{در یک کانتینر چهل و پنج تن کشته و ...
آنها قصد رفتن به ...}
چتری برای باران...
باران ... باران... باران... باران می بارد... همه چیز رنگ آب گرفته است. درختان تر شده اند و مردمان هم. مرد کراچی وان با کراچی پر از میوه اش تر شده است و سبزی هایش گل آلود. شاگردان مکتبی در گریز از باران ، در پناه دیوار شتافتند . زن سالخورده خریطه به دست شتابان از سرک می گذرد و موترها با سرعت عبور می کنند. همه جا تر شده است و سیل آب سرکها را بند انداخته است و گل و لای همه جا را آلوده . اما در این بحبوحه گریز، تنها مرد کارگر زیر باران ایستاده است. او سرا پا خیس آب است اما باز هم از جایش تکان نمی خورد گویا از باران باکی ندارد،باران که چه از کولاک و توفان نیز. او در انتظار کار است تا شاید با مزد آ ن بتواند لقمه نانی را شب هنگام برای کودک گرسنه اش برد... در نگاهش درد موج می زد، دستانش کرخت و بی حس بود اما نگاهش نه. نگاهش نفس نفس می زد در آرزوی نان. کار ... کار... کار می خواهد ...
بیکاری، فقر، نا امنی، بی خانمانی، گرانی، خستگی، باران... سرما... تر شدن زیر باران...
خلاصه به همه چیز اندیشید و به نان هم افزونتر از همه ... و کودکش...
کودکش گرسنه بود...
در کشورش بیکاری بیداد می کرد و گرانی دامن گیر. در شهرها و روستا هایش امنیتی حاکم نبود و کسی یارای راه رفتن با اطمینان خاطر را در سرکها نداشت. هر لحظه بیم انتحار نفس آدمی را بند می انداخت و قلبش با دیدن خون از تپش باز می ماند...
کمکهای خارجی با ارقام هنگفت هر روز در روزنامه ها تیتر اخبار بود و از خیرش خبری نبود... سازمانهای بین المللی... انجو های خارجی ... موتر های شیشه دودی... راه بندان سرکها... قیمت سرسام آور آرد و برنج و روغن... مود و فیشن... امتحان کنکور... صنف های بدون چوکی ... گل و لای خیابانها و کوچه ها ... گردو غبار مه آلود...داد و فریاد... پاسپورت... ویزا... خارج... مهاجرت... نا امیدی... بن بست... راه چاره... قاچاق... قاچاق انسان...
او می اندیشید. زیر باران تر شده بود و هنوز از کار خبری نبود. صبح که هوا گرگ و میش بود از خانه با کوله باری از امید و بغل بغل سعی و تلاش، از خانه بیرون آمد و دلش می خواست شب تار با نان گرم به خانه رود... خدایا ... این چه روزگاری ایست! با خود زمزمه می کرد. به این فکر افتاد که از این جا برود. به کشورهای دیگر برود شاید آنجا کاری بیابد و پولی. و کودکش دیگر گرسنه نخواهد ماند... بله، راه چاره همین است: "همین کار را خواهم کرد" و "راه ساده اش قاچاق است"
قاچاقی می روم و در آنجا حتمان کار پیدا خواهم کرد... همین کار را می کنم. از این دیار بار سفر می بندم ... می روم...
و او رفت...
فاصله ها را بشمار... فاصله ی او تا لحظه خوشبختی ، تا سعادت. دقیقه ها را بشمار... دقیقه ی رسیدن به لبخند، گرمی یک سرپناه آرام ... عطر یک سکوت روشن و زیبایی یک زندگی ساده و بی رنگ...
اما...
در میان تاریکی داخل کانتینر چشمهایش توان دیدن نداشت حتی برق نگاههای همسفرانش نیز در دل تاریکی محو شده بود... سو سوی نوری به چشم نمی خورد ... حتی روزنه ای هم برای امید واری وجود نداشت و تاریکی مطلق و نفس زدن های پیاپی ، که در هم گره خورده بود. دیگر توان نفس کشیدن هم نداشت ، آرام چشمهایش را بست و نفس در سینه حبس کرد و رویا بود که او را در بر گرفت و در آغوش کشید...
تاریکی... نا امیدی... نفس تنگی... مرگ... آرامش ابدی...
جنگ و خونریزی... حمله ی انتحاری... نیروهای حافظ صلح... انتخابات آینده... رئیس جمهور منتخب... وزیران کارا و با تجربه... پست های خالی... اشخاص با صلاحیت خارجی... موسسه های تمویل کننده پلانهای انکشافی... مخابرات... رادیو... تلویزیون...پولهای بی شمار کمک های خارجی ها ... کمک بلا عوض... طرح و برنامه ی توسعه ی شهری... صحت... مکتب... راه و ساختمان... کار پر درآمد...
فاجعه...
و...
تاسف... تنها تاسف... تاسف بی فایده...
دردهای بی درمان ...
چشم های بسته ای که هرگز باز نشد... امیدی که تا ابد بر لبانش ماسید... لبخندی که در رگهایش خشکید و کودکی که تا ابد به دروازه می نگریست...
باران می بارد. همه چیز رنگ آب گرفته است. آسمان همان است و باران نیز همان.شهر زیر گل و لای گم شده است و تنها جای مرد " خالی" ایست.
او دیگر نیست... او در کانتینر بدون هوا جان داد... به بهشت سعود کرد و از زمین خاکی رخت بر بست ... " او رفت " به آسمانها ... به خانه باران... و هیچ کس نفهمید و هیچ کس دلگیر نشد و هیچ کس کاری نکرد...
تنها کودکش دلگیر شد و کاری نتوانست ... شاید روزی که او بزرگ شود...
باران
باران
باران
باران می بارد... میوه های تر... سبزی های سبز گون... گونه های خیس آب... چترهای رنگی... سیاه ،سفید، سرخ ،سبز ... آرنگ موترها... فریاد دوره گرد... شهری زیر باران گم شده است... و دستی در جست و جوی چتر... چتری برای باران...
یک نفر از پشت شیشه اتومبیلش بیرون را می بیند، باران را. او تنها تماشا می کند نه احساس. و آن دیگری چتر به دست زیر باران می رود و سنگینی چتر دستش را بی حس کرده است و آن سومی زیر باران می رود... گل آلوده و خیس آب ... سنگینی کالای ترش گام هایش را سست تر نموده است... او می رود... تنها ... و نگاه می کند به چتر... چتری برای باران...
چتری برای باران...
باران
نوزدهم فروردین هشتادوهشت
آنها قصد رفتن به ...}
چتری برای باران...
باران ... باران... باران... باران می بارد... همه چیز رنگ آب گرفته است. درختان تر شده اند و مردمان هم. مرد کراچی وان با کراچی پر از میوه اش تر شده است و سبزی هایش گل آلود. شاگردان مکتبی در گریز از باران ، در پناه دیوار شتافتند . زن سالخورده خریطه به دست شتابان از سرک می گذرد و موترها با سرعت عبور می کنند. همه جا تر شده است و سیل آب سرکها را بند انداخته است و گل و لای همه جا را آلوده . اما در این بحبوحه گریز، تنها مرد کارگر زیر باران ایستاده است. او سرا پا خیس آب است اما باز هم از جایش تکان نمی خورد گویا از باران باکی ندارد،باران که چه از کولاک و توفان نیز. او در انتظار کار است تا شاید با مزد آ ن بتواند لقمه نانی را شب هنگام برای کودک گرسنه اش برد... در نگاهش درد موج می زد، دستانش کرخت و بی حس بود اما نگاهش نه. نگاهش نفس نفس می زد در آرزوی نان. کار ... کار... کار می خواهد ...
بیکاری، فقر، نا امنی، بی خانمانی، گرانی، خستگی، باران... سرما... تر شدن زیر باران...
خلاصه به همه چیز اندیشید و به نان هم افزونتر از همه ... و کودکش...
کودکش گرسنه بود...
در کشورش بیکاری بیداد می کرد و گرانی دامن گیر. در شهرها و روستا هایش امنیتی حاکم نبود و کسی یارای راه رفتن با اطمینان خاطر را در سرکها نداشت. هر لحظه بیم انتحار نفس آدمی را بند می انداخت و قلبش با دیدن خون از تپش باز می ماند...
کمکهای خارجی با ارقام هنگفت هر روز در روزنامه ها تیتر اخبار بود و از خیرش خبری نبود... سازمانهای بین المللی... انجو های خارجی ... موتر های شیشه دودی... راه بندان سرکها... قیمت سرسام آور آرد و برنج و روغن... مود و فیشن... امتحان کنکور... صنف های بدون چوکی ... گل و لای خیابانها و کوچه ها ... گردو غبار مه آلود...داد و فریاد... پاسپورت... ویزا... خارج... مهاجرت... نا امیدی... بن بست... راه چاره... قاچاق... قاچاق انسان...
او می اندیشید. زیر باران تر شده بود و هنوز از کار خبری نبود. صبح که هوا گرگ و میش بود از خانه با کوله باری از امید و بغل بغل سعی و تلاش، از خانه بیرون آمد و دلش می خواست شب تار با نان گرم به خانه رود... خدایا ... این چه روزگاری ایست! با خود زمزمه می کرد. به این فکر افتاد که از این جا برود. به کشورهای دیگر برود شاید آنجا کاری بیابد و پولی. و کودکش دیگر گرسنه نخواهد ماند... بله، راه چاره همین است: "همین کار را خواهم کرد" و "راه ساده اش قاچاق است"
قاچاقی می روم و در آنجا حتمان کار پیدا خواهم کرد... همین کار را می کنم. از این دیار بار سفر می بندم ... می روم...
و او رفت...
فاصله ها را بشمار... فاصله ی او تا لحظه خوشبختی ، تا سعادت. دقیقه ها را بشمار... دقیقه ی رسیدن به لبخند، گرمی یک سرپناه آرام ... عطر یک سکوت روشن و زیبایی یک زندگی ساده و بی رنگ...
اما...
در میان تاریکی داخل کانتینر چشمهایش توان دیدن نداشت حتی برق نگاههای همسفرانش نیز در دل تاریکی محو شده بود... سو سوی نوری به چشم نمی خورد ... حتی روزنه ای هم برای امید واری وجود نداشت و تاریکی مطلق و نفس زدن های پیاپی ، که در هم گره خورده بود. دیگر توان نفس کشیدن هم نداشت ، آرام چشمهایش را بست و نفس در سینه حبس کرد و رویا بود که او را در بر گرفت و در آغوش کشید...
تاریکی... نا امیدی... نفس تنگی... مرگ... آرامش ابدی...
جنگ و خونریزی... حمله ی انتحاری... نیروهای حافظ صلح... انتخابات آینده... رئیس جمهور منتخب... وزیران کارا و با تجربه... پست های خالی... اشخاص با صلاحیت خارجی... موسسه های تمویل کننده پلانهای انکشافی... مخابرات... رادیو... تلویزیون...پولهای بی شمار کمک های خارجی ها ... کمک بلا عوض... طرح و برنامه ی توسعه ی شهری... صحت... مکتب... راه و ساختمان... کار پر درآمد...
فاجعه...
و...
تاسف... تنها تاسف... تاسف بی فایده...
دردهای بی درمان ...
چشم های بسته ای که هرگز باز نشد... امیدی که تا ابد بر لبانش ماسید... لبخندی که در رگهایش خشکید و کودکی که تا ابد به دروازه می نگریست...
باران می بارد. همه چیز رنگ آب گرفته است. آسمان همان است و باران نیز همان.شهر زیر گل و لای گم شده است و تنها جای مرد " خالی" ایست.
او دیگر نیست... او در کانتینر بدون هوا جان داد... به بهشت سعود کرد و از زمین خاکی رخت بر بست ... " او رفت " به آسمانها ... به خانه باران... و هیچ کس نفهمید و هیچ کس دلگیر نشد و هیچ کس کاری نکرد...
تنها کودکش دلگیر شد و کاری نتوانست ... شاید روزی که او بزرگ شود...
باران
باران
باران
باران می بارد... میوه های تر... سبزی های سبز گون... گونه های خیس آب... چترهای رنگی... سیاه ،سفید، سرخ ،سبز ... آرنگ موترها... فریاد دوره گرد... شهری زیر باران گم شده است... و دستی در جست و جوی چتر... چتری برای باران...
یک نفر از پشت شیشه اتومبیلش بیرون را می بیند، باران را. او تنها تماشا می کند نه احساس. و آن دیگری چتر به دست زیر باران می رود و سنگینی چتر دستش را بی حس کرده است و آن سومی زیر باران می رود... گل آلوده و خیس آب ... سنگینی کالای ترش گام هایش را سست تر نموده است... او می رود... تنها ... و نگاه می کند به چتر... چتری برای باران...
چتری برای باران...
باران
نوزدهم فروردین هشتادوهشت

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر