۱۳۸۸ فروردین ۱۵, شنبه

ای پادشه خوبان

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی
یک شنبه، شانزدهم فروردین هشتادو هشت
اول صبح است یک صبح ابری که در آستانه باریدن است . مثل اینکه آسمان هم دلش گرفته ، مثل من. امروز به یاد انتظار افتادم و دلم تنگ شد برای اون بزرگ مرد عدالت پیشه، اون پیام آور مهربانی و عاطفه و صداقت...
یا صاحب الزمان ما همه منتظریم...
زودتربیا...
دنیا هم منتظر است و زمین هم ...
ابرو خورشیدو ستاره و درخت و پرنده...
و من هم ...
امروز بارانی ایست... باران می بارد...
باران دلتنگی ... شاید باران خستگی از دنیایی که بعضی وقتها بیش از حد تکراری می شود...
ولی خوب به هر حال باران زیباست حتی اگر دلتنگ باشد یا خسته...
بارانَ

هیچ نظری موجود نیست: