۱۳۸۹ خرداد ۹, یکشنبه

سفرنامه ی بامیان

ادامه...
"گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را."
( سفرنامه ی بامیان )

پنج شنبه، 9/2/1389
شرفک

شرفک زیبا، خوش آب و هوا و سراسر مزرعه های گوناگون بود. محصولات زراعتی اش نیز متنوع و مردم سخت کوشش در حال زحمت کشیدن کشت بهاری شان بودند. عمه ی کلانم اینجا زندگی می کرد ، مریض حال و نا توان بود. از دیدنم خوشحال شد و من نیز برای اولین بار او را دیدم و احوالش را گرفتم.

جمعه، 10/2/1389
نیطاق

" یکی بود، یکی نبود، یک جوانی خسته بود... "
را گوش می دادم و به فکر فرو رفته بودم. در دشت ها دردم را می جستم و بر فراز کوهها به جستجویش می پرداختم. با آبها به کویش می شتافتم و خسته بودم و دلگرفته و غصه دار.
" ای خدای مهربون، خالق هفت آسمون...
دست خستمو بگیر، تو منو رها نکن...
... که دلم پریشونه... "
کجا برم؟
یک دشت دلتنگم، یک کوه دردمندم و یک آسمان نگاه می جویم. در خودم تنها نشسته ام و در دورهای غروب راههای زندگی ام را یک به یک از نظر می گذرانم. یک روز به هم می پیوندیم و یک روز راهمان از هم جدا می شود. راههایی که مقصدشان جدا از هم، دور از هم، در دنیایی دگرگون. حال، یک دشت دوری مرا در خود می فشارد. یک کوه اشتیاق دردلم می جوشد و یک آسمان فاصله از راه می رسد و تا دورها، افق ها ادامه پیدا می کند.
نیطاق منطقه ای واقعن زیبا، سرسبز و پر از دارو درخت است. سراسر چمنزار و درخت و پرنده و شکوفه است. باغ های سیب از عطر شکوفه ها آکنده است و خوش رنگ و دلربا. دو روزی در نیطاق ماندیم و از زیبائیها و دیدنیهایش لذت بردیم. مزارع وسیع در اطراف خانه ها پراکنده اند. اما وجود نداشتن راههای مواصلاتی با ولایت بامیان و سایر ولایات باعث می گردد تا محصولات زراعتی این منطقه به جاهای دیگر صادر نگردد و بیشتر قسمت میوه ها و محصولات زراعتی با نازلترین قیمت در اختیار اهالی منطقه قرار گیرد.بنابراین، راه مهمترین و ضروری ترین نیازمندی مناطق دور افتاده ی ولایت بامیان است. در صورت وجود راههای مواصلاتی، ورود و خروج اجناس مورد ضرورت اهالی و صادر محصولات زراعتی و تولیدات دامی شان از قبیل: شیر، ماست، دوغ، قروت و... آسان صورت گرفته و خرید و فروش این محصولات باعث رونق بیشتر کشت و کار مردم خواهد شد. درآمد کشاورزان و دامداران افزایش بیشتری می یابد و شرایط زندگی و امکانات رفاهی آنها نیز بهتر و بیشتر می گردد. باغداری از عمده فعالیتهای مردم این منطقه به شمار می رود. درختان سیب، ناگ، زرد آلو، شفتالو و... بسیار فراوان هستند. و صادر کردن این میوه جات به دیگر ولایات می تواند منبع درآمد خوبی برای مردم به شمار رود. علاوه بر این دولت می تواند با کمک بذرهای مناسب و متنوع زراعتی، فرستادن مهندسان کشاورزی به این مناطق جهت مشوره دادن و راهنمایی کشاورزان در مراحل کاشت، داشت و برداشت سعی در اصلاح و افزایش محصولات کشاورزی نمایند و همچنین با کمک کردن در زمینه مبارزه با آفات گیاهی، کمک چشم گیری به کشاورزان نموده و از ضرور و زیان بیشترشان جلوگیری کند. همانطور که می دانید کشاورزی بخش عمده ی اقتصاد یک کشور را می سازد بنابراین سعی و تلاش در راه موفقیت بیشتر کشاورزان در عرصه ی تولیدات بیشتر کشاورزی یکی از راههای پیشرفت آن کشور است. تولید محصولات کشاورزی در داخل کشور، مردم آن را از وارد کردن مایحتاج از خارج بی نیاز می گرداند و کمک عمده ای به کشاورزان به منظور تضمین محصولاتشان در سالهای آتی به شمار می رود.
دو روزی در نیطاق ماندیم. عمه ی کوچکم در اینجا زندگی می کرد اما چند سال پیش بر اثر بیماری در گذشت و حال ما مهمان شوهر، دخترها و پسرهایش هستیم. زندگی خوبی دارند، خانه ای بزرگ رو به باغ های میوه و چمن زارهای سر سبز و زیبا، مزارع وسیع کشت شده، جویباری در پایین خانه که مشرف به تپه ای است که از درختان سپیدار پر شده اند. باد که می وزد برگهای درختان سپیدار آهنگ سفر می نوازند و هر انسانی را با خود به قله ی کوهای دور دست می برند به آنجا که شاید آشیانه ی سیمرغ کوه قاف لانه داشته باشد. درختان سیب انباشته از شکوفه های زیبا و معطرند و انسان را به یاد باغ های بهشت می اندازند. گردشی در باغ سیب شوهر عمه ام می اندازیم. به اتفاق پسر و دختران عمه ام و پدرم بر تپه های قدم زنان به کرانه های ابر آلود، به بازی قاصدک ها در باد، چشم دوخته بودیم و من آهسته و بی صدا بر مخمل چمن زارهایی که با آب جویبار نمناک شده بودند قدم می گذاشتم و به دورها، به قله بلند کوهها می نگریستم. اسب ها و گاوها و گله های بزرگ گوسفندان مشغول چرای چمن زار بودند. دم غروب جنب و جوش عجیبی مردم را فرا می گیرد هر کس به دنبال سرپناه دامهایشان در تلاشند و برای غذای شب فکری می کنند. نطاق را زیبا یافتم و اوقات خوب و خوشی را در کنار خانواده ی عمه ام گذراندیم.

یک شنبه، 12/2/1389
نیک

از نیطاق به نیک بر می گردیم و صبح زود روز یک شنبه به سمت بامیان حرکت می کنیم. نزدیک ظهر به بامیان می رسیم. یک روز در بامیان سپری می شود و صبح روز بعدش نیز راهی کابل می شویم. شب در بامیان به سختی و دشواری تمام می گذرد و سحرگاه دوشنبه سیزدهم ثور مشتاقانه به سمت کابل حرکت می کنیم.
لحظه ها با شتاب می گذرند و قاصدک یادها و خاطره های روزهایی که در مناطق مختلف بامیان سپری شده بود با من همراه است. به خانه می اندیشم و به تصمیم هایی که در طول سفر گرفته ام. برای رسیدن به خانه لحظه شماری می کنم. صبحانه را در سیاه سنگ صرف می کنیم پس از اندکی استراحت به راه ادامه می دهیم . بارندگی های روزهای اخیر مسیر خاکی را گل آلود کرده و حرکت موتر به سختی صورت می گیرد.

دوشنبه،13/2/1389
ولایت میدان وردک
ساعت،10:45

وارد ولایت میدان شده ایم و به سیاه خاک نزدیک می گردیم . این سرک در حال ساخته شدن است خانه ها و دوکانهای اطراف را ویران نموده اند و با شدت تمام کار ساخت و سازش در جریان است. صبح امروز در مسیر میدان شهر یک مین در زیر یکی از پل های سرک منفجر شده و به همین علت چندین قسمت راه توسط نیروهای خارجی مسدود شده است و ما در انتظار مانده ایم تا راه باز گردد.
میدان شهر را باغ های فراوان میوه زینت داده است فکر می کنم شغل اکثر ساکنان این شهر باغداری باشد. شهری سر سبز و آباد است. فراوانی باغ های اطراف سرک می رساند که مردم این منطقه از وضعیت مالی و رفاهی بهتری نسبت به سایر مناطقش برخوردارند.
ساعت:11:26

از ولایت میدان می گذریم . اندک اندک به ولایت کابل نزدیک می گردیم. حاشیه شهر کابل با خانه های نو ساخته شده اش به چشم می خورد و نوید رسیدن به منزل را می دهد.
یک بار دیگر کابل.
به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان بافی ست...
باران
دهم خرداد ماه هشتاد و هشت.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

سفرنامه ی بامیان

ادامه...
" گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را."
( سفرنامه ی بامیان )
ساعت 10:55 صبح
دوشنبه 6/2/1389
شهر غلغله، ولایت بامیان

شهر غلغله رشته کوهی سرخ رنگ و پر ابهت.
ای کوه!
تو آشیانه ی بشر گشتی و بشر نیز بر تو تاخت و در دلت جای گرفت. شهر غلغله با باقی مانده ی دیوارها و برج ها و خانه هایش شگفت انگیز است و باور نکردنی.

ساعت 11:10 صبح
ولایت بامیان

بالاخره :
" به بامیان خوش آمدید."
این تابلو روی تپه ای است که بامیان آغاز می گردد. ولایت اجدادی ام، سرزمین وطنی ام. خاک گرفته و کوهستانی .
...
فراموش کن!
نه به یاد سپار، نه به خاطر.
فقط فراموش کن!
فقط فراموش کن...
آه !
ای بودا،
دردت را دیدم
تو را فهمیدم
خوشحالم بامیان !
خوشحالم که سرکهایت در حال ساخت است.
...
آه !
آه، که چقدر به این سفر احتیاج داشتم . به این دوری ، به این فاصله و به این تنهایی... تفکر... اندیشه...
...
ساعت 11:30 صبح

بعد از اندکی استراحت، بامیان را به مقصد ولسوالی یکاولنگ ترک گفتیم. به همراه سایر همسفران به سمت مقصد دلخواه رهسپار گشتیم. کنارم خانم جوانی حضور داشت با دو کودک، سه ساله و یک ساله، شکیلا و محمد رضا. آن خانم جوان به همراه پدرش از ایران آمده بود. دردمند بود و تنها و سختی و مشقت از رخسارش هویدا بود. شوهرش یک سال پیش در اثر سرطان در ایران در گذشته بودو یک ماه قبل پدرش برای آوردن دختر و نوه هایش به طور قاچاق ایرانی رفته و آنها را آورده بود.زندگی سختی را سپری کرده و با هر تلنگری اشکهایش جاری می گشت. همسفران خوبی داشتم آنها هم یکاولنگ می رفتندو تا آخر سفر با هم همراه بودیم.

ساعت 2:25 بعد از ظهر
ولسوالی یکاولنگ، قرغنتو.

ناهار خوردیم و پس از کمی استراحت به راهمان ادامه دادیم. مسیر راه پر از گل و لای بود و حدود یک و نیم ساعتی برف شدیدی در حال باریدن بود. هوا گرفته و مه آلود و سرد بود. برف به همراه باد تندی می بارید و بر شیشه ی موتر نقش می بست. تا حال این طور برف وبوران را ندیده بودم .برف به شدت می بارید و زمین را سفید پوش می ساخت.

ساعت 4:35 بعد ازظهر
ولسوالی یکاولنگ، فیروز بهار.

از فیروز بهار می گذشتیم. برف بند آمده است اما آسمان هنوز هم ابری است و آفتاب در پس ابرها پنهان شده.فیروز بها ر منطقه ای وسیع و سرسبز و پوشیده از چمن زارهاست.درختان انبوه در اطراف زمین های وسیع زیر کشت به چشم می خورد. در ادامه ی راه شاهد ساخت و ساز سرک بامیان- یکاولنگ بودیم. در اطراف سرک کارگران و مهندسان با وسایل مجهزشان مشغول حفاری کوه و هموار کردن دشت و تپه ها بودند.

ساعت 5:15 بعد از ظهر
کوتل سرخک.

به نیک مرکز ولسوالی یکوالنگ نزدیک شدیم. کوتل سرخک آخرین گذرگاه ترسناک و خطرناک برای رسیدن به نیک. بر اثر باریدن باران و برف، خاک این کوتل لغزنده و چسبناک و انباشته از گل ولای شده است. موترها به سختی از پیچ و تاب جاده بالا می روند و دامنه های لغزنده کوه را به دشواری تمام می پیمایند. حدود چهل و پنج دقیقه منتظر می مانیم تا موترها به نوبت و به آرامی و احتیاط فوق العاده از کوه بالا روند و بالاخره حدود ساعت 6 بعد از ظهر روز دوشنبه 6/2/1389 به نیک، مرکز ولسوالی یکاولنگ رسیدیم. از همسفران خداحافظی نموده و راه خود در پیش گرفتیم.من به همراه پدر بزرگم مسیر سخت و طاقت فرسای کابل بامیان را به همراه سایر همسفران پیمودیم و شب را در منزل اقوام مان که ساکن نیک هستند گذراندیم. پدرم نیز به ما پیوست. و همگی به ادامه سفر دل خوش نموده و برنامه روزهای آینده را در سر پروراندیم.

چهارشنبه، 8/2/1389
ولسوالی یکاولنگ، دهن ترنوک.

منطقه ای کوهستانی و پر از تپه هایی که خانه ها را در دل خود جای داده است. زمین های کشاورزی در میان تپه ها یعنی در کف دره ها جا خوش کرده اند. در امتداد رودخانه ای که بهار و تابستان پر آب است و پائیز و زمستان خشک، مزارع کچالو، گندم، موشونگ و... وجود دارند. هوا سرد است و همچنین باد سرد و سوزانی در حال وزیدن.
دلگیر بودم . دلم برای مادرم تنگ شده و برای دیگران. به کابل فکر می کنم یک نفر از کابل کم شده اما هیچ کس نمی فهمد زیرا به چشم کسی نمی آید. من باشم یا نباشم چه فرقی می کند، شب و روز می آیند و می روند آسمان گاه می بارد و گاه آفتابش می تابد و زندگی جریان دارد:
" دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،
که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی،
که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد."

احساس تنهایی وحشتناکی وجودم را فرا گرفته است. تنهایم و دلتنگ و چاره ای جز تحمل ندارم. به سفر اندیشیدم و به فاصله هایی که میان انسانها سایه می افکند...
" مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن...
و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد
و سطح روی پر از برگ سبز خواهد شد؟ "
به مناظر اطرافم چشم می دوزم و به یاد افق های دور خیال می افتم . اشکهایم از پیچ و خم های جاده می گذرند و بر نشیب گونه هایم سرازیر می گردند. لحظه های خوب دعاست و با عطر حضورت معطر گشته است ای یادها، خاطره هایم. ای هم صدای مبهم من در دل شب، باز هم بر من نمایان شو!
رخ نما، فرودا و با من باش. تا ابد در تو جاری می گردم ، تو تنها با من باش...
خدای خوبم!
صدایم را می شنوی؟
می دانم که می شنوی، پس جوابم ده تا من هم اندکی آسوده گردم.
" از خانه به در، از کوچه برون،
تنهایی ما سوی خدا می رفت.
در جاده، درختان سبز، گلها وا،
شیطان نگران: اندیشه رها می رفت. "
( شعرها از سهراب سپهری )
...
یک روز را در دهن ترنوک محل اجدادی مان در منزل عمویم سپری شد. با دخترها و پسرهای عمویم و عروس و نوه اش آشنا شدم. صحبت کردیم. گفتیم و شنیدیم و با شنیدن دردهایشان دلم سوخت و متاثر گشتم.
دختر عمویم سالها پیش ازدواج کرده و دارای چهار فرزند بود، دو دختر و دو پسر به همراه مادر شوهرش در گوشه ای از تپه به دور از سایر خانه های محل زندگی می کرد. خوش اخلاق اما درد کشیده بود. روزگار با زخم های ترسناکش، بر دیدگانش تاخته و اشک غریبی و بی کسی بر گونه هایش جاری گشته بود.
چند سالی می شد که شوهرش به خاطر کار کردن به ایران رفته بود به دوراز او و فرزندانش. اما پس از چند سال قصد برگشت به خانه اش را نداشت و او به همراه فرزندانش زندگی سختی را می گذراندند. از قرار معلوم، شوهرش در ایران معتاد شده و کار آنچنانی هم نمی توانست انجام دهد. خلاصه با اندک پولی که سالی یک بار یا در نهایت دو بار برای او می فرستاد روزگار می گذراندند و محروم از خوشی های زندگی شب و روز به هم می بافتند.
دلم گرفت، غصه خوردم اما می دانستم که با غصه خوردن کاری درست نمی شود باید درد را چشید و درمانش کرد.تصمیم گرفتم او را و دیگران را، با حرف هایم بخندانم تا شاید اندکی خوش باشند و لبخند را مهمان لبانشان کنم که این می تواند رونقی و امیدی به او و فرزندان نا امیدش بخشد و روحیه ی شکسته شان را مرمتی هر چند کوتاه نماید.
شروع به صحبت و شوخی کردم و ساعتی چند را با هم گفتیم و خندیدیم. در نهایت او هم قاه قاه خندید و دلش شاد شد و صورتم را بوسید...
شاد شد و به من محبت ورزید...
باران
بیست سوم اردیبهشت ماه هشتاد و نه.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۵, چهارشنبه

سفرنامه ی بامیان




کاش می شد بر حریر یاسها
خطی از عشق خدا را حک نمود
به نام خداوند بخشنده ی مهربان

" گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را."

(سفرنامه ی بامیان)
کابل، دشت برچی، پل خشک .
ساعت 4:3 صبح
روز دوشنبه مورخ 6/2/1389

من به همراه پدر بزرگم راهی سفر به بامیان شدیم. فعلن سرک میدان شهر را پشت سر می گذاریم و جاده به انتها می رسد. دلم می خواهد هر لحظه از سفرم را به ثبت برسانم و به یادگار گذارم آنچه را احساس می کنم:

راه طولانی است، نه طولانی تر از فکرهایم.
کوه بزرگ است، نه بزرگ تر از غم هایم.
رود خروشان است، نه خروشان تر از نگاههایم.
...
احساسهایم سرازیر شده اند. جریان دارد فکر.
در عبورم از دشت، کوه می ماند.
من پر از وحشت یک خواب، حس پروانه شدن می جویم.
و در اندیشه که تو، کجا، کی سفر خواهی کرد.
تو ای افسانه ی یک باغ شکفتن.
جاده پر پیچ و خم است، راه ناهموار.
فکر من آغشته به یک پندار...
...
روزی خواهد آمد که باهم بودن ها را بایدخرید، درد باید کشید و تو حال؛ قدرش را نمی دانی...
...
آسمان فکر مرا می خواند.
و درختان چنار بی سروسامانی قلبم را
از دور فرا می گیرند.
بیشه زاری که از حس ندامت انباشته است
در سر راه ؛
و چه خوب، که چراگاه هوسها نشده است
قلب ترک خورده ی مهر، ناهید و سحر.
من پر از شورم و درد، من تنها شب و روز، به آن حس قشنگ خندیدم و ندانستم
فاصله ها نزدیک اند.
بین من و مهر، اندکی فاصله نیست
اما،
دل من از حس نگفتن، نشکفتن سرشار
چطور،
خندیدم.
من تنها،
به آن حس قشنگ خندیدم.
و ندانستم
فاصله ها نزدیک اند...
فاصله ها نزدیک ...

به راهمان ادامه می دادیم. من، پدربزرگم و دیگران در فکر خودمان بودیم و جاده را انتهایی نبود. هوا رو به سردی می گرایید و آسمان را ابرهای بهاری فرا می گرفتند. و باریدن باران نزدیک و نزدیک تر می شد. جاده ی میدان وردک را می پیمودیم . از ولایت میدان گذشتیم . در گوشه ی تنهایی خود عالمی داشتم وصف ناپذیر. من بودم و من. من بودم تنها با خودم. می اندیشیدم و به آسمان می نگریستم...

آسمان،
نگاهم را فهمید، دلش گرفت و آخر بغضش،
بغضش ترکید...
گریه کرد...
باران بارید...


کوتل حاجی گک، ساعت 9:34 صبح
باران می بارد. تکانهای تپه ها، حادثه ها را پس و پیش می کنند و حقیقت
ذهنم را می تکانند. به دوردست های دامنه ها، این دست و آن دست می رویم...
باران باریده و جاده را گل آلود کرده است . موتر به دشواری از پیچ و خم های کوتل می گذرد و در نهایت با هر سختی و مشکلی که بود از کوتل به سلامت گذشتیم و همچنان راه ادامه داشت و بی پایان می نمود:
...

کوه گردن افراشت.
درخت قامت خم کرد...

...

جاده پیچ و تاب خورد و موتر خمیدگی ها را تاخت و فریاد کنان پیش رفت.
باران شدید تر می شود. می بارد و می بارد. جاده گل آلود و خراب ...

ببار!
ای آسمان بهار
!
بغضت را فرو مده.
گریه کن، خودت را سبک کن، من نیز با تو سوگوارم...
...
دور شدم از شهرم، از خانه.
فاصله ها، فرصت اندیشیدن است.
قضاوت است و بی طرف بودن.
دل را به منطق سپردن.
فکر را به ترازوی زمان انداختن.
و درک حادثه ها ، حال چه خوب، چه بد.
گذر از کوچه های حقیقت، گاه تلخ و گه شیرین.
وقت با خدا بودن دل.

دره ی کالو، 10:20 صبح
دره ی کالو منطقه ای خوش آب و هوا و سر سبز با دامنه های پر از گل های صحرایی که در دل دره ی کوه های مرتفع خانه کرده است . اطراف سرک از گل ها و چمن ها انباشته شده و چشم می نوازد. هوا خنک است و رود خانه ای پر آب مسیر راه را همراهی می کند. مزارع سر راه اندکی سبز شده و تا ماهی دیگر کاملن رشد کرده و به فصل محصول دهی نزدیک می گردند. مردم مشغول کارند و زندگی جریان دارد. ثانیه های در گذر و زمین گهواره خوابمان شده است:


کوه درد مرا می فهمد.
سنگ شعر مرا می خواند.
جویبار درد مرا خواهد برد.
درخت شعر مرا خواهد دید.
ای کوه!
عظمتت مرا به خود وا می دارد.
و می گوید:
" دورها آوایی است که مرا می خواند."
ادامه دارد...


باران
شانزدهم اردیبهشت ماه هشتاد و نه.





۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

آزاد اندیشی!

انسان تنها برای اندیشیدن ساخته نشده است. آن چه مهم است، شایستگی او در آزاد اندیشی است.
باران
چهاردهم اردیبهشت ماه هشتاد و نه.

یک لحظه آواز

"پرده ی پندار"
پشت شیشه، باد شبرو جار می زد.
برف سیمین شاخه ها را بار می زد.
پیش آتش،
یار مهوش،
نرم نرمک تار می زد.
جنبش انگشت های نازنینش
به، چه دلکش
به، چه موزون
رقص های تار وگلگون
بر رخ دیوار می زد.
موج های سرخ می رفتند، بالا روی پرده
بچه گربه جست می زد سوی پرده.
جام های می تهی بودند از بزم شبانه
لیک لبریز از ترانه.
توله ام، با چشم های تابناکش
من نمی دانم چه ها می دید در رخسار آتش؟
ابرهای سرخ و آبی؟
روزهای آفتابی؟
چون دل من:
پنجه ی نرم نگار خوشگل من
بسته می شد، باز می شد.
جان من لرزنده از "ماهور" و از "شهناز" می شد.
چشم هایم می شدند از گرمی پندار سنگین
پلک ها از خواب خوش می آمدند آهسته پائین.
با پر موزیک، جان می رفت بیرون
در بهشتی پاک و موزون،
ای زمین! بدرود با تو!
ای زمین! بدرود با تو!
سوی یک زیبایی تو.
سوی پرتو.
سوی پرتو.
دور از تاریکی و شب.
دور از بیماری و تب.
دور از نیرنگ هستی.
رنج پستی.
تیره روزی.
کشمکش، دیوانگی، بی خانمانی، خانه سوزی.
دارد این جا آشیانه.
آرزوی پاک و مغز کودکانه.
آرزوی خون و نیروی جوانی،
دارد این جا زندگانی.
دور از همچشمی شیطان و یزدان
دور از آزادی دیوار زندان
دور، دور از درد پنهان.
دور؟ گفتم، "دور؟" گفتم:
" سوی خوشبختی پریدم؟"
پس چرا ناگه صدای توله ی خود را شنیدم؟
چشم ها را باز کردم. آه ... دیدم.
یار رفته.
تار رفته.
آن همه آهنگ خوش از پرده ی پندار رفته.
بر درخت آرزوی کهنه ی من خورد تیشه.
نو نهال آرزوی تازه ام شل شد ز ریشه.
پشت شیشه
باز برف سیم پیکر، شاخه ها را بار می زد.
باز باد مست خود را بر در و دیوار می زد.
در رگ من نبض حسرت تار می زد.
" گلچین گیلانی "
باران
چهاردهم اردیبهشت ماه هشتادو نه.