکاری است..."
در اعصار زمانی گذشته ، زن همیشه متهم به انواع بدعتها، فریب ها و نیرنگها، خیانت ها و... بوده است در حالی که کوشش برای تبرئه شدن از این اتهامات، اندک. کریستین به دفاع از زنان متهم در طول زمانهای گذشته و عصر حاضر خود پرداخته و نمونه هایی از زنان پاک طینت، نیکوکار، صادق و دانش اندوز و آشنا به علوم روز را در کتابش ذکر کرده است او در دفاع از زنان متهم در کتاب شهر زنان می گوید:
" یک بار دیگر انگیزه های این تهمت و افترا بررسی و زخم نیشتر آن بر طرف می شود و کریستین رهسپار اثبات سخاوت درونی زنان . دلیل او ساده، مبنی بر حقیقت و پرمایه است. او در اثبات این اشتباه ، هیچ کلیشه ای را برای مقابله به مثل ارائه نمی دهد، اما در شفاف ساختن تسلطش بر مثالها ی موجود موفق است ، اینکه نشان دهد استدلال مخالفانش در ظاهر منطقی و درست اما در باطن نادرست است."۷
کریستین دوپیزان به دفاع از زنان متهم برخاسته و دلایلی را ارائه می دهد که بی گناهی زنان را به اثبات می رساند کریستین به شایستگی زنان برای حکومت ، علاقه ی زنان به یادگیری و دانش اندوزی، خردمندی زنان را در امور اجتماع و ... اشاره نموده و زنان را تشویق به مشارکت اجتماعی می نماید تا زنان نیز به آنچه در جامعه متعلق به آنهاست برسند.
" آرزوی انسان "
و... در نهایت زن در طمأنینه ای که با خود دارد به دنیایش می اندیشد. به زیستن در جهان حاضر و افق های دور...
و در خلوتی تنها به آرزوهای محالش لبخند می زند که روزی به حقیقت خواهند پیوست:

دریاهای افلاکی و آسمانی
فریاد و بانگ اعتراضم را
افزونتر می کند
و آن را به سیارات نثار می کند
چرخش طوفان و گردش گرد باد سبز
می لرزاند و می جنباند
به تصاویر ذهن و صور خیالت پای بنه
و آن انگاره ها می آیندو
ترا در آغوش می کشند.
و زندانی که در آن محبوس شده ای فرو می ریزد
و خورشید،
بسان یاقوت میان زمرد،
رنگها را بر می انگیزاند
و شب را می تاراند.
و شب را می تاراند...۸

پی نوشت ها :
١. زندگی و شعر سیمین بهبهانی ، دکتر احمد ابو محبوب، نشر ثالث ، صفحه ۶۲
۲. همان، صفحه ۶۲
۳. اوسانه های چند موضوعی و درنگی در اصطلاح مکر زن ،محسن میهن دوست، نشر گل آذین ، صفحه ١۵
۴. زندگی و شعر سیمین بهبهانی ، دکتر احمد ابو محبوب، نشر ثالث صفحه ۶١
۵. همان ، صفحه۶١
۶. کتاب شهر زنان ، کریستین دو پیزان ، ترجمه نوشین شاهنده ، نشر قصیده سرا، صفحه ۵٠
۷.همان صفحه ۵۵
۸. رویاها و رازها ی جنگل (ادبیات معاصر اسپانیا ) ، سروده کلا را خانس، ترجمه عرفان قانعی فرد ، ناشر مترجم ، صفحه ١۳١
باران

۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

ای پادشه خوبان

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
یک شنبه، شانزدهم فروردین هشتادو هشت
اول صبح است یک صبح ابری که در آستانه باریدن است . مثل اینکه آسمان هم دلش گرفته ، مثل من. امروز به یاد انتظار افتادم و دلم تنگ شد برای اون بزرگ مرد عدالت پیشه، اون پیام آور مهربانی و عاطفه و صداقت...
یا صاحب الزمان ما همه منتظریم...
زودتربیا...
دنیا هم منتظر است و زمین هم ...
ابرو خورشیدو ستاره و درخت و پرنده...
و من هم ...
امروز بارانی ایست... باران می بارد...
باران دلتنگی ... شاید باران خستگی از دنیایی که بعضی وقتها بیش از حد تکراری می شود...
ولی خوب به هر حال باران زیباست حتی اگر دلتنگ باشد یا خسته...
بارانَ