آورده اند که در بنی اسرائیل زاهدی از شهر بیرون شد. در غاری نشست که توکل می کنم تا روزی من به من رسد. یک هفته برآمد و هیچ رفقی پدید نیامد و به هلاک نزدیک گشت. و می آمد به پیغامبر روزگار، که آن زاهد را گوی: به عزت من که تا با شهر نشوی در میان مردم، من تو را روزی ندهم. پس به فرمان حق به شهر باز آمد و رفقها آغاز کرد. از هر جانبی هر کسی تقربی می کرد و چیزی می آورد. در دل وی افتاد که این چه حال است؟
وحی آمد به پیغامبر که در آن روزگار بود، که او را بگوی: " تو خواستی که به زهد خویش حکمت ما باطل کنی، ندانستی که من روزی بنده ی خویش که از دست دیگران دهم دوستر از آن دارم که از قدرت خویش. تو بندگی کن، کار خدایی و روزی گماری به ما باز گذار."
رفق: نرمی و ملاطفت، سودو نفع
به عزت من: به بزرگی ام سوگند
تا با شهر نشوی: تا به شهر نروی
تقربی کردن: نزدیک شدن
پیغامبر که: پیغامبری که
زهد: پارسایی(و گوشه نشینی)
کشف الاسرار، 5/ص 246.
انتخاب شده از کتاب داستان نامه فارسی
۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر