۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

روز میلاد بشیر رهایی

" روز میلاد محمد صلی الله علیه و آله "
ای بشیر رهایی!
در پگاه سپید میلادت ، ماه تبسم می کند.
در صبح صادق آمدنت ،
صداقت دست افشان است و پای کوبان.
در شفق حضور سبز متبرکت ،
پروانه از شعف ، پیرهن بر تن می درد.
شمع از شوق می گرید
با آمدنت ای همه ی هستی !
عشق می روید
اشک می خندد
فهم می شکفد
ایمان متولد می شود
و هستی از تو گر می گیرد.
باران
ششم اسفند ماه هشتاد و هشت .

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

سرخ ترین لبخند گل سرخ!!!

سرخ ترين لبخند گل سرخ !!!

فروردين ، ارديبهشت ، خرداد ... دي ، بهمن ، اسفند . ماههاي سال مي آيند و به سرعت چشم به هم زدن مي روند . اين روزها ، ماه اسفند ( حوت )‌آغاز شده است و به پايان سال مي رسيم ، وجودم را حس غريبي فرا مي گيرد . حس رفتن ... گذشتن ... فاصله گرفتن ...
رفتن از اين دنياي خاكي كه گاهي اوقات بيش از آنچه نبايد به آن دل مي بنديم وگرفتارش مي گرديم و فراموشمان مي شود كه ما مرغ باغ ملكوتيم ، از عالم خاك نيستيم و سفري ابدي در پيش داريم . آنجا كه روح جاودانه است انتطارمان را مي كشد و نبايد تعلق خاطر دنيوي چشمهاي بصيرتمان را كور كند . كه حافظ گفته است:
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم
گذشتن از اين درهها و رنجها كه گريبانگير مان است . گريبانگير من ، مردمم و همه آن انسانهاي روح در بدن داري كه قدم بر خاك اين سياره ي آبي مي گذارند و ريه هايشان اكسيژن بي رنگ اما حيات بخش را مي مكند. انسانها از مرحله هاي سخت و دشوارگوناگون زندگي مي گذرند و اين گذشتن را زمان در آغوش مي كشد و حادثه ها را مي سازد و ثانيه ها را به تصوير مي كشد . اين لايه هاي تو در توي زمان است كه گذشتن از سالها را براي انسانها رونق مي بخشد .
و فاصله گرفتن از تمام آن لحظاتي كه پيش از اين بودند اما حباب لب ساحل نمونه ي حياتشان است . فاصله گرفتن از دنياهاي رنگارنگ و گاه خاكستري گذشته . از همه ي حسرتها و شيرينيهاي زندگي . از همه ي سر سبزيها و بي رنگي هاي معلق آب گونه بر گلبرگ هاي گل هاي انار. حادثه ها مانند نارنج و ترنج افسانه اي سر در گريبان هم نهاده اند . و جز با تجربه ي شكافتن نمي توان سر از سر نهادشان درآورد .اين خوبيها و بديهاي در هم تنيده نيز جز با منطقي انساني ازهم گسسته نخواهد شد. تنها چشم هاي بينا، هستي را آنگونه زيبا مي بينند كه خلق شده است . شبها و روزها دست در گريبان هم نواي ترانه سر مي دهند و پاييز و بهارشان را با تابستان و زمستان شا ن يك رنگ ني پسندند . و هر صبح و شام را رنگي و حسي دگر مي بخشند تا ذوق تنوع پسند آدمي را رضايت بخشند و احساس لطيفشان را سر مستي و تازگي . پس چاره اي جز گذشت زمان نيست . فصل ها مي گذرند، سالها مي گذرند. و انسان در نظاره ي اين حيات هستي رنگ رنگ مي شود و چهره به چهره مبدل مي كند . انسان سر بر خاك مي نهد و دست بر ابر مي كشد . باران مي نوشد. درخت را نوازش مي كند . بر ستاره فرياد مي كشد. آسمان را مي بيند و گل ها را مي پوشد . و در دل خدا را مي خواند، زيبايي را و پاكي را .
انسان نفس مي كشد ، يعني اكسيژن را به جريان در مي آورد.
بازي مي كند ، يعني حادثه ها را به تصوير مي كشد .
تجربه مي كند ‌، يعني زندگي مي آفريند...
و اين زندگي ايست كه زمان را با خود به كهكشانها مي برد و تا عمق روح بشر پرواز مي كند . اين گونه است كه مي روند شايد تنها عطر لبخند يك گل سرخ در ياد باغچه ي پر گل پرتو افشاني كند تا ابد در ذهن باغچه و درختش باقي بماند .
روزهاي ماه آخر سال هشتادو هشت است . يك سال ديگر نيز رو به پايان است . روزها مي روند و لحظه ها هم . تنها ياد لبخند آن گل سرخ در ذهن نازك باغچه باقي خواهد ماند .
اما ، در اين سال كه رو به پايان است :
خدايا؛
سرخ ترين لبخند گل سرخ را به باغچه ي خزان زده ي دلم ، ببخش .
تا قشنگ ترين لبخند دنيا را به
باد بسپارم
تا به
ياد بسپارد!
" به رود زمزمه گر گوش كن
كه مي خواند سرود
رفتن و رفتن
و بر نگشتن ها "
ولي اين رود
به گلستان خواهد رفت .
باران
سوم اسفند ماه هشتادوهشت.

۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

عشق پیدا شد و ...

عشق پيدا شد و ...
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
سبد سبد گل سرخ معطر در دامن احساس ريختي و خرمن خرمن عاطفه نثارم كردي. با آواي دلنشين مهر برايم ترانه ها ساختي و با گرماي دستانت حريم عشق را به من بخشيدي . آه ، اي باراني ترين احساس دل! چه معصومانه و پاك قدم بر چشم هايم نهادي و رقص و سر مستي باد را در رگهايم نقش بستي . آه ، كه آمدنت لحظه ي شكفتن انساني از جنس ديگر است و هنگامه ي حضورت پر شدن از خوبيهاست ، آشتي با شقايق هاست و نفس را با عطر عشق تازه كردن است . وقت آمدنت را بايد بر لوح ذهن ستاره باران كرد و خاطره ها ، يادهاي دلتنگي ات را به دل خواهد سپرد و بي قراري هاي دوباره ديدنت ، فاصله ها را ذوب خواهد كرد . آري ، تو آهسته آمدي اما غوغا به پا كردي و با آمدنت دنيايي ناشناخته اي آوردي ، تنها به نام من ، كه هر انسان دنياي عاشقانه اش جداست و متفاوت . در لحظه هايي كه قلبم براي ديدنت مي تپد . حس مي كردم دنيا در كف دستانم جاي گرفته است و ابرها زير قدم هايم سبكي مي كنند:
من امشب ، هفت شهر آرزوهايم چراغان است!
زمين و آسمانم نور باران است !
عشق زيباست ، دوست داشتني است و قابل پرستش . اگر ساده ، پاك و بي ريا باشد ، صادقانه ابراز گردد و تا ابد باقي بماند ...
و كاش...
و كاش مي شد؛ دراين جهان پر زرق و برق ، آزاد و رها دوست داشت و دوست داشته شد به دور از ترس و نگراني و دلهره ي حضور ديگران .
به بهانه روز عشق .
باران
بيست و ششم بهمن ماه هشتادو هشت .


۱۳۸۸ بهمن ۲۴, شنبه

عطر دلتنگی...

فقط دلتنگیها ، می ماند!
" و چه ...
خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد می شد:
وسیع باش و تنها
و سر به زیر و سخت "

معلم کلاس دوم راهنمایی ام ( صنف هشتم ) این عبارت را در دفترچه خاطراتم نوشته بود و بعد از آن من بارها و بارها این جملات را با خودم در خلوتم زمزمه می کردم . می اندیشیدم و لذت می بردم . تک تک کلماتش با معناهایی که به ذهن مشتاق و جوانم القا می کرد شیرین و به یاد ماندنی بود.
حال روزهای روز از آن زمان می گذرد اما این کلمات هنوز هم برایم بوی صداقت و سادگی همان دوم راهنمایی و معلم انشایم را می دهد . عطر همان دوران سر مستم می کند و به یاد همان کلمات زندگی تصویر روشنی از خوبیها به خود می گیرد و عاطفه ی انسانی در رفتارم تجلی می کند و روح نیکوکاری دمیده می شود . هنگامی که به صفحه ی سفید کاغذ خیره می شوم به یاد سفیدی برف می افتم و هوای این روزهای شهرم را در کاغذ یک بار دیگر تکرار وار تماشا می کنم . این روزها ، شهر ما کابل با سفیدی برف زیبا شده است و آسمان عاشقانه می بارد و برف بر درختها ، خانه ها ، سرکها و چشمهای اهالی شهر حاکم گشته است و زیبایی برف این است که دستها را؛ و دلها را؛ و چشمها را سفید گرداند و درخشش این سفیدی بر قلبها بتابد و کدورتهایش را بزداید . زندگی در جای جای شهر کابل جریان دارد . در صفحه ی سیاست طرح صلح با مخالفان مطرح است . در دنیای مشکلات ، سرمای زمستان جان انسانها را تهدید می کند . در عالم ورزش تیم فوتبال کشورمان نایب قهرمان بازیهای جنوب آسیا شده است و در ذهن هر جوان افغان امید می جوشد و تلاش موج می زند . هر اندیشه ی افغانی رو به افق های طلایی رنگ پیشرفت و تمدن در گردش است و در دل فرد فرد شهروندان کابل صلح مقدس شمرده می شود . و زندگی ...
این روزها و شب ها ، حادثه ها را به دنبال دارند و صفحه صفحه ی زندگی را شکل می دهند . انسانها با یکدیگر می جنگند ، بحث می کنند ، جشن می گیرند ، کار می کنند ، مصیبتها را تحمل و سختیها را بر شانه می کشند و بالاخره عشق می ورزند و محبت می کنند و محبت می بینند . و زندگی با همه ی این خوبیها و بدیها می گذرد ...اما چه چیز این گذشت زمان را جاودانه می گرداند و در خاطره ها شیرین می سازد . انسانها در لا به لای لحظه های زندگی به دنبال چه می گردند که رنگ دیگری به آن می بخشد :
"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه ، همواره به جاست
خرم آن نغمه ی شادی که سپارند به یاد"

آن نغمه ی شادی که سپارند به یاد ، طنین کدام آواست که آسمان می شنود و زمین زمزمه و تا ملکوت پرواز می کند ؛ و انسان را با تمام وسعت دلش ، با همه آنچه برایش اشک می ریزد و برای دیدارش لحظه شماری می کند می پرستد و عشق می ورزد ...
و دلتنگ می شود...
این دلتنگی همان فاصله هاست که مرزهای ذهن آن را نمی شناسد اما حس دوست داشتن، آن را به یادها می سپارد. خرم آن لحظه ی نابی که مجنون بی پناه و دلتنگ و غریب به یاد لیلی اشک می ریخت و فرهاد کوه می کند و رنج می برد .
خرم آن سحرگاهان راز و نیاز با شکوفه ها و چمن های سبزی که درد دل را تمام و کمال می فهمند و درک می کنند ، اما تنهایی را می شود با آسمانها قسمت کرد...
با باران همراه گشت و غریبانه اشک ریخت ...
ولی هرگز حسرت نخورد زیرا همه ی این لحظه ها خرم اند،خاطره سازند و به یادها سپرده خواهند شد ...
زندگی می گذرد ، فقط دلتنگی ها می ماند...
باران
بیست چهارم بهمن ماه هشتادوهشت.

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

پیام تسلیت

شد چهلم روز عزای حسین
جان جهان باد فدای حسین
بر کویر خشکیده ی لب های تشنه، شور حماسه ی حسین جریان داشت . و میعادگاه فداییان ، راه حق بود. حسین شجاع و بی ریا قدم در راه راستین پیروزی حق بر باطل نهاد و عاشسقانه و جان سوزانه شهید شد و ستم کشید و زجر دید ؛ اما انسانیت را زنده ساخت ، عدالت را معنی بخشید، نیکوکاری را نشان داد و فداکاری را ترسیم نمود. فریاد آزادگی را سر داد و حریم اسلام را رنگی دگر بخشید.
چهلمین روز شهادت امام حسین (ع) و یاران با وفایش بر همه ی عاشق پیشگان راه حق و آزادی تسلیت باد.
باران
پانزدهم بهمن ماه هشتاد و هشت