۱۳۸۹ تیر ۹, چهارشنبه

انتخابات پارلمانی در افغانستان

" انتخابات پارلمانی افغانستان در راه است. "
باز بوی عکس و پوستر، سخنرانی و خطابه، تبلیغات و برنامه...
باز فضای شهر تغییر کرده و سرو روی دیوارها و میدان های شهررا عکس های رنگارنگ نامزدان در بر گرفته است. باز هم نوبت شعار رسید و حرف و حدیث های تکراری با رنگ و لعاب انسان دوستی و ملی گرایی و خدمت و مسئولیت و ...
باز هم دوران وعده و وعید فرا رسید و باز هم مردم شوق انتخاب در سر دارند...
انتخابات مجلس نمایندگان افغانستان برای چندمین بار پس از ایجاد دولت مردمی افغانستان و سقوط طالبان در آستانه ی برگزاری است نامزدان پس از ثبت نام در حال تبلیغات هستند و با اهداف و برنامه های آینده ی شان افغانستانی سراسر آبادانی را وعده می دهند. مردم باید نمایند ه هایشان را انتخاب کنند و به آنها رای دهند در حالی که فضای سیاسی کشور با مسایلی مانند رد صلاحیت دو وزیر هزاره و سهم نگرفتن بعضی از اقوام کشور در وزارت خانه ها روبروست نمی توان تصور کرد که انتخابات سالمی پیش رو خواهیم داشت یا نه؟ و دولت و رئیس جمهور به طور شایسته می توانند که پروسه انتخابات را پیش ببرند یا نه؟ از طرفی کنفرانسی که قرار است به زودی در مورد مسایل و مشکلات کشور برگزار شود هم در راه است و با این همه نشست و برخاست تا حال پیشرفت چشم گیری در عرصه های سیاسی اقتصادی و امنیتی کشور شاهد نبودیم اما می توان سعی در ایجادش نمود. در دوره های قبلی انتخابات هم مردم و هم دولت تجربه هایی دارد و چه خوب است که از آنها استفاده شده و در راه اصلاح نقایص بر آییم. خوب و شایسته است که نامزدان با صداقت و وضاحت از برنامه ها و کاردکردها و تجربه های گذشته ی شان برای مرد م آگاهی دهند تا مردم هم از روی نادانی و جهالت به کسانی که واقعن شایسته نیستند رای ندهند با آگاهی دهی درست و شفاف می توان به نتیجه انتخابات امید وار بود اما با فریب ها و شعارهای بزرگ منشانه ای که تنها در حد حرف باقی می مانند تنها افراد سود جود به اهداف شان می رسند و وضعیت مردم همانی که هست خواهد ماند.
باران
نهم تیرماه هشتاد ونه.

گپ خودمانی...

"به نام خدا"
همیشه با " به نام خدا " که بهترین است شروع می کردیم. معلم انشایمان می گفت: اول صفحه ی سفید ورق دفترتان بنویسید " به نام خدا" و بعد شروع به نوشتن انشایتان کنید. حرف معلممان آویزه ی گوشم شده است . امروز که می خواهم پیامی بنویسم با توصیه معلمم شروع می کنم که خدای مهربانم نیرو و توانم را دو چندان گرداند. راستش وب لاگ یکی از دوستانم را می خواندم که گفته بود انسانها تغییر می کنند به فکر فرو رفتم راست می گفت؟
انسان تغییر می کند؟
انسان تغییر نمی کند؟
انسان تغییر می کند و دوستان قدیمی اش را از یاد می برد؟
انسان تغییر می کند و دنیای تازه اش را از جان و دل می پرستد و به دیگر دنیاها وقعی هم نمی نهد؟
انسان تغییر می کند و همه چیز را فراموش می کند؟
انسان تغییر می کند و احساسش را فکرش را و جهانش را به بادها می سپارد؟
انسان تغییر می کند و راه می پیماید؟
یا ...
انسان تغییر نمی کند و همیشه همانی ست که بوده.
انسان تغییر نمی کند و با خاطره ها عهد و پیمان بسته به یاد دوستانش هست.
انسان تغییر نمی کند و در کنار تازه هایی که می یابد گذشته اش را نیز به یاد دارد.
انسان تغییر می کند، انسان تغییر نمی کند...
گاهی تغییر لازم است و ضروری و نیازی مبرم. و گاهی هم شاید به صلاح نباشد. نمی دانم بستگی به نوع تغییر دارد به نوع فکر و ایده و هدف.
ت...غ...ی...ی...ر
خوب است یا بد؟
شاید اصلن درست نباشد که تغییر را معنی کنیم. تغییر تغییر است ...
با خودم در ستیز بودم و به تغییر آدم ها فکر می کردم به این که روزی دوستانی که سالها با آنها لحظات را سپری کردی روزی تو را از یاد ببرند و دیگر حتی نخواهند یادی از آن دوران در سر داشته باشند. چطور می شود که انسانها گذشته ی شان را روزهایشان را با دقایقی که با عطر دوستی و یکرنگی گره خورده بود، از یاد ببرند. چرا انسانها تغییر می کنند و با این تغییر حادثه ها را، احساس ها را و خاطره ها را تنها به زمان می سپارند. کدام درد کدام زخم این گونه بی رحمانه بر فکر انسانها می تازد و احساس شان را به یغما می برد و عواطفشان را تاراج می کند و دوستی را از دستشان می دزدد...
واقعن نمی دام م چی چرا ؟؟؟
باران
نهم تیر ماه هشتاد و نه.

۱۳۸۹ تیر ۴, جمعه

تولد فرزند کعبه مبارک باد!

یا فرزند کعبه،
یار یتیم مان
و پناه بی پناهان
تولدت را که مژده ی نیکی به انسان هاست،
را به تمامی عاشقانت تهنیت می گوییم.




یا علی!
امروز روز پر میمنت و خجسته ی تولدت است.
روز معطر هستی ات در این جهان خاکی، روز نیکوی آغازت در دنیای انسانی.
روز درخشان درخشیدن ستاره های انسانیت، عدالت و تقوایت.
روز سراسر گل و جشن و ترانه.
همه با هم پای می کوبیم و هلهله ی شادی سر می دهیم و نجوای سرورمان را به آسمانها به گوش کهکشان ها می رسانیم و مژده ی آمدنت را به درختان باغ و بلبل های غزل خوان بهشتی می رسانیم و یک دل و یک صدا شادیم و شادیم و شاد...
تولد مبارکت بر همه دوستدارانت تبریک باشد!
باران
پنجم تیر ماه هشتاد و نه.

تولد فرزند کعبه مبارک باد!

تولد فرزند کعبه مبارک باد!
"چون تو فرزندی اگر در کعبه، مادر یافته
کعبه هم یک بت شکن مثل تو کمتر یافته
پیش از آن کز کوثر و طوبی نشانی هم نبود
مستی عشق از لب لعل تو، کوثر یافته
از دم صبح تا آخر شام ابد
عقل، اعجاز تو را در بحر و در بر یافته
یا علی! یک کعبه تنها شاهد وصف تو نیست
مصطفی در شهرعلم خود، تو را در یافته
گر رود خورشید در خیل غلامانش، رواست
آن که اندر ملک خوبی چون تو دلبر یافته"
( غلام سرور دهقان )
تولد اولین اختر تابناک آسمان امامت و ولایت
فرزند بت شکن کعبه
همسر وفادار فاطمه (س )
داماد برومند حضرت محمد (ص )
امام علی ( ع ) به تمامی مسلمانان و شیعیان جهان مبارک باد.
باران
پنجم تیر ماه هشتاد و نه.

۱۳۸۹ خرداد ۲۸, جمعه

چقدر زود دیر می شود...

حسرت همیشگی
حرفهای ما هنوز ناتمام...
تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی!
پیش از آنکه با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود دیر می شود!
" چقدر زود دیر می شود... گاهی اوقات تا چشم بر هم می گذاریم ناگهان احساس می کنیم به اندازه ی یک عمر گذشته، یک کودک خردسال جوان شده یک آسمان خراش غول آسا بر آسمان تاخته، یک دنیا فکرهای نو خلق شده و یک دریا نقش بر رخ حادثه ها موج گونه وار به هر طرف در رفت و آمد شده است. گاهی اوقات در یک ثانیه یک لحظه یک آن به اندازه ی تمام عمر تمام دنیا تمام هستی دگرگون می شوی و تغییر می پذیری و دیگری می شوی که قبل از این نبوده ای و حتی فکرش را هم نمی کردی روزی باشی. آری شاید در همان لحظه بوده که انیشتین انیشتین شده و نیوتن نیوتن، شاید در همان لحظه بوده که باراک اوباما اولین رئیس جمهور سیاه پوست امریکا شده یا برای اولین بار زنی در تاریخ زمین رآی داده است، شاید در همان لحظه بوده که قیصر امین پور این شعر( حسرت همیشگی ) را سروده است و شاید در همین لحظه باشد که من متحول شدم و شاید همان لحظه باشد که شما دگرگون شوید و انسانی از جنس دیگر روح دیگر و احساسی دیگر گردید...
زندگی این گهواره ی گردان که در محور حرکت زمین رنگی دگر دارد در گردونه ی هستی یک انسان رنگی دگر خواهد داشت با بویی که تنها او استشمامش می کند و نه دیگری. حرکتی دایره وار که برای آدمیان روی زمین حادثه را می سازد و او ( انسان ) بازیگرش. پس در بازی زمین بهترین نقش را به عهده بگیریم ، تا در مرکز دایره باشیم که ناگهان زود دیر می شود و زمین می گردد و منتظرمان نخواهد ماند..."
باران
بیست و ششم خرداد ماه هشتادو نه.

۱۳۸۹ خرداد ۱۷, دوشنبه

پیام امروز، یک سبد ستاره از باغ شعر

بعد از روزهای بسیار که شاید برای من بسیار به نظر آید امروز موفق شدم به وب لاگم که پناه خستگی هایم است سری بزنم، مطلبی با شما در میان گذارم و اندکی فارغ از کار روزمره در گلستان شعر که خستگی ها را دور می کند درنگی کنم. چند شعر زیبا از محمد رضا شفیعی کدکنی - م. سرشک برایتان می گذارم :
سفر بخیر
- " به کجا چنین شتابان؟ "
گون از نسیم پرسید.
- " دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟
- " همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم... "
- " به کجا چنین شتابان؟ "
- " به هر آن کجا که باشد بجز این سرا سرایم. "
- " سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر و حشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را. "
...
"دیباچه"
بخوان به نام گل سرخ، در رواق سکوت،
که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد؛
پیام روشن باران،
ز بام نیلی شب،
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد.
...
باران
هفدهم خرداد ماه هشتاد و هشت.

۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

سفرنامه ی بامیان

ادامه...
"گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را."
( سفرنامه ی بامیان )

پنج شنبه، 9/2/1389
شرفک

شرفک زیبا، خوش آب و هوا و سراسر مزرعه های گوناگون بود. محصولات زراعتی اش نیز متنوع و مردم سخت کوشش در حال زحمت کشیدن کشت بهاری شان بودند. عمه ی کلانم اینجا زندگی می کرد ، مریض حال و نا توان بود. از دیدنم خوشحال شد و من نیز برای اولین بار او را دیدم و احوالش را گرفتم.

جمعه، 10/2/1389
نیطاق

" یکی بود، یکی نبود، یک جوانی خسته بود... "
را گوش می دادم و به فکر فرو رفته بودم. در دشت ها دردم را می جستم و بر فراز کوهها به جستجویش می پرداختم. با آبها به کویش می شتافتم و خسته بودم و دلگرفته و غصه دار.
" ای خدای مهربون، خالق هفت آسمون...
دست خستمو بگیر، تو منو رها نکن...
... که دلم پریشونه... "
کجا برم؟
یک دشت دلتنگم، یک کوه دردمندم و یک آسمان نگاه می جویم. در خودم تنها نشسته ام و در دورهای غروب راههای زندگی ام را یک به یک از نظر می گذرانم. یک روز به هم می پیوندیم و یک روز راهمان از هم جدا می شود. راههایی که مقصدشان جدا از هم، دور از هم، در دنیایی دگرگون. حال، یک دشت دوری مرا در خود می فشارد. یک کوه اشتیاق دردلم می جوشد و یک آسمان فاصله از راه می رسد و تا دورها، افق ها ادامه پیدا می کند.
نیطاق منطقه ای واقعن زیبا، سرسبز و پر از دارو درخت است. سراسر چمنزار و درخت و پرنده و شکوفه است. باغ های سیب از عطر شکوفه ها آکنده است و خوش رنگ و دلربا. دو روزی در نیطاق ماندیم و از زیبائیها و دیدنیهایش لذت بردیم. مزارع وسیع در اطراف خانه ها پراکنده اند. اما وجود نداشتن راههای مواصلاتی با ولایت بامیان و سایر ولایات باعث می گردد تا محصولات زراعتی این منطقه به جاهای دیگر صادر نگردد و بیشتر قسمت میوه ها و محصولات زراعتی با نازلترین قیمت در اختیار اهالی منطقه قرار گیرد.بنابراین، راه مهمترین و ضروری ترین نیازمندی مناطق دور افتاده ی ولایت بامیان است. در صورت وجود راههای مواصلاتی، ورود و خروج اجناس مورد ضرورت اهالی و صادر محصولات زراعتی و تولیدات دامی شان از قبیل: شیر، ماست، دوغ، قروت و... آسان صورت گرفته و خرید و فروش این محصولات باعث رونق بیشتر کشت و کار مردم خواهد شد. درآمد کشاورزان و دامداران افزایش بیشتری می یابد و شرایط زندگی و امکانات رفاهی آنها نیز بهتر و بیشتر می گردد. باغداری از عمده فعالیتهای مردم این منطقه به شمار می رود. درختان سیب، ناگ، زرد آلو، شفتالو و... بسیار فراوان هستند. و صادر کردن این میوه جات به دیگر ولایات می تواند منبع درآمد خوبی برای مردم به شمار رود. علاوه بر این دولت می تواند با کمک بذرهای مناسب و متنوع زراعتی، فرستادن مهندسان کشاورزی به این مناطق جهت مشوره دادن و راهنمایی کشاورزان در مراحل کاشت، داشت و برداشت سعی در اصلاح و افزایش محصولات کشاورزی نمایند و همچنین با کمک کردن در زمینه مبارزه با آفات گیاهی، کمک چشم گیری به کشاورزان نموده و از ضرور و زیان بیشترشان جلوگیری کند. همانطور که می دانید کشاورزی بخش عمده ی اقتصاد یک کشور را می سازد بنابراین سعی و تلاش در راه موفقیت بیشتر کشاورزان در عرصه ی تولیدات بیشتر کشاورزی یکی از راههای پیشرفت آن کشور است. تولید محصولات کشاورزی در داخل کشور، مردم آن را از وارد کردن مایحتاج از خارج بی نیاز می گرداند و کمک عمده ای به کشاورزان به منظور تضمین محصولاتشان در سالهای آتی به شمار می رود.
دو روزی در نیطاق ماندیم. عمه ی کوچکم در اینجا زندگی می کرد اما چند سال پیش بر اثر بیماری در گذشت و حال ما مهمان شوهر، دخترها و پسرهایش هستیم. زندگی خوبی دارند، خانه ای بزرگ رو به باغ های میوه و چمن زارهای سر سبز و زیبا، مزارع وسیع کشت شده، جویباری در پایین خانه که مشرف به تپه ای است که از درختان سپیدار پر شده اند. باد که می وزد برگهای درختان سپیدار آهنگ سفر می نوازند و هر انسانی را با خود به قله ی کوهای دور دست می برند به آنجا که شاید آشیانه ی سیمرغ کوه قاف لانه داشته باشد. درختان سیب انباشته از شکوفه های زیبا و معطرند و انسان را به یاد باغ های بهشت می اندازند. گردشی در باغ سیب شوهر عمه ام می اندازیم. به اتفاق پسر و دختران عمه ام و پدرم بر تپه های قدم زنان به کرانه های ابر آلود، به بازی قاصدک ها در باد، چشم دوخته بودیم و من آهسته و بی صدا بر مخمل چمن زارهایی که با آب جویبار نمناک شده بودند قدم می گذاشتم و به دورها، به قله بلند کوهها می نگریستم. اسب ها و گاوها و گله های بزرگ گوسفندان مشغول چرای چمن زار بودند. دم غروب جنب و جوش عجیبی مردم را فرا می گیرد هر کس به دنبال سرپناه دامهایشان در تلاشند و برای غذای شب فکری می کنند. نطاق را زیبا یافتم و اوقات خوب و خوشی را در کنار خانواده ی عمه ام گذراندیم.

یک شنبه، 12/2/1389
نیک

از نیطاق به نیک بر می گردیم و صبح زود روز یک شنبه به سمت بامیان حرکت می کنیم. نزدیک ظهر به بامیان می رسیم. یک روز در بامیان سپری می شود و صبح روز بعدش نیز راهی کابل می شویم. شب در بامیان به سختی و دشواری تمام می گذرد و سحرگاه دوشنبه سیزدهم ثور مشتاقانه به سمت کابل حرکت می کنیم.
لحظه ها با شتاب می گذرند و قاصدک یادها و خاطره های روزهایی که در مناطق مختلف بامیان سپری شده بود با من همراه است. به خانه می اندیشم و به تصمیم هایی که در طول سفر گرفته ام. برای رسیدن به خانه لحظه شماری می کنم. صبحانه را در سیاه سنگ صرف می کنیم پس از اندکی استراحت به راه ادامه می دهیم . بارندگی های روزهای اخیر مسیر خاکی را گل آلود کرده و حرکت موتر به سختی صورت می گیرد.

دوشنبه،13/2/1389
ولایت میدان وردک
ساعت،10:45

وارد ولایت میدان شده ایم و به سیاه خاک نزدیک می گردیم . این سرک در حال ساخته شدن است خانه ها و دوکانهای اطراف را ویران نموده اند و با شدت تمام کار ساخت و سازش در جریان است. صبح امروز در مسیر میدان شهر یک مین در زیر یکی از پل های سرک منفجر شده و به همین علت چندین قسمت راه توسط نیروهای خارجی مسدود شده است و ما در انتظار مانده ایم تا راه باز گردد.
میدان شهر را باغ های فراوان میوه زینت داده است فکر می کنم شغل اکثر ساکنان این شهر باغداری باشد. شهری سر سبز و آباد است. فراوانی باغ های اطراف سرک می رساند که مردم این منطقه از وضعیت مالی و رفاهی بهتری نسبت به سایر مناطقش برخوردارند.
ساعت:11:26

از ولایت میدان می گذریم . اندک اندک به ولایت کابل نزدیک می گردیم. حاشیه شهر کابل با خانه های نو ساخته شده اش به چشم می خورد و نوید رسیدن به منزل را می دهد.
یک بار دیگر کابل.
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان بافی ست...
باران
دهم خرداد ماه هشتاد و هشت.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

سفرنامه ی بامیان

ادامه...
" گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را."
( سفرنامه ی بامیان )
ساعت 10:55 صبح
دوشنبه 6/2/1389
شهر غلغله، ولایت بامیان

شهر غلغله رشته کوهی سرخ رنگ و پر ابهت.
ای کوه!
تو آشیانه ی بشر گشتی و بشر نیز بر تو تاخت و در دلت جای گرفت. شهر غلغله با باقی مانده ی دیوارها و برج ها و خانه هایش شگفت انگیز است و باور نکردنی.

ساعت 11:10 صبح
ولایت بامیان

بالاخره :
" به بامیان خوش آمدید."
این تابلو روی تپه ای است که بامیان آغاز می گردد. ولایت اجدادی ام، سرزمین وطنی ام. خاک گرفته و کوهستانی .
...
فراموش کن!
نه به یاد سپار، نه به خاطر.
فقط فراموش کن!
فقط فراموش کن...
آه !
ای بودا،
دردت را دیدم
تو را فهمیدم
خوشحالم بامیان !
خوشحالم که سرکهایت در حال ساخت است.
...
آه !
آه، که چقدر به این سفر احتیاج داشتم . به این دوری ، به این فاصله و به این تنهایی... تفکر... اندیشه...
...
ساعت 11:30 صبح

بعد از اندکی استراحت، بامیان را به مقصد ولسوالی یکاولنگ ترک گفتیم. به همراه سایر همسفران به سمت مقصد دلخواه رهسپار گشتیم. کنارم خانم جوانی حضور داشت با دو کودک، سه ساله و یک ساله، شکیلا و محمد رضا. آن خانم جوان به همراه پدرش از ایران آمده بود. دردمند بود و تنها و سختی و مشقت از رخسارش هویدا بود. شوهرش یک سال پیش در اثر سرطان در ایران در گذشته بودو یک ماه قبل پدرش برای آوردن دختر و نوه هایش به طور قاچاق ایرانی رفته و آنها را آورده بود.زندگی سختی را سپری کرده و با هر تلنگری اشکهایش جاری می گشت. همسفران خوبی داشتم آنها هم یکاولنگ می رفتندو تا آخر سفر با هم همراه بودیم.

ساعت 2:25 بعد از ظهر
ولسوالی یکاولنگ، قرغنتو.

ناهار خوردیم و پس از کمی استراحت به راهمان ادامه دادیم. مسیر راه پر از گل و لای بود و حدود یک و نیم ساعتی برف شدیدی در حال باریدن بود. هوا گرفته و مه آلود و سرد بود. برف به همراه باد تندی می بارید و بر شیشه ی موتر نقش می بست. تا حال این طور برف وبوران را ندیده بودم .برف به شدت می بارید و زمین را سفید پوش می ساخت.

ساعت 4:35 بعد ازظهر
ولسوالی یکاولنگ، فیروز بهار.

از فیروز بهار می گذشتیم. برف بند آمده است اما آسمان هنوز هم ابری است و آفتاب در پس ابرها پنهان شده.فیروز بها ر منطقه ای وسیع و سرسبز و پوشیده از چمن زارهاست.درختان انبوه در اطراف زمین های وسیع زیر کشت به چشم می خورد. در ادامه ی راه شاهد ساخت و ساز سرک بامیان- یکاولنگ بودیم. در اطراف سرک کارگران و مهندسان با وسایل مجهزشان مشغول حفاری کوه و هموار کردن دشت و تپه ها بودند.

ساعت 5:15 بعد از ظهر
کوتل سرخک.

به نیک مرکز ولسوالی یکوالنگ نزدیک شدیم. کوتل سرخک آخرین گذرگاه ترسناک و خطرناک برای رسیدن به نیک. بر اثر باریدن باران و برف، خاک این کوتل لغزنده و چسبناک و انباشته از گل ولای شده است. موترها به سختی از پیچ و تاب جاده بالا می روند و دامنه های لغزنده کوه را به دشواری تمام می پیمایند. حدود چهل و پنج دقیقه منتظر می مانیم تا موترها به نوبت و به آرامی و احتیاط فوق العاده از کوه بالا روند و بالاخره حدود ساعت 6 بعد از ظهر روز دوشنبه 6/2/1389 به نیک، مرکز ولسوالی یکاولنگ رسیدیم. از همسفران خداحافظی نموده و راه خود در پیش گرفتیم.من به همراه پدر بزرگم مسیر سخت و طاقت فرسای کابل بامیان را به همراه سایر همسفران پیمودیم و شب را در منزل اقوام مان که ساکن نیک هستند گذراندیم. پدرم نیز به ما پیوست. و همگی به ادامه سفر دل خوش نموده و برنامه روزهای آینده را در سر پروراندیم.

چهارشنبه، 8/2/1389
ولسوالی یکاولنگ، دهن ترنوک.

منطقه ای کوهستانی و پر از تپه هایی که خانه ها را در دل خود جای داده است. زمین های کشاورزی در میان تپه ها یعنی در کف دره ها جا خوش کرده اند. در امتداد رودخانه ای که بهار و تابستان پر آب است و پائیز و زمستان خشک، مزارع کچالو، گندم، موشونگ و... وجود دارند. هوا سرد است و همچنین باد سرد و سوزانی در حال وزیدن.
دلگیر بودم . دلم برای مادرم تنگ شده و برای دیگران. به کابل فکر می کنم یک نفر از کابل کم شده اما هیچ کس نمی فهمد زیرا به چشم کسی نمی آید. من باشم یا نباشم چه فرقی می کند، شب و روز می آیند و می روند آسمان گاه می بارد و گاه آفتابش می تابد و زندگی جریان دارد:
" دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،
که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی،
که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد."

احساس تنهایی وحشتناکی وجودم را فرا گرفته است. تنهایم و دلتنگ و چاره ای جز تحمل ندارم. به سفر اندیشیدم و به فاصله هایی که میان انسانها سایه می افکند...
" مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن...
و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد
و سطح روی پر از برگ سبز خواهد شد؟ "
به مناظر اطرافم چشم می دوزم و به یاد افق های دور خیال می افتم . اشکهایم از پیچ و خم های جاده می گذرند و بر نشیب گونه هایم سرازیر می گردند. لحظه های خوب دعاست و با عطر حضورت معطر گشته است ای یادها، خاطره هایم. ای هم صدای مبهم من در دل شب، باز هم بر من نمایان شو!
رخ نما، فرودا و با من باش. تا ابد در تو جاری می گردم ، تو تنها با من باش...
خدای خوبم!
صدایم را می شنوی؟
می دانم که می شنوی، پس جوابم ده تا من هم اندکی آسوده گردم.
" از خانه به در، از کوچه برون،
تنهایی ما سوی خدا می رفت.
در جاده، درختان سبز، گلها وا،
شیطان نگران: اندیشه رها می رفت. "
( شعرها از سهراب سپهری )
...
یک روز را در دهن ترنوک محل اجدادی مان در منزل عمویم سپری شد. با دخترها و پسرهای عمویم و عروس و نوه اش آشنا شدم. صحبت کردیم. گفتیم و شنیدیم و با شنیدن دردهایشان دلم سوخت و متاثر گشتم.
دختر عمویم سالها پیش ازدواج کرده و دارای چهار فرزند بود، دو دختر و دو پسر به همراه مادر شوهرش در گوشه ای از تپه به دور از سایر خانه های محل زندگی می کرد. خوش اخلاق اما درد کشیده بود. روزگار با زخم های ترسناکش، بر دیدگانش تاخته و اشک غریبی و بی کسی بر گونه هایش جاری گشته بود.
چند سالی می شد که شوهرش به خاطر کار کردن به ایران رفته بود به دوراز او و فرزندانش. اما پس از چند سال قصد برگشت به خانه اش را نداشت و او به همراه فرزندانش زندگی سختی را می گذراندند. از قرار معلوم، شوهرش در ایران معتاد شده و کار آنچنانی هم نمی توانست انجام دهد. خلاصه با اندک پولی که سالی یک بار یا در نهایت دو بار برای او می فرستاد روزگار می گذراندند و محروم از خوشی های زندگی شب و روز به هم می بافتند.
دلم گرفت، غصه خوردم اما می دانستم که با غصه خوردن کاری درست نمی شود باید درد را چشید و درمانش کرد.تصمیم گرفتم او را و دیگران را، با حرف هایم بخندانم تا شاید اندکی خوش باشند و لبخند را مهمان لبانشان کنم که این می تواند رونقی و امیدی به او و فرزندان نا امیدش بخشد و روحیه ی شکسته شان را مرمتی هر چند کوتاه نماید.
شروع به صحبت و شوخی کردم و ساعتی چند را با هم گفتیم و خندیدیم. در نهایت او هم قاه قاه خندید و دلش شاد شد و صورتم را بوسید...
شاد شد و به من محبت ورزید...
باران
بیست سوم اردیبهشت ماه هشتاد و نه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

سفرنامه ی بامیان




کاش می شد بر حریر یاسها
خطی از عشق خدا را حک نمود
به نام خداوند بخشنده ی مهربان

" گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را."

(سفرنامه ی بامیان)
کابل، دشت برچی، پل خشک .
ساعت 4:3 صبح
روز دوشنبه مورخ 6/2/1389

من به همراه پدر بزرگم راهی سفر به بامیان شدیم. فعلن سرک میدان شهر را پشت سر می گذاریم و جاده به انتها می رسد. دلم می خواهد هر لحظه از سفرم را به ثبت برسانم و به یادگار گذارم آنچه را احساس می کنم:

راه طولانی است، نه طولانی تر از فکرهایم.
کوه بزرگ است، نه بزرگ تر از غم هایم.
رود خروشان است، نه خروشان تر از نگاههایم.
...
احساسهایم سرازیر شده اند. جریان دارد فکر.
در عبورم از دشت، کوه می ماند.
من پر از وحشت یک خواب، حس پروانه شدن می جویم.
و در اندیشه که تو، کجا، کی سفر خواهی کرد.
تو ای افسانه ی یک باغ شکفتن.
جاده پر پیچ و خم است، راه ناهموار.
فکر من آغشته به یک پندار...
...
روزی خواهد آمد که باهم بودن ها را بایدخرید، درد باید کشید و تو حال؛ قدرش را نمی دانی...
...
آسمان فکر مرا می خواند.
و درختان چنار بی سروسامانی قلبم را
از دور فرا می گیرند.
بیشه زاری که از حس ندامت انباشته است
در سر راه ؛
و چه خوب، که چراگاه هوسها نشده است
قلب ترک خورده ی مهر، ناهید و سحر.
من پر از شورم و درد، من تنها شب و روز، به آن حس قشنگ خندیدم و ندانستم
فاصله ها نزدیک اند.
بین من و مهر، اندکی فاصله نیست
اما،
دل من از حس نگفتن، نشکفتن سرشار
چطور،
خندیدم.
من تنها،
به آن حس قشنگ خندیدم.
و ندانستم
فاصله ها نزدیک اند...
فاصله ها نزدیک ...

به راهمان ادامه می دادیم. من، پدربزرگم و دیگران در فکر خودمان بودیم و جاده را انتهایی نبود. هوا رو به سردی می گرایید و آسمان را ابرهای بهاری فرا می گرفتند. و باریدن باران نزدیک و نزدیک تر می شد. جاده ی میدان وردک را می پیمودیم . از ولایت میدان گذشتیم . در گوشه ی تنهایی خود عالمی داشتم وصف ناپذیر. من بودم و من. من بودم تنها با خودم. می اندیشیدم و به آسمان می نگریستم...

آسمان،
نگاهم را فهمید، دلش گرفت و آخر بغضش،
بغضش ترکید...
گریه کرد...
باران بارید...


کوتل حاجی گک، ساعت 9:34 صبح
باران می بارد. تکانهای تپه ها، حادثه ها را پس و پیش می کنند و حقیقت
ذهنم را می تکانند. به دوردست های دامنه ها، این دست و آن دست می رویم...
باران باریده و جاده را گل آلود کرده است . موتر به دشواری از پیچ و خم های کوتل می گذرد و در نهایت با هر سختی و مشکلی که بود از کوتل به سلامت گذشتیم و همچنان راه ادامه داشت و بی پایان می نمود:
...

کوه گردن افراشت.
درخت قامت خم کرد...

...

جاده پیچ و تاب خورد و موتر خمیدگی ها را تاخت و فریاد کنان پیش رفت.
باران شدید تر می شود. می بارد و می بارد. جاده گل آلود و خراب ...

ببار!
ای آسمان بهار
!
بغضت را فرو مده.
گریه کن، خودت را سبک کن، من نیز با تو سوگوارم...
...
دور شدم از شهرم، از خانه.
فاصله ها، فرصت اندیشیدن است.
قضاوت است و بی طرف بودن.
دل را به منطق سپردن.
فکر را به ترازوی زمان انداختن.
و درک حادثه ها ، حال چه خوب، چه بد.
گذر از کوچه های حقیقت، گاه تلخ و گه شیرین.
وقت با خدا بودن دل.

دره ی کالو، 10:20 صبح
دره ی کالو منطقه ای خوش آب و هوا و سر سبز با دامنه های پر از گل های صحرایی که در دل دره ی کوه های مرتفع خانه کرده است . اطراف سرک از گل ها و چمن ها انباشته شده و چشم می نوازد. هوا خنک است و رود خانه ای پر آب مسیر راه را همراهی می کند. مزارع سر راه اندکی سبز شده و تا ماهی دیگر کاملن رشد کرده و به فصل محصول دهی نزدیک می گردند. مردم مشغول کارند و زندگی جریان دارد. ثانیه های در گذر و زمین گهواره خوابمان شده است:


کوه درد مرا می فهمد.
سنگ شعر مرا می خواند.
جویبار درد مرا خواهد برد.
درخت شعر مرا خواهد دید.
ای کوه!
عظمتت مرا به خود وا می دارد.
و می گوید:
" دورها آوایی است که مرا می خواند."
ادامه دارد...


باران
شانزدهم اردیبهشت ماه هشتاد و نه.





۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

آزاد اندیشی!

انسان تنها برای اندیشیدن ساخته نشده است. آن چه مهم است، شایستگی او در آزاد اندیشی است.
باران
چهاردهم اردیبهشت ماه هشتاد و نه.

یک لحظه آواز

"پرده ی پندار"
پشت شیشه، باد شبرو جار می زد.
برف سیمین شاخه ها را بار می زد.
پیش آتش،
یار مهوش،
نرم نرمک تار می زد.
جنبش انگشت های نازنینش
به، چه دلکش
به، چه موزون
رقص های تار وگلگون
بر رخ دیوار می زد.
موج های سرخ می رفتند، بالا روی پرده
بچه گربه جست می زد سوی پرده.
جام های می تهی بودند از بزم شبانه
لیک لبریز از ترانه.
توله ام، با چشم های تابناکش
من نمی دانم چه ها می دید در رخسار آتش؟
ابرهای سرخ و آبی؟
روزهای آفتابی؟
چون دل من:
پنجه ی نرم نگار خوشگل من
بسته می شد، باز می شد.
جان من لرزنده از "ماهور" و از "شهناز" می شد.
چشم هایم می شدند از گرمی پندار سنگین
پلک ها از خواب خوش می آمدند آهسته پائین.
با پر موزیک، جان می رفت بیرون
در بهشتی پاک و موزون،
ای زمین! بدرود با تو!
ای زمین! بدرود با تو!
سوی یک زیبایی تو.
سوی پرتو.
سوی پرتو.
دور از تاریکی و شب.
دور از بیماری و تب.
دور از نیرنگ هستی.
رنج پستی.
تیره روزی.
کشمکش، دیوانگی، بی خانمانی، خانه سوزی.
دارد این جا آشیانه.
آرزوی پاک و مغز کودکانه.
آرزوی خون و نیروی جوانی،
دارد این جا زندگانی.
دور از همچشمی شیطان و یزدان
دور از آزادی دیوار زندان
دور، دور از درد پنهان.
دور؟ گفتم، "دور؟" گفتم:
" سوی خوشبختی پریدم؟"
پس چرا ناگه صدای توله ی خود را شنیدم؟
چشم ها را باز کردم. آه ... دیدم.
یار رفته.
تار رفته.
آن همه آهنگ خوش از پرده ی پندار رفته.
بر درخت آرزوی کهنه ی من خورد تیشه.
نو نهال آرزوی تازه ام شل شد ز ریشه.
پشت شیشه
باز برف سیم پیکر، شاخه ها را بار می زد.
باز باد مست خود را بر در و دیوار می زد.
در رگ من نبض حسرت تار می زد.
" گلچین گیلانی "
باران
چهاردهم اردیبهشت ماه هشتادو نه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱, چهارشنبه

ماسه و کف

" ماسه و کف "
دیروز خیال کردم همچون ذره ای لرزان و سر گردان در چرخ گردون زندگانی می چرخم و موج می زنم.
و امروز به خوبی می دانم که من همان چرخ گردونم و تمام زندگی به صورت ذراتی با نظم در من می جنبد.
آنان در بیداری می گویند:
تو و جهانی که در آن بسر می بری چیزی جز دانه ای ماسه بر ساحل لایتناهی در دریای بی کران هستی نخواهی بود.
دررویایم به آنان گفتم:
من دریای لایتناهی ام
و تمام جهان چیزی جز دانه هایی از شن بر ساحل من نیست.
( از کتاب ماسه و کف، جبران خلیل جبران،چاپ پنجم بهار1387 نشر و پژوهش دادار)
باران
اول اردیبهشت ماه هشتادونه.

به به باران!!!

به به باران...
هوای کابل چند روزی ست که بارانی و زیباست. باران می بارد و احساس های انسانهای خاکی را با طراوتی ملکوتی به معراج می برد و به آسمان روشنایی پرواز می دهد. آسمان دلگیر است ابرها، هوای گریه در سر می پرورانند و دل های تنگ، گرفته و ماتم زده چشم به آرامی و خنکی و پاکی باران دوخته اند. روزهای بهار با باران رنگی دگر می گیرد و انسان را با فلسفه ی باریدن می آمیزد و دلهای گرفته را نیز با هوای دوری به مرزهای اشک و بی قراری همسفر قاصدک می گرداند.امروز دلم گرفته بود مانند سهراب اما به حمید مصدق سر زدم و شعر بارانی اش را به آسمان و آسمانی ها تقدیم می کنم:
وای باران؛
باران؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای ، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.

باران
اول اردیبهشت ماه هشتادونه.

۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

هوای دوری...

دلم هواتو کرده...
هوای دوری ات ناراحتم می کنم. دلم برایت تنگ شده است. لحظه لحظه های حضورت را از خدایمان می خواهم و تنها آرزویم دیدارت است که واقعن توفیق می خواهد و افتخار و می دانم که من تا به آن افتخار برسم راهی بس طولانی در ییش دارم. می دانم می دانم اما چه کنم دلم هوایت را کرده است. کاش می توانستم در این شب جمعه که یکی از همین جمعه ها خواهی آمد در جمکرانت اشک دلتنگی می ریختم و به یادت در آسمان مسجدت می پریدم. مهدی جان ! کاش می توانستم در این روزهایی که سخت آرزوی بودنت را دارم، در جمکران باشم. تا در کرانه ی نفس هایت عطر خدایی را استشمام کنم و قلبم اندکی آرام گیرد. می دانم که از هر کجا بخوانمت؛ تو در کنارم خواهی بود. تنها می خواهم برایم دعا کنی و از خدایمان بخواهی به من و قلبم آرامش عطا کند.
التماس دعا؛ یا ابا صالح!!!
باران
نوزدهم فروردین هشتاد و نه.

۱۳۸۹ فروردین ۱۴, شنبه

یک لحظه صبر کنید، این را بخوانید...

سهراب از نوعی دیگر...
چند شعر ژاپنی از سهراب سپهری که در هشت کتابش نیامده است. این شعرهای از کتاب "از مصاحبت آفتاب ، زندگی و شعر سهراب نوشته ی کامیار عابدی ، نشر ثالث 1384 تهران ایران" برگزیده شده است. تقدیم به تمام دوستان.
تومونوری
گل های بهاری
در روزهای بهاری
در آن هنگام که پرتو آسمان ابدی
بدین سان زیباست
برای چه گلها
با دلی بی آرام از هم جدا می شوند؟
گیوسن
تنهایی
با چشم دلسوزی
به یکدیگر بنگریم
ای درخت گیلاس کوهستان!
بیرون از گلهای تو
دوستی برایت نیست.
کاسونو آسون مارو
زندگی
زندگی
به چه می ماند؟
به امواج سپیدی
که قایق در پی خود باقی می نهد
قایقی که با حرکت پارو
در سپیده دم می گذرد.
باران
پانزدهم فروردین هشتاد ونه.

شروع نو...

" به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است."
( سهراب سپهری )
به تماشا سوگند و به آغاز کلام . آغاز سال نو، روز نو، لحظه ی نو... آغاز زندگی نو... آغاز تولدی نو...
سال نو و بهار نو آغاز شد در میان هیاهو، شور و نشاط زیبایی. شکفتن بر چشم های درختان قدم نهاد و بارور شدن را در دلشان نهادینه ساخت. سبز شدن، طراوت ، بر زمین پاشید و فضا را آکنده از عطر نشاط گرداند.لطافت بر حریم جانها جاری گشت و بر دستان هوا رقص کنان تا صبح شتافت و تا سحر ماندگار شد.
در بزم تمام این خوبیها و تازه شدن ها، یک بار دیگر زندگی در تک تک خانه های شهرمان و کشورمان و زمین مان جریان یافت. نفس کشیدن ها آغاز گشت و تلاش و تکاپو رونق گرفت. شب ها و روزها از پی هم شروع به آمدن کردند و کار وزحمت را شروعی دوباره بخشیدند.
دلم می خواهد در سال نو و بهار نو، باران بهتر از پیش با شما باشد و این آغازی گردد برای سالی با توشه ای از تلاش و کوششی دو چندان.
" بس که بی رنگم چو آب از هر چه بینم رنگ می گیرم
بی صدایم هم چو کوه از هر ندا آهنگ می گیرم."
( سهراب سپهری )
باران
پانزدهم فروردین هشتادو نه.

۱۳۸۸ اسفند ۲۷, پنجشنبه

تبریک سال نو

در آستانه ی فصل شکوفایی شکوفه های نجیب سیب
و رویش تبسم بر رخسار گل
در آستانه ی شنود ترنم عاشقانه ی بلبل
و لرزش دل کوچک ماهی تنگ بلور، از شوق بهار
در آستانه ی جوان ترین فصل خوب خدا
پاکیزه ترین تبریک ها را نثارتان می کنم.
عیدتان مبارک!
باران
بیست و هفتم اسفند ماه هشتادو هشت.

یک سبد تبریکی

بهار در را می کوبد.
قناری قلب گل را می بوید.
بلبل در چشم گل سرخ، عشق را می جوید.
و من رویش بهار را در سبدی از اخلاص و مهر، به همه عاشقان بهار نو تهنیت می گوییم.

همیشه سبز باشید !

باران
بیست هفتم اسفند ماه هشتادو هشت

۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

یک سال دیگر هم گذشت...

افغانستان در سالی که گذشت ،
"بهانه های تکراری"
سال 1388 هجری شمسی که مصادف با سال 2010 – 2009 میلادی و 1431 – 1430 هجری قمری بود ، گذشت و تنها چند روز اندک به پایان آن باقی است . افغانستان در نخستین روزهای آغاز این سال با زمزمه های انتخابات ریاست جمهوری و مسایل و مشکلات آن در گیر شد . دور دوم انتخابات پس از تشکیل دولت موقت یا انتقالی و سرنگونی حکومت طالبان در آستانه ی برگزاری قرار گرفت و با تمام مشکلات و کمبودیها در 29 اسد برگزار شد . ام پس از آن مسئله تقلب در انتخابات مطرح گردید و کاندیدان ریاست جمهوری نتیجه ی انتخابات که حامد کرزی پیروز آن بود را نپذیرفته و قرار شد انتخابات برای بار دوم برگزار گردد اما در روزهای آخر باقی مانده به موعد برگزاری انتخابات دور دوم که بین عبدالله عبدالله و حامد کرزی بود ، داکتر عبدالله از انتخابات کناره گیری نمود و حامد کرزی به عنوان رئیس جمهور افغانستان برگزیده شد . پس از برگزیده شدن حامد کرزی به سمت ریاست جمهوری ، تعیین کابینه ی دولت آینده اش مطرح گردید و یک بار دیگر افغانستان درتردید و نگرانی فرو رفت . بالاخره وزیران پس از ممدت طولانی توسط رئیس جمهور انتخاب و به مجلس نمایندگان معرفی شدند . که بار نخست تعداد زیادی از وزیران معرفی شده توسط پارلمان افغانستان رد شدند و نتوانستند رای اعتماد بگیرند . بار دیگر دولت مجبور به گزینش شد و تعداد دیگری از افراد را به عنوان وزیر به مجلس معرفی نمود که برای بار دوم هم تعداد زیادی از وزیرا ن معرفی شده نتوانستند رای اعتماد نمایندگان را بگیرند و تا کنون هم چند وزارتخانه بدون وزیر باقی مانده ، و سرپرستانی که رئیس جمهور تعیین کرده اداره می گردد و قرار شده است پس از پایان تعطیلات زمستانی مجلس وزیران آنها معرفی شده و رای اعتماد بگیرند . در ماههای آخر سال هشتاد و هشت امریکا و متحدانش تصمیم به پاک سازی ولایت هلمند که مرکزگروههای مخالف دولت به شمار می رود گرفتند ، آنها با مشارکت اردوی ملی افغان با گروه طالبان وارد مبارزه شده و به گفته ی خودشان آن ولایت و به خصوص ولسوالی مارجه را از وجود مخالفان پاک سازی نموده و اکنون در کنترل دولت افغانستان می باشد . پس از ولایت هلمند نوبت به قندهار می رسد و حال امریکا و متحدانش قصد تصرف ولایت قندهار را دارند و می خواهند آن ولایت نیز در در کنترل دولت باشد . فقر ، بیکاری ، گرانی مواد خوراکه و پوشاک ، کمبود مسکن ، مهاجرت به کشورهای دیگر ، کمبود مراکز صحی و آموزشی ، خرابی راههای مواصلاتی به خصوص در ولایت های دور افتاده و حادثه برف کوچ سالنگ در اواخر این سال از مسایل مهم دیگری بود که مردم افغانستان با آنها دست و پنجه نرم کردند و راه حل اساسی و بنیادی برایشان تعیین نگردید و پیدا نشد . ملت ما همچنان در انبوه مشکلات غرق گشتند و با وجود اعترضات از طرف دولت وقعی نهاده نشد و حل نگردید . حملات انتحاری طالبان تشدید گردید و این حملات شکل تاکتیکی جدیدی به خود گرفت . حمله ی گروهی افراد مسلح انتحاری به فروشگاه بزرگ افغان ، گلبهار سنتر و دیگر مراکز شهر ی ترس و وحشت زیادی دردل شهروندان کابل ایجاد کرد و دولت را زنگ خطری از نوع دیگر بود . حمله ی اخیر به ساختمانهای شهر نو و هتل محل اقامت داکتران هندی نیز حمله ی دیگر از این نوع بود که بیشتر مردم از دولت و نیروهای امنیتی شاکی بودند که توانایی برقراری امنیت را در مزدحم ترین نقاط شهر ندارند در پی این حوادث سه مقام امنیتی از مقام هایشان استعفا داده اند .
اوضاع سیاسی کشور دگرگون و اوضاع اقتصادی مردم نیز وخیم دیده می شود . در سال هشتاد و هشت خورشیدی که گذشت با وجود مشکلات فراوان دستاوردهایی نیز در بخش های مختلف داشتیم به خصوص در زمینه ی ورزش ، که وزشکاران و قهرمانان کشورمان در مسابقات مختلف خارجی خوش درخشیدند و مقام های خوب و در خور توجه برای ملت و کشورمان به ارمغان آوردند . زمستان با وجود خشکی ماههای اولش در نهایت بارندگی خوبی داشت و روزهای برفی و بارانی در اکثر ولایت ها پیام سال خوبی برای کشاورزان و دیگر افراد داشت . اکثر مناطق کابل و دیگر ولایات بازسازی شده ، مکتب و شفاخانه ، سرک و بندهای برق ایجاد شده و برق کابل 24 ساعته و مناطق دورترش نیز از برق مستفید شدند . اما جای تامل است که کارهای زیر بنایی برای خود کفایی و استقلال کشور در بخش های صنعتی پیشرفت خاصی نداشته ، اقتصاد مردم ضعیف بوده و کار اساسی برای ایجاد مشاغل بیشتر و رشد و توسعه ی اقتصاد خانواده های مستضعف صورت نگرفته است . به هر حال سال هشتادو هشت با تمام حوادث خوب و بدش در گذر است و تنها چند روز اندک به پایان آن باقی ایست . ملت افغانستان با تحمل مشکلات فراوان یک سال دیگر را نیز پشت سر گذاشتند و با تردید و ترسی که نسبت به آینده ی مبهم کشورشان دارند ، رو به افق هایی می نگرند که امیدوارند رنگ خوشی بگیرد و به آسمانی چشم دوخته اند که انتظار رحمت و مهربانی و امید به زندگی روشن برایشان در آن حک گشته است و نقش لبخندی ماندگار رابر لب های تک تک مردم به جای می گذارد ، آنگاه که دست به دست هم ستاره ها را می شمارند و برای سال نو دعا می کنند …
باران
بیست و چهارم اسفند هشتادو هشت.

به استقبال از بهار نو...

بوی بهار می رسد ...
" آب زنید راه را، هین که نگار می رسد
مژده دهید باغ را، بوی بهار می رسد "
باران بارید عاشقانه . و زمین را سیرا ب نمود صمیمانه . باران بارید مهربان . و هستی را رونق بخشید ساد ه و پاک . پس از باران، آفتاب سر زد . آفتاب سر زد سخاوتمندانه . و عالم را و آدم را نور بخشید صادقانه . آفتاب سر زد و پرتو های درخشانش را بین زمینیان قسمت نمود . و نسیم وزید سبک بال و رها . نسیم وزید باد گونه و قاصدک پیشه و با خود نوید آغاز آورد . نسیم وزید با بوی بهار ، با عطر شکفتن ، با مژده ی طراوت ...
پس از چند روز بارانی ، امروز کابل آفتابی و زیباست . هوای شهر پاک است و نسیم خنکی می وزد و نوید آمدن بهاری سرور آور و شادی انگیز را به همه ی اهالی زمین می دهد . روزهای پایانی فصل زمستان است و روزهای آغازی فصل بهار در راه . نوروز و سال نو از دیر باز در کشورمان خصوصن شهر زیبای مزار شریف و بلخ باستان تجلیل می شود . جشن (میله ) گل سرخ از کهنترین جشن های کشورمان است که به مناسبت نوروز و سال نو برگزار می گردد . علاوه بر آن بیشتر ساکنان دیگر شهرها نیز با نهال کاری و آراستن خانه هایشان با گل ها و گیاهان ، پاکیزه ساختن فضای خانه ها ، سرک ها و در کل همه ی شهر ، بالا بردن جهنده ی سخی جان و ... به استقبال سال نو می روند .
" مراسم جشن نوروز در حالی در کشور تجلیل می گردد که چندی پیش سازمان ملل این جشن بزرگ و ملی افغان ها را به عنوان یک روز بین المللی به ثبت رسانید و قرار است در آینده ای نزدیک این فرهنگ چند هزار ساله را به عنوان یکی از عنعنات کهن و باستانی به نام افغان ها به ثبت برساند . ( روزنامه راه نجات ، سه شنبه 11 حوت ، شماره 1396 ) "
" غلام نبی فراهی ، معین توریزم وزارت اطلاعات و فرهنگ در این رابطه گفت : امسال تجلیل از مراسم عنعنوی نوروز بسیار پر رنگ تر و با شکوه تر از سال های قبل خواهد بود و در این راستا تمامی ارگان های دولتی در شهر کابل طی جلسه ای که در وزارت اطلاعات برگزار گردید ، آمادگی خویش را جهت برگزاری هر چه بهتر این جشن اعلام کردند . ( روزنامه راه نجات ، سه شنبه 11 حوت ، شماره 1396 ) "
بنابراین پیش بینی می شود که امسال با شکوه تر از سالهای پیش از ایام نو روز و سال نو در اکثر شهر های کشور مان تجلیل گردد . مردم با پشت سر گذاشتن زمستان و سرمای جان سوزش با شور و شوق بی نظیر به استقبال از بهار زیبا و سر سبز می روند و در این سر مستی دلهایشان را نیز سبز و پاک می گردانند . روزهای خوب بهاری را با نوای آفتاب جشن می گیرند و به شادی می پردازند . روزهای پیش از سال نو خانه های دلهایشان را نیز آب و رنگی دگر می بخشند ، چشم های وجودشان را به زیبایی هستی رونق می بخشند و دستهایشا نرا با عطر خوبی و نیکوکاری معطر می سازند و برای همه ی هموطنانشان سالی پر بار و پر برکت و سرشار از میمنت و شادی آرزو می نمایند تا همه ی لحظه هایشان با آرامش گره خورده و زندگی شان سراسر لبخند گردد . نوروز از جشن های و مراسم کهن کشور ما به شمار می رود و قدمتی چندین هزار ساله دارد و در ولایت های مختلف با آداب و سنن کهن و مراسم خاص آن مناطق توسط مردم تجلیل می گردد . در لغت نامه دهخدا نوروز این گونه تعریف شده است :
" نوروز- روز اول فروردین که رسید ن آفتاب به برج حمل و ابتدای بهار است . روز نو – گویند خدای تعالی در این روز عالم و آدم علیه السلام را آفرید . روزی که جمشید بر تخت نشست . مطلق روز اول سال است به هر بر ج و به هر روز که افتد . "
پس روز نو یا نو روز اولین روز سال نو و اولین روز فصل بهار است . لحظه ی تحویل سال نو را با دعای مخصوص این لحظه آغاز می کنیم ، دست به دعا بلند کرده و سر بر آستان خدای حق تعالی می ساییم و از اعماق وجود با قلبی تپنده و دستانی لرزان با چشمانی اشک بار و کوله باری از دلتنگیهای خدایی مان از پروردگار آسمان و زمین ، خدای ابرها و درختان و هستی بخش این جهان بی کران می خواهیم ؛ سالی نیکو ، سرشار از خوبی ، لحظاتی معنوی ، قلبی توام با آرامش به تک تک مردم رنجدیده ی کشورمان و به همه ی انسانهای آزاد اندیش و عدالت پرور جهان عطا نماید . سال نومان را با شادی پیوند دهد و روز نومان را با رحمتی که همیشه شامل حال مان نموده آغاز کند و روزی مان را به ما ببخشاید و نیکویمان بدارد:
"یا مقلب القلوب و الابصار یا مدبر اللیل و النهار یا محول الحول و الاحوال حول حالنا الی احسن الحال "
پس از لحظه ی تحویل سال نو و دعا و نیایش آن ، تبریک و تهنیت می گوییم به یکدیگر، به دیدار بزرگان و اقوم و دوستان می رویم و دیدارها تازه می گردد . طبیعت با شکوه هر چه تمامتر انسانها را در آغوش می کشد و بهار از همه جا نمایان می گردد . گوشه و کنار شهر از چهره های خندان جوانان آکنده می گردد و جشن ها بر پا شده و رسانه ها نیز عظمت و زیبایی بهار و سرور شادی اهالی زمین را به نمایش می گذارند . و خلاصه حال و هوای زمین را بهار با گرما و طراوتش تسخیر می کند و هر آنچه ببینی جانی دگر می گیرد و لبخندی به رهگذری می بخشد .
باران
بیست و چهارم اسفند ماه هشتاد و هشت .


از آغوش او طراوت می بارد!

از آغوش او طراوت می بارد!
در پناهگاهی که سالها ماوای گرمی برایم بود سر خم کرده بودم . عطر نفس هایش را احساس می کردم و در چشمانش نیز اضطراب آینده را . او با مهربانی های بی دریغش هستی ام را ذره ذره به من می بخشید و آهسته و آرام در گوشم نوای زندگی سر می داد . مرا در آغوش می گرفت و لذت بلندی ها را به من می چشاند. با تکانهای آغوشش خوابم می کرد و با لبخند های شیرینش زیبایی را به من می آموخت . سالها در کنار او آرامش را تجربه کردم و از گزند باد و بوران در امان بودم . او یگانه ی الهه ی هستی بخش زندگی ام بود . سر مستی و شادی را برایم به ارمغان می آورد . از چهره های ترسناک سخن ها می گفت و از خوب و بد روزگار پندها برایم داشت. با همه سختی و ملالت ارزش بزرگی به من عطا می کرد و چشم هایش به راهم منتظر بود . لحظاتش با نفس هایم گره خورده بود و دستانش لطافت موهایم را حس می کرد. در کنارم بود و با او طبیعت مهربانی به من آموخت و انسانها راه و رسم خوب بودن را...
او یگانه الهه ی هستی بود، مادرم !
مادر که نامش مقدس است . وجودش گرانبهاست و نفس هایش تداوم حیات . اوست که از آغوشش راحتی خواب را شناختم و از دستانش بوی محبت مرا غرق در زندگی می کرد.
از آغوش او طراوت می بارد! زندگی آغاز می گردد .
و قلبم به یاد خوبیهایش می تپد و چشم هایم به جستجوی مهرش آسمان رادر می نوردد و زمین را نظاره می کند . در این روزها که به یاد مهربانی هایش می افتم ، نا خدا گاه چشم هایم را اشک فرا می گیرد و دلم می خواهد او بداند چقدر یادهایش در دلم ، در وجودم و در زندگی ام ریشه دوانده است .
مادر، هرگز لحظات هستی آفرینی ات را فراموش نخواهم کرد .
مادر، تا ابد به یادت خواهم بود !
باران
بیست و چهارم اسفند ماه هشتادوهشت.

۱۳۸۸ اسفند ۱۶, یکشنبه

8 مارچ ، روز جهانی زن

8 مارچ ، روز جهانی زن .
" یک متر و هفتاد صدم
پاکیزگی ، ساده دلی
جان دلارای غزل
جسم شکیبای زنم "
خانه ، چهار دیواری با سقفی به وسعت آسمان . خانه ، فضای گنگ و مبهم، و گاه دلگیروسرد، و گاه گرم و آرامش بخش...
خانه، محدوده ی زمینی که در آن هزاران احساس ، اتفاق ، عشق و دوستی یا کینه و نفرت نهفته است . خانه ، ماوای یک انسان یا زندانی بدون در برای آن . خانه، حریمی مقدس برای پرورش انسانها. خانه، نام نهاده شده برای فرشته ی این پرورش ، زن.
زن ، انسانی مهربان، هستی بخش، فداکار، سخت کوش و زیبا که خانه را می تواند گرم نگه دارد یا سرد . وسعت دهد یا خراب سازد . هستی بخشد یا بمیراند. اما زن، الهه ی آفرینش محبت ، هستی و زندگی است . زن مادر است . مادر...
زن، سراسر احساس و نیکی و فضیلت که در منطق انسانی اش به چیزی جز ساختن و سوختن ، بخشش و کرم و مهربانی نمی اندیشد و تا آخرین توان برای زنده نگهداشتن آرامش خانواده اش می کوشد . زحمت می کشد و گذشت و ایثارش فرزندانش را رشد می دهد و انسان می سازد تا در زمین انسانها زندگی نماید . اما گاه همین زمین با انسانهایش بر این موجود فرشته خو می تازد، احساسش را می درد، صورتش را کبود می سازد، عاطفه اش را لگد مال می کند و هستی اش را می گیرد . این زمین با انسانهای درونش بر زن و دنیایش ارزشی نمی گذارد و با خشونت و بی رحمی تمام گل های وجودش را پرپر می سازد . در کشور ما افغانستان، که بیشترین قربانیان زن را درمنطقه و حتی در جهان دارد به آنچه اندیشه نمی شود ، کرامت و شخصیت ، هویت و اعتبار، آینده و هستی زن است. زن در طول تاریخ همواره نا دیده گرفته شده است و به جرم زن بودن ظلم دیگران به خصوص مردان را با جان و دل تحمل نموده است. اسیرخواسته ها و خواهش های خود خواهانه ی دیگرانی گشته است که او را پست و خوار می شمارند . کارل مارکس می گوید: با اسارت زن، هیچ کس بیشتر از خود مرد مجازات نمی شود.
اگر هستی از زن آغاز می گردد بنابراین هر آنکس که به زن آسیب رساند بیشتر از دیگران خودش آسیب می بیند . امروزه مسئله خشونت علیه زن ابعاد گوناگون به خود گرفته و در بین جوامع مختلف گسترش یافته است . جنسیت و خشونت دو عامل مرتبط و مستقیم هستند که زن با آنها درگیر است. زن به علت زن بودن مورد خشونت ، آزارو اذیت و بی مهری قرار می گیرد و این با پیشرفت تمدن بیشتر گشته است و استثمار زن صنعتی نو برای قرن حاضر محسوب می گردد . صنعتی که پایه های اقتصاد افراد و کشورهای بی شماری را مستحکم ساخته و برای زن دستاوردی جز پوچی ، پستی ، حقارت و خفت نداشته است .
" خشونت علیه زنان، محصول فرهنگ مرد- پدر سالار است ؛ از طریق همین مکانیسم است که روابط نابرابر قدرت و ثروت میان زنان و مردان، نهادینه می شود و تابعیت و وابستگی زنان به نحو ایدوئولوژیک و حقوقی ، توجیه می گردد. به این ترتیب است که مردان و حتی خود زنان به کارگزاران اجتماعی اعمال خشونت بر یکدیگر و بر خویشتن مبدل می شوند و نمی توان چنین جان مایه ای را از هنر و ادبیات و اخلاق و سلوک و آموزش و پرورش و سایر خرده نظام های اجتماعی جدا کرد. ( جنسیت و خشونت – عباس محمدی اصل – تهران: گل آذین ، 1387)"
خشونت علیه زن یکی از انواع تبعیض های جنسیتی است که زن با آن درگیر است. نادیده گرفتن استعدادها و توانایی های زنان، دریافت دستمزد کمتر نسبت به مردان در شغل یکسان، تجارت جنسی زن و استثمار او ، تحقیر و توهین زن و... از دهها نوع این تبعیض هاست. در چنین شرایط زن از خلقتش نا امید گشته و همه ی آرزوها یش را به تاراج رفته و احساساتش را مدفون شده می پندارد. اوست که دچار انواع بیماریهای روحی و روانی می گردد ودر مراحل دشوار زندگی خود را تنها می یابد. در دنیایی که همه بر علیه او هستند ، او تنها خودش را دارد و به دنبال محبت گم شده اش زمین را می گردد و آسمان را می کاود:
گفتند: " شام تیره ی محنت سحر شود
خورشید بخت ما ز افق جلوه گر شود."
گفتند: " شب سحر شود! " اما سحر نشد
وین شام ، تیره تر شود و تیره تر شود !...
گفتند و ، گفته ها همه رنگ فریب داشت
شاخ فریب و حیله کجا بارور شود؟


اما جز سایه ی شوم و محنت بار فریب چیزی نمی یابد و این دنیای حزن انگیز ماتم سرای حقوق پایمال شده اش گشته است . زن با گلوی بغض گرفته و قلب ترک خورده اش ، دستان نیمه جانش را به آبهای جاری رودخانه ها می سپارد و خنکای نسیم سحر گاهی را با وجود پر حرارت دردهایش می مکد و آزادی را در روزنه های بسته ی دیدگانش می جوید و از ابرها طراوت می خواهد و از باد رهایی ، از قاصدک سفر می طلبد و ازدرختها شانه هایی پر بار و پرتوان. زن با تمام وجود اسارتش را به ستاره ها می سپارد و از روی ماه مهربان نغمه ی آزادی می خواند:
" یک دریچه آزادی باز کن به زندانم
یک سبو پراز شادی خرج کن ، که مهمانم
ابر نقره افشان شو تا چو تا ک بار آور
پیش دست و دل بازان دست و دل بیفشانم "

خدا ، انسان را خلق نمود، زن و مرد. زن و مرد در کنار یکدیگر به کمال می رسند و هستی را بقا می بخشند در کانون گرم خانواده آرامش می یابند و بقای انسانها را تضمین می نمایند. زن و مرد در کنار یکدیگر زندگی می کنند و راز خوشبختی بشر را معنا می بخشد. طبیعت را زیبا جلوه می دهند و خواستن را درزمزمه های زمان به حقیقت می رسانند . زن و مرد در کنار یکدیگر معنی می دهند و معنی می بخشند ... زن و مرد ، نه تنها مرد یا زن .

اما در بین انسانهای این کره ی خاکی زنها قربانی قدرت طلبی مرد می گردد به طور مثال سیلویا پلات زنی شاعر ، فرهیخته و قربانی زن بودن شد اما برای همیشه در یادها و در تاریخ ماندگار گردید:
"سیلویا پلات با خصوصیات افشاگری خود حرف های زیادی برای گفتن دارد : حرفهایی ملموس و فریاد وار . فریاد گوشت و پوست و خون و احساس و اندیشه . این فریادی است که در آشپزخانه ، اتاق زایمان ، در شفاخانه ها و دانشکده ها ، دادگاههای طلاق خانواده ، اتاق کودکان و حتی در طبیعت و سر انجام در درون ذهن آدم ها به صدای بلند شنیده می شود. فریاد زن بودن . فریاد ققنوس در آتش که رنج هولناک سوختن را از آن رو به جان می خرد که بتواند ققنوسی جوان به دنیا آورد تا وجودش جاوید بماند و سیلویا پلات ققنوس گون خود اکنون از جاودانان شده چرا که نام و اندیشه اش فراتر از جسم خاکی او همچنان زنده است .( سرود مرغ آتش - سیلویا پلات- تهران ، ایران.)
کسانی شبیه به سیلویا پلات در شهر ما و کشورمان فراوانند، آنانی که زن بودن را فریاد زدند و حق زن را با جنگیدن گرفتند و حرمت و هویتش را زنده نگه داشتند. هر مادر و زن افغان نمونه ی روشنی از درد و رنج است و دنیای هر کدامشان گواه این درد و رنج .
در روز جهانی زن ، برای همه ی مادران و زنان جهان به خصوص مادران و زنان کشورم لبخندی جاوید بر لب و آرامشی زیبا بر قلب شان آرزو می کنم .

شعرها از سیمین بهبهانی.
باران

هفدهم اسفند ماه هشتادو هشت.

۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

روز میلاد بشیر رهایی

" روز میلاد محمد صلی الله علیه و آله "
ای بشیر رهایی!
در پگاه سپید میلادت ، ماه تبسم می کند.
در صبح صادق آمدنت ،
صداقت دست افشان است و پای کوبان.
در شفق حضور سبز متبرکت ،
پروانه از شعف ، پیرهن بر تن می درد.
شمع از شوق می گرید
با آمدنت ای همه ی هستی !
عشق می روید
اشک می خندد
فهم می شکفد
ایمان متولد می شود
و هستی از تو گر می گیرد.
باران
ششم اسفند ماه هشتاد و هشت .

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

سرخ ترین لبخند گل سرخ!!!

سرخ ترين لبخند گل سرخ !!!

فروردين ، ارديبهشت ، خرداد ... دي ، بهمن ، اسفند . ماههاي سال مي آيند و به سرعت چشم به هم زدن مي روند . اين روزها ، ماه اسفند ( حوت )‌آغاز شده است و به پايان سال مي رسيم ، وجودم را حس غريبي فرا مي گيرد . حس رفتن ... گذشتن ... فاصله گرفتن ...
رفتن از اين دنياي خاكي كه گاهي اوقات بيش از آنچه نبايد به آن دل مي بنديم وگرفتارش مي گرديم و فراموشمان مي شود كه ما مرغ باغ ملكوتيم ، از عالم خاك نيستيم و سفري ابدي در پيش داريم . آنجا كه روح جاودانه است انتطارمان را مي كشد و نبايد تعلق خاطر دنيوي چشمهاي بصيرتمان را كور كند . كه حافظ گفته است:
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم
گذشتن از اين درهها و رنجها كه گريبانگير مان است . گريبانگير من ، مردمم و همه آن انسانهاي روح در بدن داري كه قدم بر خاك اين سياره ي آبي مي گذارند و ريه هايشان اكسيژن بي رنگ اما حيات بخش را مي مكند. انسانها از مرحله هاي سخت و دشوارگوناگون زندگي مي گذرند و اين گذشتن را زمان در آغوش مي كشد و حادثه ها را مي سازد و ثانيه ها را به تصوير مي كشد . اين لايه هاي تو در توي زمان است كه گذشتن از سالها را براي انسانها رونق مي بخشد .
و فاصله گرفتن از تمام آن لحظاتي كه پيش از اين بودند اما حباب لب ساحل نمونه ي حياتشان است . فاصله گرفتن از دنياهاي رنگارنگ و گاه خاكستري گذشته . از همه ي حسرتها و شيرينيهاي زندگي . از همه ي سر سبزيها و بي رنگي هاي معلق آب گونه بر گلبرگ هاي گل هاي انار. حادثه ها مانند نارنج و ترنج افسانه اي سر در گريبان هم نهاده اند . و جز با تجربه ي شكافتن نمي توان سر از سر نهادشان درآورد .اين خوبيها و بديهاي در هم تنيده نيز جز با منطقي انساني ازهم گسسته نخواهد شد. تنها چشم هاي بينا، هستي را آنگونه زيبا مي بينند كه خلق شده است . شبها و روزها دست در گريبان هم نواي ترانه سر مي دهند و پاييز و بهارشان را با تابستان و زمستان شا ن يك رنگ ني پسندند . و هر صبح و شام را رنگي و حسي دگر مي بخشند تا ذوق تنوع پسند آدمي را رضايت بخشند و احساس لطيفشان را سر مستي و تازگي . پس چاره اي جز گذشت زمان نيست . فصل ها مي گذرند، سالها مي گذرند. و انسان در نظاره ي اين حيات هستي رنگ رنگ مي شود و چهره به چهره مبدل مي كند . انسان سر بر خاك مي نهد و دست بر ابر مي كشد . باران مي نوشد. درخت را نوازش مي كند . بر ستاره فرياد مي كشد. آسمان را مي بيند و گل ها را مي پوشد . و در دل خدا را مي خواند، زيبايي را و پاكي را .
انسان نفس مي كشد ، يعني اكسيژن را به جريان در مي آورد.
بازي مي كند ، يعني حادثه ها را به تصوير مي كشد .
تجربه مي كند ‌، يعني زندگي مي آفريند...
و اين زندگي ايست كه زمان را با خود به كهكشانها مي برد و تا عمق روح بشر پرواز مي كند . اين گونه است كه مي روند شايد تنها عطر لبخند يك گل سرخ در ياد باغچه ي پر گل پرتو افشاني كند تا ابد در ذهن باغچه و درختش باقي بماند .
روزهاي ماه آخر سال هشتادو هشت است . يك سال ديگر نيز رو به پايان است . روزها مي روند و لحظه ها هم . تنها ياد لبخند آن گل سرخ در ذهن نازك باغچه باقي خواهد ماند .
اما ، در اين سال كه رو به پايان است :
خدايا؛
سرخ ترين لبخند گل سرخ را به باغچه ي خزان زده ي دلم ، ببخش .
تا قشنگ ترين لبخند دنيا را به
باد بسپارم
تا به
ياد بسپارد!
" به رود زمزمه گر گوش كن
كه مي خواند سرود
رفتن و رفتن
و بر نگشتن ها "
ولي اين رود
به گلستان خواهد رفت .
باران
سوم اسفند ماه هشتادوهشت.

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

عشق پیدا شد و ...

عشق پيدا شد و ...
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
سبد سبد گل سرخ معطر در دامن احساس ريختي و خرمن خرمن عاطفه نثارم كردي. با آواي دلنشين مهر برايم ترانه ها ساختي و با گرماي دستانت حريم عشق را به من بخشيدي . آه ، اي باراني ترين احساس دل! چه معصومانه و پاك قدم بر چشم هايم نهادي و رقص و سر مستي باد را در رگهايم نقش بستي . آه ، كه آمدنت لحظه ي شكفتن انساني از جنس ديگر است و هنگامه ي حضورت پر شدن از خوبيهاست ، آشتي با شقايق هاست و نفس را با عطر عشق تازه كردن است . وقت آمدنت را بايد بر لوح ذهن ستاره باران كرد و خاطره ها ، يادهاي دلتنگي ات را به دل خواهد سپرد و بي قراري هاي دوباره ديدنت ، فاصله ها را ذوب خواهد كرد . آري ، تو آهسته آمدي اما غوغا به پا كردي و با آمدنت دنيايي ناشناخته اي آوردي ، تنها به نام من ، كه هر انسان دنياي عاشقانه اش جداست و متفاوت . در لحظه هايي كه قلبم براي ديدنت مي تپد . حس مي كردم دنيا در كف دستانم جاي گرفته است و ابرها زير قدم هايم سبكي مي كنند:
من امشب ، هفت شهر آرزوهايم چراغان است!
زمين و آسمانم نور باران است !
عشق زيباست ، دوست داشتني است و قابل پرستش . اگر ساده ، پاك و بي ريا باشد ، صادقانه ابراز گردد و تا ابد باقي بماند ...
و كاش...
و كاش مي شد؛ دراين جهان پر زرق و برق ، آزاد و رها دوست داشت و دوست داشته شد به دور از ترس و نگراني و دلهره ي حضور ديگران .
به بهانه روز عشق .
باران
بيست و ششم بهمن ماه هشتادو هشت .


۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

عطر دلتنگی...

فقط دلتنگیها ، می ماند!
" و چه ...
خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد می شد:
وسیع باش و تنها
و سر به زیر و سخت "

معلم کلاس دوم راهنمایی ام ( صنف هشتم ) این عبارت را در دفترچه خاطراتم نوشته بود و بعد از آن من بارها و بارها این جملات را با خودم در خلوتم زمزمه می کردم . می اندیشیدم و لذت می بردم . تک تک کلماتش با معناهایی که به ذهن مشتاق و جوانم القا می کرد شیرین و به یاد ماندنی بود.
حال روزهای روز از آن زمان می گذرد اما این کلمات هنوز هم برایم بوی صداقت و سادگی همان دوم راهنمایی و معلم انشایم را می دهد . عطر همان دوران سر مستم می کند و به یاد همان کلمات زندگی تصویر روشنی از خوبیها به خود می گیرد و عاطفه ی انسانی در رفتارم تجلی می کند و روح نیکوکاری دمیده می شود . هنگامی که به صفحه ی سفید کاغذ خیره می شوم به یاد سفیدی برف می افتم و هوای این روزهای شهرم را در کاغذ یک بار دیگر تکرار وار تماشا می کنم . این روزها ، شهر ما کابل با سفیدی برف زیبا شده است و آسمان عاشقانه می بارد و برف بر درختها ، خانه ها ، سرکها و چشمهای اهالی شهر حاکم گشته است و زیبایی برف این است که دستها را؛ و دلها را؛ و چشمها را سفید گرداند و درخشش این سفیدی بر قلبها بتابد و کدورتهایش را بزداید . زندگی در جای جای شهر کابل جریان دارد . در صفحه ی سیاست طرح صلح با مخالفان مطرح است . در دنیای مشکلات ، سرمای زمستان جان انسانها را تهدید می کند . در عالم ورزش تیم فوتبال کشورمان نایب قهرمان بازیهای جنوب آسیا شده است و در ذهن هر جوان افغان امید می جوشد و تلاش موج می زند . هر اندیشه ی افغانی رو به افق های طلایی رنگ پیشرفت و تمدن در گردش است و در دل فرد فرد شهروندان کابل صلح مقدس شمرده می شود . و زندگی ...
این روزها و شب ها ، حادثه ها را به دنبال دارند و صفحه صفحه ی زندگی را شکل می دهند . انسانها با یکدیگر می جنگند ، بحث می کنند ، جشن می گیرند ، کار می کنند ، مصیبتها را تحمل و سختیها را بر شانه می کشند و بالاخره عشق می ورزند و محبت می کنند و محبت می بینند . و زندگی با همه ی این خوبیها و بدیها می گذرد ...اما چه چیز این گذشت زمان را جاودانه می گرداند و در خاطره ها شیرین می سازد . انسانها در لا به لای لحظه های زندگی به دنبال چه می گردند که رنگ دیگری به آن می بخشد :
"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه ، همواره به جاست
خرم آن نغمه ی شادی که سپارند به یاد"

آن نغمه ی شادی که سپارند به یاد ، طنین کدام آواست که آسمان می شنود و زمین زمزمه و تا ملکوت پرواز می کند ؛ و انسان را با تمام وسعت دلش ، با همه آنچه برایش اشک می ریزد و برای دیدارش لحظه شماری می کند می پرستد و عشق می ورزد ...
و دلتنگ می شود...
این دلتنگی همان فاصله هاست که مرزهای ذهن آن را نمی شناسد اما حس دوست داشتن، آن را به یادها می سپارد. خرم آن لحظه ی نابی که مجنون بی پناه و دلتنگ و غریب به یاد لیلی اشک می ریخت و فرهاد کوه می کند و رنج می برد .
خرم آن سحرگاهان راز و نیاز با شکوفه ها و چمن های سبزی که درد دل را تمام و کمال می فهمند و درک می کنند ، اما تنهایی را می شود با آسمانها قسمت کرد...
با باران همراه گشت و غریبانه اشک ریخت ...
ولی هرگز حسرت نخورد زیرا همه ی این لحظه ها خرم اند،خاطره سازند و به یادها سپرده خواهند شد ...
زندگی می گذرد ، فقط دلتنگی ها می ماند...
باران
بیست چهارم بهمن ماه هشتادوهشت.

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

پیام تسلیت

شد چهلم روز عزای حسین
جان جهان باد فدای حسین
بر کویر خشکیده ی لب های تشنه، شور حماسه ی حسین جریان داشت . و میعادگاه فداییان ، راه حق بود. حسین شجاع و بی ریا قدم در راه راستین پیروزی حق بر باطل نهاد و عاشسقانه و جان سوزانه شهید شد و ستم کشید و زجر دید ؛ اما انسانیت را زنده ساخت ، عدالت را معنی بخشید، نیکوکاری را نشان داد و فداکاری را ترسیم نمود. فریاد آزادگی را سر داد و حریم اسلام را رنگی دگر بخشید.
چهلمین روز شهادت امام حسین (ع) و یاران با وفایش بر همه ی عاشق پیشگان راه حق و آزادی تسلیت باد.
باران
پانزدهم بهمن ماه هشتاد و هشت

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

معجزه ی باران

معجزه ی باران
حالیا معجزه ی باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمن زار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه ی تنگ
با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن می گیرد!

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی؟
تو چرا این همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن!
باران
یازدهم بهمن ماه هشتادوهشت

یک شاخه گل ؛ تقدیم به شما!!!


آزادی یک مفهوم حسی است که هر گز تحقق عینی نمی یابد و حتی در بهترین شرایط نیز محدود به امکانات شخصی باقی می ماند.
آزادی انسان چنان باید درونی شده باشد که هیچ کس و هیچ نیرویی نتواند از او بگیرد و چنان باید وسیع و پر دامنه باشد که بتواند بخش هایی از آن را به دیگران ببخشد بدون آن که از سهم خود کم کند.
انسانها یا در شرایط نا آگاهی از موانع و انباشته بودن از خواست و اراده احساس آزادی می کنند که فریبی بیش نیست و یا در شرایط اشراف به موقعیت و امکانات که خواستن در یک قدمی توانستن قرار می گیرد و آزادی از واقعیت ، زیبایی می گیرد.

زیبایی انسان در پیچیدگی های اوست ، پیچیدگی های انسانی ، تراکم خواهش های ساده نیست، تکثیر دم افزون تپش ها و گرایش های عمق یابنده ست و عاشقی زیبنده ی این بعد انسان است . انسانی که تما م نمی شود ، حتی با مرگ و سوال هایش بعد از او نیز در اندیشه ی دیگران می چرخند . هیچ پیچی نیست که پیچ بعدی نداشته باشد و آن که همواره جاده را هموار می بیند ، همواره ابله می ماند . ساده اندیشی مرگ انسان نوین است .

فکر ها ( حس اندیشی ) ، ع . صمدیان
نشر تصویر ایران ، زمستان 1384
باران
یازدهم بهمن ماه هشتادوهشت.

۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه

باران؛ تولدت مبارک!

nیک روز سرد زمستانی بود آسمان گرفته ی گرفته . نه برف می بارید نه باران. از نور قشنگ آفتاب هم خبری نبود. دلم گرفت مثل آسمان وغمگین رو به خیابان نگاه می کردم . به آدمهای که می گذشتند فکرمی کردم وبه همه آن درختهایی که بی برگ بودند به زندگی و زمین اندیشیدم. وشب هنگام، آسمان اندکی ابری بود. شاید ابرهای کهنسال به سرزمین دیگری رفته بودند. این بار به آسمان خیره شدم . اولین و پرنورترین ستاره ای که چشمم افتاد، طاقت نیاوردم. بغضم ترکید و اندوهبار اشک ریختم. زیبایی خیره کنندۀ نور آن ستارۀ یکتا،تلنگری به احساس من شد . تا اندکی خود را سبک کنم ودردم را با آن ستارۀ دوست داشتنی شریک سازم؛ دلم از همه چیز واز همه کس گرفته بود. از دیدن آن همه بیچارگی وسختی که پدران کشورم می کشیدند خسته شده بودم از تنهایی ها وبی پناهی های کودکانه کارگر و یتیم، دلم پربود. تا چشم می گشودم درد، رنج، گرسنگی، فقر وبیکاری... درخت هم آوارگی ساکنان کشورم را می دیدند. وپرستوهای بهاری نغمه غم ناک مصیبت را برای اهالی کشورم سرمی دادند. نه آهنگ طربناک خوشی را . باد سرگردان وحیران در مشکلات مردم کشورم به این سو آن سو می گشت وندایی نمی یافت که غصۀ جنگ وآدم کشی را در طنیین نداشته باشد. در هیچ سرزمینی نگاهمارا اینقدر سرد وبی روح نیافته بود و درهیچ شبی چشم را این چینین گریان نه. دلم گرفته بود واشکم جاری بر گونه ها... نالیدم :
ای ستاره ، ما سلام مان بهانه است
عشق مان دورغ جاویدانه است .
در زمین زبان حق بریده اند
حق ، زبان تازیانه است.
وآن که باتو صادقانه در دل کند
های های گریۀ شبانه است!

ای ستاره، باورت نمی شود:
در میان باغ بی ترانۀ زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است .
لاله های سرخ دوستی فسرده است .
غنچه های نو رس امید،
لب به خنده وا نکرده مرده است .
پرچم بلند سرد راستی
سربه خاک غم سپرده است!

ای ستاره، ای ستارۀ غریب!
از بشرمگوی واز زمین مپرس.
زیرنعرۀ گلوله های آتشین،
از صفای گونه های آتشین مپرس.
زیر سیلی شکنجه های درناک،
از زوال چهره های نازنین مپرس .
پیش چشم کودکان بی پنا،
از نگاه مادران شرمگین مپرس.
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس .

ای ستاره ای ستارۀ غریب !
ما اگر از خاطر خدا نرفته ایم ؟
پس چرا به داد ما نمی رسد ؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد؟


اندکی را حت تر از پیش به آن ستارۀ زیبا خیره شده بودم. دستهایم آهسته اشک هایم را پاک می کرد وپرتوهای درخشان ستارۀ خوبی ها، کوچه های خالی دلم را نوازش می داد وچه نسیم دلکشی بر فراز گونه های سرد که جوی اشک برآن ماسیده است می وزد . در خیال و رویا بود که چشم گشودم واین بار خود را ناتوان وحقیرنیافتم که تنها چشمهایش برای دیدن سختیها ساخته شده . به خودم گفتم من لااقل می توانم تصویری روشن وهرچند اندک وکوتاه از همۀ آنچه مرا رنج می دهد برذهن هایی که هرگز این صحنه هارا ندیده اند حک کنم . من میتوانم از ناگفته ها سخن گویم هرچند یک کلمه،یک جمله یا یک عبارت... اما میتوانم ... به فکر فرو رفتم وآنگاه با جرقه ای که به ذهن خورد یک راه طولانی را رفتم وباز گشتم و روشن شدم . فانوسی به دست داشتم که از لابه لای برگها وساقه های درهم تنیده ی بوته های سرسبز واز کنار درختان بهار نارنج، عاشقانه ره می گشودم وپیش می رفتم سرمست از عطر سبزه ها وشکوفه های درختان ، زمزمه می کردم وبانوای گرم قاصدکها، آرزوهای رنگی ام رقصیدند وبر فراز ابرها چرخ زدند و بر شاخه های نو رس وپربرگ درختان تاب خوردند ومرا خواندند...
آری، به روزنی رسیده بودم که می توانستم ، ازآن بیرون را نظاره کنم ، آفتاب را ببینم ، باد را بچشم و باران را لمس کنم . باران این گونه در من متولدشد. باران همان روزنه ای بود که امید مرا به آسمانها می برد ودر خانه ی ابرها نشان خدا می داد. باران همان سطور دلم بود که بر امواج اینترنت نقش می بست واز طریق شبکه ماهواره ها به فضا سفر می کرد، به دلها می رسید ودر چشم ها متبلور می گشت ، باران این گونه متولد شد . درست یک سال قبل در چنین روزی در ماه بهمن سال هزارو سیصدو هشتاد و هشت .
مادرم صدایم می کرد: دختر چی کار می کنی؟ مگردیوانه شده ای؟ چرا داخل نمی آیی؟ تمام لباسهایت ترشده است. زود باش بیا داخل اتاق وگر نه سرما میخوری . با خودم گفتم : مادر جان این تازه اول دیوانگی است تازه باران را پیدا کردم تازه حس میکنم ، سرما که چه ،جهان را دنیا را با نفس هایم می بلعم وسینه ام پراست از مردم کشورم .... رو به آسمان دنبال ستاره ام می گشتم . پیداش کردم ... ستارۀ من با لای سرم است ؛ بی اختیار زمزمه کردم:
بگذاریم از این ترانه های درد ،
بگذاریم از این فسانه های تلخ،
بگذار از من ای ستاره
شب گذشت...

با نیسم دلکش سحر،
چشم خسته ُ تو بسته می شود.
بی تو، در حصار این شب سیاه،
عقده های گریه ای شبانه ام،
در گلو شکسته می شود ...
شب بخیر
و باران عاشقانه می بارید...
(سرگزشت شکل گرفتن و ب لاگم " باران" )
(شعرها از فریدون مشیری)
باران
سوم بهمن ماه هشتادو هشت.

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

کابل ؛ ترس ، هراس ، دود و ...

کابل ؛ ترس ، هراس ، دود و ...
همزمان با روز برگزاری مراسم تحلیف وزران در کابل شاهد چندین حمله ی انتحاری در نقاط مختلف شهر بودیم . افراد گروه طالبان با حمله ی مسلحانه به فروشگاه بزرگ افغان ، فروشگاهی در نزدیکی وزارت عدلیه ، ساختمان گلبهار سنتر ، هوتل کابل سرینا و ... می خواستند با استفاده از این مکان ها که اکثرن بلند منزل هستند برای آتشباری بر ارگ ریاست جمهوری استفاده کنند . این درگیری ها که حدودن 6 ساعت به طول انجامید باعث کشته و زخمی شدن تعداد زیادی از مردم ملکی شد . البته گفته می شود که 5 تن از افراد اردوی و پولیس ملی و امنیت نیز شامل کشته شدگان این رویداد است . کابل در روز 28 جدی که زمستانی خشک و بی بارندگی را تجربه می کند شاهد ساعتها ترس و وحشت و خفقان بود. هوای مناطق مرکزی شهر آکنده از دود آتش سوزی ساختمان های محل درگیری بود و سرک های منتهی به آن مناطق مسدود و شهروندان کابل نیز از آن مناطق گریخته بودند . عبور و مرور قطع و ساحات در کنترل اردو و پولیس افغان بود . البته نیروهای خارجی حافظ صلح در این درگیری ها سهم بسزایی نداشتند و این اردو و پولیس افغان بود که باعث کشته شدن چندین تن از افراد انتحار کننده شد . مردم افغانستان یک بار دیگر با دیدن صحنه های جنگ و آتش باری طرفین احساس نا امیدی و یأس نمودند و برقراری صلح و امنیت را کاری بس دشوار دیدند اما نمی توان از شجاعت و دلیری نیروهای افغان چشم پوشید . نیروهای افغان نیز با گذشت چند سال، آموزش دیده اند ،تجهیز شده اند و تعدادشان نیز افزایش یافته است اما هنوز توانایی مقابله با حملات سنگین را ندارند و باید باز هم برای تقویت نیروهای افغان از هر لحاظ کار صورت گیرد .
تعداد زیادی از مجروحین این رویداد به شفاخانه های اطراف انتقال پیدا کردند و آنچه در این حادثه قابل تأمل است اثبات این مسئله است که طالبان با دست زدن به حملات این چنین می خواهد به دولت و ملت افغانستان ثابت نماید که قدرت و توانایی جنگیدن را دارند و اگر بخواهند به هر شیوه ی ممکن حرفشان را به کرسی می نشانند . حامد کرزی رئیس جمهور افغانستان یکی از مهمترین برنامه هایش را برای طرح در کنفرانس لندن ، طرح مصالحه با گروه های مخالف دولت یعنی گروه طالبان ، ذکر کرده است . یکی از خواسته های این گروه (طالبان) حذف نام رهبرانش از لیست سیاه شورای امنیت است این یکی از گام های موثر در جهت گفتگو برای صلح می باشد . اما اینکه کشورهای حامی صلح افغانستان چه موقفی دارند می توان گفت که موضع روشن و قاطعی ابراز نشده و فرستاده سازمان ملل در امور افغانستان و پاکستان حذف نام رهبران طالبان را از لیست سیاه ، رد کرده است . مردم افغانستان نیز، از طریق مصاحبه و اظهار نظر در رسانه های مختلف در مورد صلح با گروهای مخالف یا در واقع گروه طالبان ابراز داشته اند که خوش بین نیستند . آنها بر این نظرند ، کسانی که فرزندانشان را در جنگ ها و حملات انتحاری بی رحمانه از بین می برند ، جایی در دلهای ملت افغانستان برای شان وجود نخواهد داشت . در شرایط حساس فعلی باید دید واقعن آخرین و تنها ترین و مهمترین راه برقراری صلح و امنیت در کشور صلح با مخالفان دولت است . آیا صلح و همکاری گروه طالبان با دولت افغانستان ، آرزوی دیرینه مرد م که همانا برقراری آرامش و ثبات در کشور است را بر آورده خواهد کرد ؟ آیا زمانی که طالبان و دولت کنونی ، حکومتی واحد در کشور مستقر سازند دیگر نیازی به کمک های خارجی نخواهد بود ؟ آن زمان مشکل بیکاری ، فقر ، بی خانمانی ، مهاجرت ، بی عدالتی ، خشونت علیه زنان و اطفال ، بی سوادی و ... در افغانستان وجود نخواهد داشت ؟ و آیا در آن هنگام آزادی بیان ، احیای حقوق از دست رفته ی اقشار آسیب دیده مردم ، پیشرفت تمدن اسلامی و رشد فرهنگی عقیدتی مردم تحولی نوین به خود خواهد گرفت ؟ هر چند که در جامعه ی کنونی نیز موانعی برای برقراری و رسیدن به این اهداف وجود دارد .
در نهایت ، می توان دید که مردم افغانستان به خواسته هایشان رسیده اند یا خیر ؟ در کل ، مردم افغانستان چه می خواهند؟ با طالبان صلح شود یا با طالبان صلح نشود ؟ در هر مورد چرا ؟
دقیقن یک روز بعد از طرح جدی این مسئله ( صلح با طالبان ) کابل ، پایتخت افغانستان و یکی از شهرهای پر جمعیت آن در مزدحم ترین نقاطش شاهد درگیری و جنگ بود . طالبان بر قلب کابل آتش گشودند و هر چند تعدادی از افرادشان به مقاصد خود نرسیدند و به دست نیروهای دولتی افغان کشته شدند ، اما این راهی برای ابراز وجود و احیای قدرت دیگری برای آنها به شمار می رود . که ملت افغانستان با از دست دادن اموال و سرمایه هایشان بهای آنرا پرداختند !!!
باران
سی ام دی ماه هشتادوهشت

قصه ی ما دروغ بود!

قصه ی ما دروغ بود!
خیلی سالها پیش ، وقتی کودکی خردسال بودم مادرم و گاه پدرم برایم قصه می گفت . آرزوها و آرمانهایم را در لحظات قصه هایشان می دیدم . به خوشی های قهرمانان داستان دل خوش می کردم و در مصیبت هایشان غم شریکی می نمودم ؛ اشک می ریختم و ناله سر می دادم . اما در انتهای داستان مادر یا پدرم می گفتند:
بالا رفتیم ماست بود، پایین آمدیم دوغ بود ، قصه ی ما دروغ بود! در این آخر که می رسیدم یکمرتبه جا می خوردم و همه ی آن خواب و خیال ها ، حوادث و اتفاقات نقش بر آب می شد و در یک چشم به هم زدن دود می شد و هوا می فت . همیشه از دوغ بودن قصه نا امید می شدم و یکه می خوردم ...
اما حال؛
در کشورما ن افغانستان هر روز قصه ی تازه ای برای شنوندگان که همان مردم افغانستان است توسط راویان داخلی و خارجی نقل می گردد ، نمایش بازی می شود و تنها سهم مردم دیدن است و بس. پس از بار نخست که رئیس جمهور حامد کرزی اعضای کابینه اش را برای وزارت خانه ها معرفی نمود و توسط نمایندگان تعداد زیادی از آنها رد شدند ، طی چند روز گذشته باز هم تعداد دیگر از چهره های نو را به منظور احراز پست های وزارت خانه های کشور به مجلس معرفی نمود که باز هم از 17 وزیر پیشنهادی تنها 7 تن از آنها رأی اعتماد نمایندگان را گرفتند و باقی آنها رد شدند . اما چرا؟
دلیل قانع کننده ای از سوی نمایندگان مردم در مجلس برای عدم اعتمادشا ن به وزیران گفته نشده است و مردم و حراب و گروه های مختلف نیز اظهار نظرهای متفاوتی در مورد رد وزیرا ن توسط مجلس دارند اما آنچه مسلم است اینکه رد وزیران با توجه به دلایل منطقی صورت نگرفته است . در این قضاوت ، تخصص مسلکی افراد، تعهد و مسئولیت پذیریشان ، شایستگی و صلاحیت آنها و تجربیات نیک و بد شان در نظر گرفته نشده است و تصور می بشود بیش تر از روی سلیقه و احساس نسبت به افرا د برخورد صورت گرفته است . بنابراین باید به حال خودمان تأسف خوریم که نمایندگان مردم در حق و و نظر مردمی که به آنها رأی داده اند و اعتماد کرده اند وقعی نمی نهند و طبق نظر شخصی و جناحی خود از حق مردم به نفع خود سود می جویند و بهره ی رأی دادن یا ندادن پشت پرده ی نمایشنامه ای پرداخت می شود که مردم تنها حوادث و وقایع اجرا شده توسط افرادی که چهره هایشان را مطابق صحنه های نمایشنامه گریم و پرداخته اند ، می بینند. این نمایشهای خیمه شب بازی که دست و پا و ختی فکر و اندیشه ی بازیگرانش را نخ های نامرئی به دست دیگرانی ایست که تنها و تنها به سود و مفاد خود می اندیشند، گره خورده است و به هر آن سویی که آنها اراده کنند می رود و آنچه خواسته ی آنهاست اجرا می گردد .
حال آنکه زندگی و سرنوشت مردم افغانستان در زیر چرخ های سنگین و هولناک مبارزه با تروریسم خورد و خمیر می شود و جنگ را پایانی نیست . افغانستان صحنه ی قدرت نمایی قدرت های متفاوتی است که هر کدام به نوعی سعی در تثبیت قدرت خود دارند تا به افغانستان و تما م جها ن بنمایانند که آنها را جلو داری نیست .
درست در زمانی که ستر عبد الرشید دوستم به حیث رئیس ارکان سر قوماندانی اعلای قوای مسلح تعیین و طرح صلح با گروه طالبان به عنوان یکی از مهمترین برنامه های حامد کرزی برای عنوان در کنفرانس لندن، مطرح شد و قرار بود که وزیران برگزیده ، سوگند وفاداری یاد کنند؛ اما حملات انتحاری زنجیره ای همراه با درگیری و جنگ در کابل به وقوع پیوست . بار دیگر کابل شاهد آشوب و اغتشاش بود و ترس بر دلها سایه افکند تعداد زیادی از مردم بیگناه افغان در حملات انتحاری و در گیریهای درون شهری گشته شدند و کسی جرأت رفتن به مرکز شهر را نداشت آنانی که در اطراف محل رویداد حضور داشتند با فرار از صحنه جان به در بردند و آنانی که طعمه گشتند ، آه و ناله و اشک را برای عزیزانشان به جای ماندند.
در شرایط نا آرام کشور که از هر لحاظ در بحران به سر می بریم . هیچ یک از کشورهای حامی صلح ملت ما برخورد قاطع و روشنی در قبال مسایل مختلف از قبیل برقراری امنیت در کشور یا تشکیل حکومتی مقتدر و سامان یافته به دور از فساد و توأم با تعهد ، ندارند و بعید به نظر می رسد که این مشکلات راه حل اساسی در شرایط متشنج اکنون داشته باشد . اما جای شک است که چرا ملت و حکومت افغانستان با همکاری و مشارکت کشورهای کمک کننده نمی تواند اوضاع آشفته ی کشور را سرو سامان بخشد و قدمی موثر در راه برقراری صلح و امنیت بردارد . من فکر می کنم که ملت و حکومت افغانستان و کشورهای خارجی کمک کننده با یکدیگر و در قبال هم صادق نیستند . هر کدام در خود درون ، هدفی یا نیتی منحصر به خود دارند و در پی رسیدن به آنچه می خواهند دیگری را استعمال می کنند و نمی دانم این قصه ی دروغ تا به کی وسیله ی سر گرم کردن ملت بیگناه افغان خواهد بود؟
در آستانه ی کنفرانس لندن ، جایی که افغانستان باید بیشترین استفاده را از آن ببرد ، درگیر مسایل انتخاب وزیران هستیم و در پی تسویه حساب های سیاسی و حزبی گم گشته ایم . کنفرانس لندن که سران کشورهای مختلفی در آن حضور می یابند ، فرصت مناسب برا ی موشکافی مسایل و مشکلات افغانستان است و باید به نحو احسنت از آن استفاده گردد .


باران
سی ام دی ماه هشتادوهشت.

۱۳۸۸ دی ۲۸, دوشنبه

حملات انتحاری در کابل

امروز بیست و هشتم دی ماه هشتادو هشت، کابل یک بار دیگر شاهد آشفتگی و درگیری بود. گفته شده است که حدود بیست نفر از افراد انتحار کننده ی گروه طالبان وارد شهر کابل شده اند و مکانهای مختلفی را مانند فروشگاه بزرگ افغان ، مجتمع گلبهار سنتر، وزارت عدلیه، شفاخانه رابعه بلخی و... مورد حمله قرار داده اند و تا کنون دو تن از افراد اردوی ملی افغان کشته شده اند و از تعداد کشته و زخمی های افراد ملکی آمار دقیقی در دست نیست. چند تن از خبرنگاران و تصویر برداران تلویزیون های وسایر رسانه ها که از محل های رویدادها گزارش تهیه می کردند توسط نیروهای امنیتی افغانستان توقیف شده اند.و کابل یک بار دیگر جنگ و ترس و
وحشت را تجربه کرد و هزاران فرد افغان را در نگرانی قرار داد

باران
بیست و هشتم دی ماه هشتادو هشت.