۱۳۸۸ فروردین ۲۲, شنبه

زاهد گوشه نشین

آورده اند که در بنی اسرائیل زاهدی از شهر بیرون شد. در غاری نشست که توکل می کنم تا روزی من به من رسد. یک هفته برآمد و هیچ رفقی پدید نیامد و به هلاک نزدیک گشت. و می آمد به پیغامبر روزگار، که آن زاهد را گوی: به عزت من که تا با شهر نشوی در میان مردم، من تو را روزی ندهم. پس به فرمان حق به شهر باز آمد و رفقها آغاز کرد. از هر جانبی هر کسی تقربی می کرد و چیزی می آورد. در دل وی افتاد که این چه حال است؟
وحی آمد به پیغامبر که در آن روزگار بود، که او را بگوی: " تو خواستی که به زهد خویش حکمت ما باطل کنی، ندانستی که من روزی بنده ی خویش که از دست دیگران دهم دوستر از آن دارم که از قدرت خویش. تو بندگی کن، کار خدایی و روزی گماری به ما باز گذار."


رفق: نرمی و ملاطفت، سودو نفع
به عزت من: به بزرگی ام سوگند
تا با شهر نشوی: تا به شهر نروی
تقربی کردن: نزدیک شدن
پیغامبر که: پیغامبری که
زهد: پارسایی(و گوشه نشینی)


کشف الاسرار، 5/ص 246.
انتخاب شده از کتاب داستان نامه فارسی

هیچ نظری موجود نیست: