۱۳۸۸ دی ۹, چهارشنبه

یاد باد آن روزگاران...

" شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می ترواد ز لبم قصه سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب "
روز جمعه بود، 4/10/1388. و من امتحان داشتم . آخرین روز کلاس انگلیسی ام بود. بعد از کلاس به اتفاق همکلاسی هایم از استاد خداحافظی کردیم و هر کس به راه خود روان گشت . به خانه بازگشتم . در زدم . خواهرم در را باز کرد و گفت دیگران در خانه نیستند. روبروی هم نشستیم و شروع به صحبت نمودیم . او گفت ، من شنیدم . من گفتم ، او سرا پا گوش بود. از کلاس و درس و استاد برایش گفتم و ناگهان... احساس دلتنگی عجیبی مرا فرا گرفت . ناگهان دلم تنگ شد . برای همه آن روزها که درکنار همکلاسی هایم درس را گوش می دادیم و در گوشی صحبت می کردیم آن هم فارسی نه انگلیسی ، آخر قانون کلاس مان بود که باید به انگلیسی صحبت کنیم و ما همیشه این قانون را زیر پا می گذاشتیم . دلم برای همه آن لحظات خوب با هم بودن تنگ شد و گرفت و گرفت ...
با آه و حسرت رو به خواهرم گفتم : دلم برای کلاس و همکلاسی ها و استادم تنگ می شود!
بعد از سالها این اولین باری ایست که در کشور خودم دلم برای کلاسی و درسی تنگ می شود . یاد سالهای گذشته افتادم . یاد ایران... یاد دبیرستان ... یاد دوستانم که در ایران بودند... دلم بیشتر گرفت... دلتنگ تر شدم و اندوه سراسر وجودم را فرا گرفت ... آه که چه روزهای خوبی بود! چه دوران شگفت انگیز و خاطره سازی ! چه لحظه های دلنشینی !
سراسر سادگی و صمیمیت ، آکنده از صفا و دوستی و پر از مهربانی و خنده و خوبی ...
سراغ قفسه کتابهایم رفتم . دفتر خاطرات آن دوران را پیدا کردم و با ولع تمام شروع به خواندن نمودم ، ورق زدم و خواند م :
" دلم می خواد برم به یه جزیره
اون جایی که مال آدمای غریبه
مال اون کسایی که بی پناهن
با گریه هاشون همیشه چشم به راهن... (29/6/1381) "
" دیگر بهار هم سر حالم نمی کند چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند
پاییز زرد هم که خجالت نمی کشد رحمی به باغ رو به زوالم نمی کند
آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چه کار؟ وقتی که سنگ رحم به بالم نمی کند... "
" کاش می شد رها بشم
مثل قاصدک زیر پای دیدنت فدا بشم
کاش می شد همیشه لبخند و مهمون بکنم
کاش می شد سادگی رو تو اوج دیدنت پریشون بکنم ... ( 5/1/1382) "
" تو این حصار غربت
دلم گرفته مثل غروب خورشید
شب شد و مهتاب تو آسمون
یه مشت ستاره پاشید ... (17/7/1382) "
و بعد یادداشت هایی را که تک تک دوستان قدیم برایم نوشته بودند ، خواندم و به یادشان دلم پر زد تا آن دوران . خاطرات را مرور کردم و هر کدام را به خاطر آوردم ، گاه خندیدم ، گاه تعجب کردم ، گاه اندوهگین و گاه افسرده و دلتنگ ...
با سرعت تمام صفحات دفترهایم را ورق زدم . دنبال چیزی می گشتم که یک لحظه به ذهنم خطور کرده بود . گشتم و در آخر...
در یکی از دفترها آن چه می خواستم را یافتم . آری ، شماره های تلفن ...
موبایلم را برداشتم و شماره بهترین دوستم را گرفتم . چند بار امتحان کردم . اما جوابم را نمی گرفتم . کامپیوتر پشت خط می گفت : مشترک گرامی لطفن را مرکز خدمات 118 تماس بگیرید . اندیشیدم . شاید شماره شان تغییر یافته است . نا امید نشدم . شماره دوست دیگرم را امتحان کردم . بوق آن طرف خط را شنیدم . هیجان زده شده بودم . بدون تامل قطع کردم . بعد هم پشیمان شدم . لحظه ای به فکر فرو رفتم . چه بگویم ؟ چه بپرسم ؟
خلاصه خودم را راضی کردم و دوباره شماره را گرفتم . بعد از دو بوق و خیلی سریع ، خانمی از آن طرف جوابم را داد. صحبت کردم : ببخشید خانم ... هستند؟
چند دقیقه ای صحبت کردیم و در کمال تعجب و شگفتی قطع کردم . آه که چقدر از آن دوران فاصله گرفتم . دیگر از آن دختر شاد وسر حال و با ذوق و استعداد آن زمان خبری نیست .دیگر آن شوخی ها و درس خواندن ها و کوشش ها از یادم رفته است . به چند سالی که به کشور خودم باز گشته ام اندیشیدم . به دوستانم و به خودم...
به کارهایی که کرده ام و فعالیتهایی که داشته ام . به لحظاتی که گذرانده ام ... به همه این سالها فکر کردم ...
صفحه آخر دفترم را گشودم ، نوشته شده بود :
خدایا،
من در کلبه ی
حقیرانه ی خود چیزی دارم
که تو در عرش کبریایی خود نداری
من همچون تویی دارم
و تو چون خود نداری...
( جمعه : 20/6/1383 )
باران
دهم دی ماه هشتادوهشت .

۱۳۸۸ دی ۳, پنجشنبه

شهادت امام حسین ، تولد انسانیت و عدالت...

این صدای تپش قلبم نیست
در نهانخانه ی دل سینه زنی است
شهادت یکه تاز میدان جهاد و مقاومت و دلیری
امام حسین (ع ) و یاران با وفایش
به تمام پیروان راستین عدالت و ایثار
تسلیت می گوییم.
باران
چهارم دی ماه هشتاد و هشت.

حماسه ی آب

حماسه ی آب
صبح بود و هوا گرگ و میش . خنکای اندک صبح روح را نوازش می داد و به قلب امید می بخشید . صبح بود آری یک صبح تکرار نشدنی و بی مانند در تمام طول تاریخ بشر و زمین حادثه ای از جنس دیگر را تجربه می کرد که تنها یک بار و برای همیشه رخ می داد. اسطوره ی بی نظیر و فراموش نشدنی . آنچه زمین و زمان را به تعجب وا می داشت درسی شد برای انسانهای بی شماری که بعد از آن حادثه زیستند و تا حال که سالهای سال از آن می گذرد هنوز در خاطره ها زنده است و تا ابد جاویدان خواهد ماند. حادثه ی عاشورا، واقعه ی کربلا،
حماسه ی آب...
در روزگارانی که ظلم و ستم بر انسانها رایج گشته بود و فساد امری عادی تلقی می شد . مردم بی پناه جز تحمل مشقتهای دستگاه حکومت فاسد که هر گونه جور و ستم را بر مردم تحت فرمانشان روا می داشتند ، چاره ای نداشتند و ناگزیر اوامر آن حکومت مستبد را اجرا می نمودند . حکومتی و حاکمی که جز نفع خود به چیز دیگری نمی اندیشیدند و هر آنکه بر علیه شان سخنی می گفت ، به کام مرگ می کشانید و از صحنه ی روزگار محو می نمود .
در روزگاری که حق در پس رویاهای دست نیافتنی گم گشته بود و باطل بر عرصه ی گیتی حکم می راند . انسانیت و عدالت را کسی نمی دید و از رحم و دلسوزی و همکاری خبری نبود. در این میان امام حسین (ع ) فرزند برومند فاطمه و علی ، و دلبند و عزیز پیامبر اکرم ( ص ) به پا خاست و قیام کرد و تا انسان هست و انسانیت حق را پیروز بر باطل ساخت. در کمال مظلومیت و تنهایی شهید شد و در راه زنده نگه داشتن دین اسلام از جان و خانواده اش دریغ نکرد . او یگانه مرد کمال بود که عدالت اجتماعی را به مردم هدیه داد و از امر به معروف و نهی از منکر سخن ها گفت و راه و رسم زندگی کردن را به پیروانش آموخت به آنانی که راستین و صادق بر مسیرش گام برداشتند و حمایتش کردند و تا آخرین نفس شمشیر کشیدند و دشمنان امام شان را به کام مرگ کشانیدند . در روزهایی که گرما، سوزان و طاقت فرسا بود آب این هدیه ی بی مانند خدا را بر روی امام و خانواده و کودکانش بستند و شب هنگام خیمه هایشان را به آتش کشیدند و در نهایت بی رحمی به اسارتشان بردند، به جرم کودکی شان ، و پاکی و صداقتشان .
در عصر حاضر، عصر دموکراسی و پیشرفت و تمدن ، دوکانها و مارکت ها سیاه پوش شده اند و پرچم ها بر افراشته و همه جا رنگ و بوی سوگواری به خود گرفته است . هر چه به روز دهم محرم یعنی روز عاشورا نزدیک می شویم بر شدت عزاداری ها و سینه زنی ها افزوده می گردد و پرچم های بیشتری فضای شهر را پر می سازد . اما چه کسی واقعن حسینی وار سوگوار است و عزادار، و چه کسی از اعماق وجود بر مظلومیت حسین و اهل بیتش می گرید؟
آنکه پرچم بزرگی را که " یا حسین " بر آن نوشته شده است را بر موتر سایکلش نصب نموده است و با سرعت زیاد این طرف و آن طرف می رود ، ادعای سوگواری دارد ؟ آنکه موترش را سیاه پوش نموده و صدای نوحه سرایی از موترش فضای اطراف را آکنده ساخته بر کودک شش ماهه ی حسین اشک می ریزد و دل می سوزاند ؟
آنانی که سرک ها را مسدود می نمایند و دسته های زنجیر زنی و تیغ زنی را در ملا عام به راه می اندازند ، بر انسانیت و عدالتی که امام حسین به خاطر بر پا داشتنش شهید شد ، ارج می نهند ، یا بر دیگران فخر می فروشند که ما وفاداری مان را به عاشورا و واقعه کربلا به اثبات رسانده ایم و از پیروان راستین و واقعی امام و یارانش هستیم ؟ کدام یک ؟
فخر فروشی و غرور ورزی یا ارزش گذاری و احترام به اهداف امام ؟
مطرح ساختن هویت واقعی خاندان پیامبر یا مانورهای سیاسی و نژادی و عقیدتی؟
زنده نگهداشتن حماسه ی بی مانند و بی نظیر عاشورا یا ابراز وجود گروهها و انجمن ها و دسته ها ؟
نمی دانم کدام منطق هوشیار و عقل سلیم بر این ظاهر سازیهای ریایی ، آفرین می گوید و سعی در تشویق عوامل آن دارد . در ورطه ی زمانی حساسی که به دست ما سپرده شده است تا خود را آن طور که باید وشاید به دیگران ( اقوام و اقشار و ملتهای دیگر ) معرفی کنیم ، تصویری از خود می سازیم ، کریه و نا پسند. در حالی که می توانیم وقایع تلخ و ناگوار روزها و شب های ماه محرم را که امام و خانواده و پیروانش سخت ترین و مصیبت بار ترین لحظات را می گذراندند، باز گو کنیم تا جهانیان ایمان آورند و آگاه شوند که در راه دین و کرامت و انسانیت چه خون های گرانبهایی ریخته شده است تا الگوی تمام انسانهای آزاد اندیش و عدالت خواه باشد، با شیون ها و ناله های پر سر و صدا تنها آلودگی صوتی برای شهروندان مان ایجاد می کنیم تا بدانند که عاشورا تنها گریه و زاری و اشک و ماتم است . اما نه ، ما باید بر شجاعت و دلیری امام مان بر خود ببالیم . باید اهداف او را تمام و کمال بشناسیم و به جهانیان نیز بشناسانیم . باید از تنهایی و غریبی و مظلومیت اهل بیتش حکایت کنیم و به یاد تنهایی ها و گریه های حضرت زینب سوگوار " دل " باشیم نه " ظاهر " .
شب هنگام است . پایان یک روز. یک روز تکرار نشدنی مانند صبح آن که تکرار نشدنی بود . نسیم ملایم و خنک ، اشک گونه ها را با خود به خاطره ها می برد و تنها کودک مصیبت دیده است که در یادهای عزیزان پرچم پدر به دست بر ابرها می تازد و زمینیان بر او می تازند و اسیرش می کنند . این زمینیانی که مرغ باغ ملکوتند بر او و تنهایی اش می تازند و خارهای بیابان پای برهنه اش را دردناک می سازد اما درد ناکتر از پاهایش، دستان بی پناهش است . گونه ی سیلی خورده اش و قلب پاره پاره اش ... کودکان اسیر در دل تاریکی شب دلتنگ پدرند که صبح با آنها بود و حال آنها را با لبانی خشکیده تنها گذاشته ...
باران
چهارم دی ماه هشتاد و هشت .

۱۳۸۸ آذر ۲۷, جمعه

وداع خزان...

خزان هشتادوهشت...
آخرین روزهای خزان هشتاد وهشت است که سپری می شود و دیگر در هیچ ثانیه ای و هیچ سالی تکرار نخواهد شد . حمید مصدق در آخرین برگ دیوان اشعارش نگاشته است :
به رود زمزمه گر گوش کن
که می خواند
سرود رفتن و رفتن
و بر نگشتن ها .
برگهای زرد و پوسیده درختان هم زیر خروارها گل و لای کوچه های مدفون گشت و خاطره های طراوتشان از یادها رفت و آن گاه است که دل هر انسان پر احساسی می گیرد و به زمان می اندیشد که می آید و می رود و رحمی به حال هیچ موجودی هم ندارد . آری خزان آخرین روزهایش را پشت سر می گذارد و وداعش را با قطره های بارانش بر زمینیان می بخشد و بعد زمستان ...
زمستان هشتادو هشت از راه می رسد و هزاران مشکل دیگر . زمستان کشورمان افغانستان با انبوه سختیهایش زیباست و واقعی و سرد .
مردم کشور در نخستین روزهای آغاز زمستان که مصادف با فرا رسیدن ایام عزاداری دهه ی محرم می باشد ، به فکر فراهم آوری گرمای منازل شان هستند .
و در فضای سرد مسجدهای محله ها به عزاداری می پردازند ، اما فضا و حال و هوای دلشان گرم است و غمگین و عزادار.
در ایام سوگواری های ماه محرم بهتر این است که به نحو شایسته و احسنت که برازنده ی یک مسلمان واقعی ست عزا دار و سوگوار باشیم و سعی در الگو برداری صحیح از حوادث و وقایع ماه محرم نماییم .
باران
بیست و هشتم آذر ماه هشتادوهشت .

دوستی...

" دوستی چون گوهری است که از ارزش آن بی خبریم . آن گاه به ارزشش پی می بریم که آن را از دست داده ایم . "
دوستی در دنیای مدرن امروزی که ارتباطات سمعی و بصری از طریق امواج ماهواره ها و صفحه مانیتور برقرار می گردد . رنگ و بوی گذشته های دور را ندارد . دوستی نیز مانند سایر پدیده های خوب و بد گذشته ی زندگی بشر دچار تعییر و تحول گشته است و خواه ناخواه معنی و ارزش دیگر پیدا نموده است .
آن دوستی مثل گلی که ساقه ترد و ظریفی داشت جایش را به خار بنی بی ارزش و آزار دهنده داده است .
انسانهای قرن حاضر یا به ندرت دوست دارند و رابطه دوستی را استوار نگه می دارند یا اگر هم دوست بر می گزینند و با او معاشرت دارند دریافت سود و منفعت داشته و در پی منافع حاصله از این دوستی به هر دری می زنند و با هر ترفندی که شده سعی در اسارت دوست دارند . از وفاداری و گذشت و صبر و ایثار برای دوست هم خبری نیست .
و تازه ، دوستی قرن حاضر شکل عاشقانه عارفانه ی دیگری به خود گرفته است و آن هم دوستی خوش آب و رنگ و سرخ و زرد ، دختران و پسران جوان است که گاهی به کودکان و بزرگ سالان هم سرایت می کند .
و این طبل دوستی ایست که صدایش از دور خوش به گوش می رسد و دلچسب می نوازد . دوستی های کوتاه و لحظه ای زیاد متولد می شوند و در آن واحد می میرند و خاطره ی شان از اذهان پاک می گردد .
با دیدن این دوستی های ریایی و دروغی دلم برای شعر فریدون مشیری می سوزد، دل من دیر زمانی ست که می پندارد :
" دوستی " نیز گلی ست ؛
مثل نیلوفر و ناز،
ساقه ی ترد و ظریفی دارد.
بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد
جان این ساقه ی نازک را
- دانسته -
بیازارد!

باران
بیست و هشتم آذر ماه هشتاد وهشت .

روز خود را در نهایت موفقیت بسازید!

روز خود را در نهایت موفقیت بسازید.
" ادامه از قبل "
بسیاری از مردم به خصوص در جوامع غربی مرتب این جمله را تکرار می کنند . برای انجام کارهایم وقت کم می آورم. در نتیجه وقتی یک نفر می گوید . وقت کافی برای انجام کارهایش ندارد، به علت وجود قانون جاذبه هرگز وقت کافی پیدا نخواهد کرد . این اشخاص در عوض باید بگویند برای انجام تمام کارهایم وقت کافی دارم . همچنین می توانید مدت زمانی که منتظر چیزی هستید را به عنوان بهترین وقت برای برنامه ریزی آینده ی تان در نظر بگیرید و از وقت خود به بهترین نحوه استفاده کنید . دفعه ی بعدی که در موقعیتی قرار گرفتید که مجبور شدید ساعاتی را به انتظار سر کنید ، آن زمان را برای تصور داشتن خواسته هایتان در نظر بگیرید . می توانید این کار را در هر زمان و در هر کجا انجام دهید. تمامی موقعیت های زندگی را به شکل مثبت در نظر بگیرید !
تعریف هر حادثه ای در زندگیتان را به شکل کسب یک موفقیت و به صورت یک عادت در آورده و آن را در ذهن پرورش دهید . اگر از قدرت الهی برای این کار استفاده کنید نتیجه شگفت انگیزی خواهید گرفت. بنابراین می توانید با هرفی که در ذهن دارید زندگیتان را بسازید.
مانند جن چراغ علا الدین قانون جاذبه بر هر چیزی تاثیر گذار است .
( از کتاب راز – نوشته روندا بایرنی – ترجمه گیسو ناصری – نشر قصه گو – تابستان 1386)
باران
بیست و هشتم آذرماه هشتادوهشت.

۱۳۸۸ آذر ۲۲, یکشنبه

روز خود را در نهایت موفقیت آغاز کنید!

" روز خود را در نهایت موفقیت آغاز کنید! "
شما می توانید برای بوجود آوردن زندگی خود در یک سطح عالی از قانون جاذبه استفاده کنید . بیایید از همین امروز این کار را شروع کنید. پرنتیس ملفورد استادی است که مطالب زیادی در خصوص آنچه که از کاربرد قانون جاذبه در زندگی بدست می آید به رشته تحریر در آورده است به عقیده ی او ، خود را در اوج دیدن یکی از مهم ترین تفکراتی است که بایستی همیشه آن را به همراه داشته باشیم .
"وقتی که به خودتان می گویید امروز ملاقات جالب و خوبی خواهم داشت و یا اینکه سفر خوبی در پیش دارم ، در واقع نیرویی مثبت از درون خود به محیط خارج ارسال می کنید و پیرامون خود را به آن شکلی که دوست دارید در می آورید . اگر قبل از یک ملاقات یا مسافرت یا خرید کردن حس و حال بدی داشته باشید یا مضطرب و پریشان باشید، بدانید که انعکاس نامرئی افکارتان همه چیز را ناخوشایند خواهد کرد. افکارمان یا به عبارتی دیگر حالت ذهنمان در وقوع حوادث خوب و بد تاثیر به سزایی دارند. "
(پرنتیس ملفورد )
پرنتیس ملفورد این جملات را در سال 1870 نوشته است . عجب پیش کسوتی ! می توانید به وضوح مشاهده کنید . چقدر مهم است که برای انجام کارهای روزمره همیشه خود را در اوج موفقیت ببینید و شک نداشته باشید که خلاف چنین تصوری می تواند پیامدهای سخت و دشواری برایتان داشته باشد . اگر در انجام کاری عجله کنید ، مطمئن باشید که این حالت از افکارتان براساس ترس ناشی می شود . وبدین شکل مسائل بدی را برای خود درست می کنید . اگر به شتاب در انجام کاری ادامه دهید ، مسائل بد یکی پس از دیگری جلوی راهتان قرار می گیرند . علاوه بر این نیروی جاذبه باعث می شود . اتفاقات بد بیشتری برایتان روز دهد که منحصر به شتاب و عجله بیشتر شما شود . در این مواقع بایستی دست از هر کاری بکشید و خودتان را از آن فرکانس خاص بیرون بکشید . اگر نمی خواهید حوادث بدی برایتان روی دهد ، چند لحظه بنشینید و به یک چیز خوب تمرکز کنید .
ادامه دارد ...
باران
بیست و سوم آذر ماه هشتاد هشت .

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

به یاد پدر


"به یاد پدر،
که همیشه به یادم است و از من دور است...
در شهری دیگر..."
آه که چه سخت و جانکاه است
خیال دوریت
آه ، که چه کشنده است
فکر رفتنت
بازی های کودکانه ات را
نگاههای عاشقانه ات را
گام های صادقانه ات را
در خاطره های مقدسم
خالصانه می پرستم
پدر؛
فکر دوریت سنگینی کوهای شهر را بر دستانم می سپارد،
و اندوه نبودنت دیوانه ام می کند...
آه ، ای خدای خوبم !
روی ماهت را می بوسم و حریم دستان پدرم را نیز.
پدر؛
دوریت را چگونه تحمل کنم؟
غم دوریت ، سخت است و دشوار وسنگین...
باران
بیست و دوم آذر ماه هشتادو هشت.

۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه

صبح بخیر!!!

صبح بخیر!!!
صبح که از خواب بر می خیزم ، تنم پراز سادگی است . ذهنم پر است از خواب های پریشان و گاهی قشنگ و آرام شب پیش . به دنیای آشنای زندگی باز می گردم و با تردید های سبک بال رویاهای رنگین سر راهم ، لب به سخن می گشایم و به اهالی خانه صبح بخیر می گویم . نفس هایم را با عطر یاد خدای مهربان معطر می سازم و گام های شمرده شمرده ام را بر کوچه های خواب آلود شهر می فشارم و صبح من آغاز می شود ، به همین سادگی ...
امروز، وقتی با خود اندیشیدم که چه بخوانم و چه نخوانم ، یک لحظه دلم یاد فروغ افتاد ، دلم برایش تنگ شد . دلم تا سر کویش شتافت ؛ با فروغ و شعر هایش آشنای قدیمی ام و با نفس هایش یار همیشگی . با اندیشه اش همسایه دیوار به دیوار و هر دو بر خاک یک وطن احساس کاشتیم و زندگی آغاز...
دیوان فروغ را یافتم ، گشودم و روی خاک به چشم خورد :
هر گز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقه ی گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند
بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیمها نوازشم کنند
از دریچه ام نگاه می کنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم
جز طنین یک ترانه جستجو نمی کنم
در فغان لذتی که پاکتر
از سکوت ساده ی غمیست
آشیانه جستجو نمیکنم
در تنی که شبنمیست...
( تولدی دیگر - فروغ فرخزاد )
باران
پانزدهم آذر ماه هشتاد و هشت .

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

تبریکی عید سعید قربان

سالروز عطر آگین عید سعید قربان
عید پاکان و فرزانگان
عید عاشقان و وارستگان
عید سکوت نفس و تکبیر ایمان
بر تمامی عارفان زمان به ویژه مسلمانان افغانستان مبارک باد .
باران
پنجم آذر ماه هشتاد وهشت.

یک واژه ی تنها تر...

" یک واژه ی تنها تر ... "
بر سفره ی چرمین ، امشب ، یک نامه و یک دفتر کو ؟
یک سطر به تنهایی نه ، یک واژه ی تنها تر کو ؟



در کنج تنهایی خود ، خود را و دلم را در سطری که نه در واژه ای تنها پر می کنم تا شاید اندکی خالی گردم و از این دیار خاکی و ظلمانی بار سفر بندم ، به سرای نور و حقیقت و خوبی . در لحظه لحظه های تنهایی خویش فرو می روم و هر دم در حسرت دیار باقی می سوزم و خسته از پیش پلک بر هم می نهم و چشمانم را به باد می سپارم .
آه ، ای خدای مهربانم !
چه سعادتی ایست ، شتافتن به دیوار وصالت !
چه لحظه های بی ریایی است ، سر نهادن بر خاک مقدس خانه ات و سرشک پشیمانی ریختن ! پشیمانی از گناه و معصیت و رو سیاهی .
خوشا به حال آن عاشقانی که امسال و در این لحظات در کنار تو لحظه ها را به سر می برند و در دریای یاد تو غوطه ورند .
آه ، ای خدای مهربانم !
کاش من هم در کنار تو و در درگاه خانه ات سکنی می گزیدم و سر بر آستان کرامت و رحمت و مغفرتت می نهادم و با یاد تو روز و شب می گذراندم .
آه ، ای خدای مهربانم !
دلم می خواهد در سکوت غم تنهایی خویش با خود زمزمه کنم و نجوا کنان بخوانم:
ای دل ، چه کوچک و مسکینی با این تپیدن خاموشت
طبل تلاطم دریا شو ، آرام عرش خدا بشکن
تندیس یخ شده ای ، ای جان ، بس کن تبلور و جاری شو
چون رود بر سر هر شیبی آزاد و شاد و رها بشکن
آواز گرم تحرک را اوجی بسازو به تحریری
درجی ز گوهر غلتان را در کوچه باغ صدا بشکن
ای سینه قوس حقارت را طاق بلند حقیقت کن
اینجاست جای نماز ، ای دل ، محراب رنگ و ریا بشکن
من باد و آینه رو یا رو ، تکرار بیهده ی خویشم
آغاز قصه به پایان بر ، بشکن مرا و مرا بشکن ...
( از مجموعه خطی ز سرعت و از آتش – سیمین بهبهانی )
باران
پنجم آذرماه هشتادو هشت



نگاهت را باور می کنم

تقدیم به تنهایی و بی پناهی کودکان معصوم افغان:

" نگاهت را باور می کنم "


نگاهت را باور می کنم .
و دستانت را نیز.
و آواره گیت را .
اشکت را باور می کنم .
و خستگی ات را نیز.
و کوله بار سنگینت را .
آنگاه
که بی پناه بر سرک ها زمزمه سر می دهی
و غصه ی پاهایت را می خوری ،
می بینم و تنهایی درد ناکت را باور می کنم .
و تو را
تصور می کنم که در لذتی بهشتانه ، یک جفت کفش نو
به پا می کنی و بر ماین های کنار سرک ها پا می گذاری .
اما هیچ چیز مانع شادی ابدی ات نخواهد شد و تو
تا ابد بر قله ها خواهی ماند .
شادی کودکانه ات ، معجزه ی خنثی کردن ماین هاست ، طلسم شکستن تفنگ هاست ...
و من ،
سختی تنهایی ات را خواهم شنید
در سرک های سرد و خزانی کابل .
و من ،
گونه ی داغدیده ات را خواهم کشید
بر بلند منزل های شیر پور.
و من را
درد کشیده تو ، به زنجیر می کشد .
زحمت تو ، انسانم می سازد
و اشکت ، باورم را از تو بارور می سازد .
دلم می خواهد
تمام کفش های دنیا مال تو باشند تا تو آنها را واکس زنی و تمام انسانهای دنیا مسافر تو باشند تا موترت پر گردد و لحظه ای از صدا کردن در امان مانی .
اما نه ،
تو آنقدر بزرگی و پاکی و ساده دل
که ترحمم را نمی خواهی
تو ،
صداقتم را می طلبی
پاکی و ساده دلی ام را
تو احترام انسانی ات را
می جویی
می خواهی
و من ...
نگاهت را باور می کنم
و امیدت را که بزرگ است و درخشان .
و آرزوهایت را که کوچک است و شتابان
و خودت را
که پاکی و ساده و مقدسی
و اسیر لذتها و هوسها و گناهان دیگران گشتی .
آنها که
به پاهای لطیفت زنجیر می بندند و بر دهان نازکت
دستمال می بندند و با دستهایشان
چشمانت را کور می سازند ...
آری ، باور می کنم
نگاهت را باور می کنم .
تو را
که
حسرت کاشانه ای گرم
با نگاه مهربان مادر و دستان پر توان پدر
بر دل کوچکت مانده است ،
در سر آغاز غربت یک پنجره رو به آفتاب
خواهم نهاد...
باران
پنجم آذرماه هشتادو هشت .


سرمای خزانی را می توان احساس نمود

" سرمای خزانی را می توان احساس نمود "
سرمای خزانی را می توان احساس نمود . این سرمای سوزنده بر درختان تاخته و آنها را زرد و خشک گردانده است . گنجشکان فریاد کنان به دنبال سر پناهند . شیون ابرها را بیش از پیش می توان شنید و رخت خورشید که بسته شده است و آماده ی مسافرت را می توان دید .
اما سرما با این شهر و آدمهایش چه کرده است ؟
سرما بر این شهر هم مانند درختان تاخته و رخش را بیرنگ و بی جان گردانده است . اما با این همه آلودگی هایش را نیز منجمد ساخته و از انتشار شان جلوگیری کرده است . آدمهای این شهر هم غریبانه سرما را در آغوش می فشارند و لرزه بر اندام شان را حس می کنند . سرما اندک اندک تمام خانه های شهر را یک به یک می پیماید و تن ساکنینش را آرام آرام به تصرف خود در می آورد و آنگاه شهر با تمام آدمهایش سرما را بر خود حاکم می بینند .
با فرا رسیدن سرمای خزانی و زمستان آتی که پیش رو داریم ،‌مردم به فکر گرم کردن خانه های خود هستند و مجبور به تدارک دید ن آذوقه و چوب برای سپری نمودن آن . با فرا رسیدن فصل سرما ، خانه ها ، محیط های کاری ، مراکز آموزشی ، شفاخانه ها ، وزارت خانه ها ، مساجد و ... نیاز به وسایل گرم کنند ه دارند ،‌تا ساکنان آنها از سرما در امان باشند . اما در این روزها قیمت چوب و دیگر مواد سوختی که به عنوان مهمترین وسیله ی گرمایشی مردم محسوب می شود ، افزایش یافته است . اکثر مردم با اقتصاد ضعیف شان قادر به خرید چوب و دیگر مواد سوختی نیستند و اینجاست که زمستان برای مردم افغانستان فصلی تازه برای مبارزه با سرماست . سرمایی که حاکم بر خانه ها و شهرها شده و مردم را به کام مرگ می کشاند . مردم خسته از جنگ یک بار دیگر به جنگ سرما می روند و با آن دست و پنجه نرم می کنند . از طرفی مهاجران باز گشته به وطن در ولایت های مرزی و حتی پایتخت کشور از داشتن سر پناه محرومند و سرما نیز بر مشکلاتشان افزوده شده است . همچنین بی جا شدگان جنگ های اخیر و نا امنی های طولانی در مناطق مسکونی ، از مسکن و احتیاجات اولیه ی زندگی بی بهره اند و در وضعیت اسفباری به سر می برند . فصل زمستان در کشورهای دیگر با بازیها ، مسابقات و برنامه های تفریحی جالب تجلیل می شود اما در کشور ما آغاز فصلی از سختیهای مصیبت بار و کشنده است . برف با سپیدی و پاکی اش نوید مرگ کودکان و بیماری سالمندان را می دهد . بنابراین سرمای سخت و سوزنده زمستان دشمن سلامتی و زندگی مردم مان است .
با در نظر داشته آنچه گفته شد می بینیم که کشور و دولت آن در ورطه ی زمانی مهم و خاصی به سر می برد . پس از انتخابات ریاست جمهوری که رئیس جمهور انتخاب گردید و مراسم تحلیف آن نیز انجام شد ، نظام دولت دچار مسایل خاص خود است که مهمترینش را می توان شکل دهی کابینه ی آینده دانست . در شرایطی که نیرو های خارجی تحت عنوان ناتو و آیساف و ... در کشور حضور دارند و در حال جنگ برای برقراری صلح در کشورند ، صدر اعظم ‌دولت بریتانیا که پس از امریکا بیشترین تعداد عساکر را در افغانستان دارد در یک محفل رسمی آن کشور اعلام نمود که در مورد برنامه ای برای خروج نیروهایش از افغانستان و سپردن مناطقی که تحت کنترل نیروهایش است به اردوی ملی افغان ، بحث و گفتگو خواهد کرد . از طرفی بیشتر مردم بریتانیا نیز خواهان خروج عساکر شان از افغانستان هستند . بنابراین ، افغانستان کشوری که دارای تعداد کافی افراد اردوی ملی و حتی پولیس نیست و آن تعدادی که حضور دارند هم آموزش مسلکی ندیده و تخصص لازم را ندارند ، چگونه می تواند با شورشیان که هر دم به ملت می تازند و زندگی شا نرا تاراج می کنند مقابله نموده و امنیت شهرها و مناطق اطرافش را تامین نماید . علاوه بر این فرماندهان و نیروهای خارجی آنها به این نتیجه رسیده اند که جنگ در افغانستان جز با حمایت مردم آن کشور به پیروزی خواهد رسید . آنها ( خارجی ها ) به این اعتراف نموده اند که پیروزی در جنگ جز با راضی نگهداشتن قلب و ذهن مردم میسر نمی گردد و این رضایت نیز تنها با حل مشکلات مردم و ایجاد تسهیلات و امکانات رفاهی ، صلح و ثبات دائمی ، امنیت سراسری ، کار ، زمینه ی تحصیل ، مبارزه با فساد از هر نوع آن به خصوص فساد اداری که ریشه در نظام حکومت دارد ، کاهش خشونت و ... به وجود خواهد آمد . هنگامی که در فصل سرد زمستان مردم توان خریدچوب و گرم نمودن خانه هایشان را ندارند چگونه قلب و ذهن شان راضی خواهد بود .
این مردم که با دنیایی از مصیبت های سخت زندگی را می گذرانند جز با کار و بدست آوردن وسایل ابتدایی زندگی ، با نیروهای خارجی همکار نمی گردند . بنابراین می توان دریافت که دولت های مختلف جهان که بیش از چهل کشورشان در افغانستان سرباز فرستاده اند قبل از ارسال نیروهای تازه نفس دیگر باید به فکر قلب و ذهن مردم افغانستان باشند و با دولت افغانستان در زمینه ی ایجاد فرصت های شغلی برای ریشه کن کردن فقر ، ایجاد زمینه های آموزشی و امکانات صحی و مبارزه با انواع نا هنجاریهای سیاسی و اجتماعی ،همکاری نمایند تا تجهیز نیروهای شان با وسایل جنگی مدرن . زیرا نیاز مردم افغانستان جنگ و درگیری نیست ، بلکه داشتن یک زندگی آرام در کنار اعضای فامیلشان و برخورداری از آزادی ، سرافت انسانی ، صلح و امنیت و حق زندگی است . انتظار مردم خسته از سرما ، بیکاری ، بی سوادی و بی پناهی سر آمده و کاسه ی صبرشان لبریز اما آنها به امید دست یابی خواسته هایشان همکار دولت جدید خواهند شد و تلاش می کنند .
باران
پنجم آذرماه هشتادو هشت

مشکلات مردم و مراسم تحلیف کرزی

" مشکلات مردم و مراسم تحلیف کرزی "
روز پنج شنبه 28 عقرب سال 88 خورشیدی مطابق 19 نوامبر سال 2009 میلادی مراسم تحلیف ریاست جمهوری افغانستان برگزار شد و یک بار دیگر حامد کرزی برای 5 سال آینده رئیس جمهور افغانستان گردید .
کار یکی از مهمترین و عمده ترین مشکلات مردم افغانستان است . امروز هر جوان مرد افغانی به دنبال کار سرگردان و حیران می گردد اما آنرا نمی یابد . امنیت از دیگر مشکلات مردم است . نبود اطمینان خاطر و آرامش روح در بین مردم باعث بد بینی به دولت و نیروهای خارجی تامین کنند ه امنیت می شود . فساد اداری در نظام حکومت از دیگر مشکلات بر شمرده می شود . آنچه باعث دریدگی انصاف و عدل در روابط اجتماعی افراد شده و به تقویت و ایجاد خود بینی بیش از حد در بین شان می گردد ، فساد است . زیرا هر فرد تنها و تنها به خود می اندیشد و در راه رسیدن به پول و موقعیت و امکانات بهتر از هر آنچه برای او ارزش شمرده می شود ، می گذرد . انسانیت از بین افراد رخت می بندد و تنها غرور بر اندیشه و عمل شان سایه می افکند .
خشونت از دیگر مشکلات است . خشونت از طرف فردی که دارای قدرت بیش تر است نسبت به فردی که قدرتی ندارد . خشونت بیشتر بر زنان ، اطفال و افراد فقیر، معتاد و ... اعمال می گردد و باید بر طرف گردد .
کشت و قاچاق مواد مخدر ، بی سوادی ، فقر ، کمبود مسکن و ... مشکلات اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی مردم را چندین برابر کرد ه است . از طرفی دولت افغانستان نیز با مشکلات فراوان روبروست و در این زمان ، حساس ترین و مهمترین مشکل دولت شکل دهی کابینه ی آینده است که باید با دقت عمل فراوان صورت گیرد . آنچه اهمیت فوق العاده دارد رعایت توانمندی و تخصص و کارایی افراد در امر گزینش آنها برای پست های آینده است زیرا انتخاب فرد شایسته و دارای صلاحیت و تعهد و عمل او در پیشبرد اهداف دولت به منظور دست یابی به بیش برین مقدار سودمندی و حل مشکلات ملت موثر خواهد بود .
به هر حال، مراسم تحلیف انجام شد با تمام تدارکات گوناگونی که در نظر گرفته شده بود و مهم جلوه می کرد اما باید دید سهم مردم در این مراسم مجلل و بی نظیر چیست ؟ سهم مردم از تشکیل دولت نو و انتخاب رئیس جمهور ،چگونه به انها تعلق خواهد گرفت ؟ و آیا میزان امید به آینده و ایجاد بستری برای یک زندگی آرام ، در مردم افغانستان افزایش خواهد یافت یا نه ؟
ما با امیدواری دست یابی به آنچه مد نظرمان است می توانیم با دولت آینده ی حامد کرزی رئیس جمهور منتخب مان مشارکت و همکاری نماییم . و دست به دست هم داده دولت را برای رسیدن به کشوری آباد با امنیت سراسری و پیشرفت های روز افزون در هر عرصه یاری رسانیم .
باران
پنجم آذر ماه هشتادو هشت .

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

یک روز با فروغ

"هدیه"
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم


اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.
( تولدی دیگر - فروغ فرخزاد )
باران
چهارم آذر هشتادو هشت.

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

افتتاحیه ی دفتر در دری در کابل


"افتتاحیه دفتر فرهنگی در دری در کابل"
پنج شنبه بیست و یک عقرب هشتاد و هشت خورشیدی
کارته سه ، کابل ، افغانستان
دفتر موسسه فرهنگی در دری


مراسم افتتاحیه دفتر موسسه ی فرهنگی در دری روز پنج شنبه بیست و یک عقرب در دفتر این موسسه برگزار شد . ساعت دو و نیم بعد از ظهر در فضای باز و خزانی دفتر مذکور همه ی دوستان قدیمی گرد هم جمع آمدند تا در گرما و فضای دوستی شان ، هم فکری و همدلی را از نو زنده کنند و دفتر در دری را افتتاح نمایند . در سرمای اندک خزان قدم بر برگهای زرد و خشکیده درختان نهادیم و در چوکی های منظم و چیده شده حویلی دفتر در دری نشستیم و برنامه با تلاوت آیاتی از کلام الله مجید آغاز گردیده . مجری شیرین سخن ، پس از خواندن شعری زیبا به همه ی حضار سلام و خیر مقدم گفت و برنامه را معرفی نمود . در ابتد ا جناب آقای محمد کاظم کاظمی سخن گفت . با بیدل شروع نمود و با بیدل نیز ختم . از در دری در نخستین سال تاسیس در مشهد ( ایران ) سخن گفت و یاد آن دوران را گرامی داشت. از کانون فرهنگی ، هنری که شده بود پاتوق صمیمیت ها و همدلی ها یاد نمود و بر آن دوران که جوانان مهاجر در کنار هم اندیشه هایشان را پرورش می دادند لبخند زد و حسرت خوبی هایش را خورد . در نهایت ابراز خرسندی نمود که اینک در سر زمینی که او و دیگر دوستان در دری اش احساس غریبی و مهاجری ندارند ، هستند . و اینجا در کنار دیگر هم وطنانش می توانند دفتر در دری را افتتاح کنند و فصلنامه خط سوم را منتشر ، در پوست نمی گنجند . بعد از او جناب آقای مبارز راشدی معین نشراتی وزارت اطلاعات و فرهنگ سخن گفت و از تعریف و تمجید فعالیتهای فرهنگی موسسه و نشریه خط سوم آغاز نمود و تحلیل فضای فرهنگی جامعه و کشور ختم گردید . و بعد چند شاعر خوش کلام ، اشعار ناب و پر احساس شان را خواندند و نوبت به جناب آقای رهنورد زریاب رسید. او لب به سخن گشود و یکبار دیگر یاد سالهای مهاجرت در ایران گرامی داشت و به ترسیم فضای گرم دفتر در دری در مشهد پرداخت . از اینکه آنها با اندک امکانات موجود شروع نمودند و در اندک زمانی پیشرفت های چشم گیری داشتند . او نیز از ادامه فعالیتها یشان در کشورمان افغانستان خشنود و راضی بود و فرصت را برای کشف و پرورش استعدادهای جوان مناسب یافت . بعد باز هم تعداد دیگری از شاعران جوان شعر هایشان را دکلمه کردند و فضا را شاعرانه و لطیف و پر احساس ساختند . شاعران بزرگ کشورمان جناب آقای پرتو نادری ، خانم خالده فروغ ، خانم محبوبه ابراهیمی و ... شعر خواندند و ما لذت بردیم و از تازه شدن دیدار دوستان و عزیزان غرق در شادی و سرور گشتیم . خلاصه با هم بودیم و گفتیم و شنیدیم .
و اما در مورد موسسه فرهنگی در دری می توان نگاشت :
این موسسه توسط جمعی از شاعران و نویسندگان مهاجر تاسیس شد . اینان از سال 1376 حول محور " فصلنامه ی در دری " گرد هم آمده بودند که توسط مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان منتشر می شد .
این گروه در سال 1380 و در آغاز تحول تازه در افغانستان " موسسه فرهنگی در دری " را بنیاد نهادند و اهداف خود را چنین اعلام کردند :
- احیای هویت ملی
- دفاع از آزادی بیان
- دفاع از کرمت انسانی
- نو سازی فرهنگی
- ایجاد و تقویه ی اندیشه ورزی
- ترو یج مطبوعات آزاد، تخصصی و حرفه ای
فعالیتها ی این موسسه :
در بخش آموزش . برگزاری جلسات نقد و بررسی شعر. جلسات نقد و بررسی داستان . جلسات نقد کتاب . جلسات استقبال ، تجلیل و تودیع . نشست های مناسبتی . دوره های آموزشی شعر و داستان . دوره های آموزش نگارش و ویرایش . جلسات متن خوانی . بخش پژوهش . بخش انتشارات ( نشر فصلنامه خط سوم شاید مهم ترین و موثرترین فعالیت موسسه بوده است ) . سالنامه در دری . وب سایت در دری (
www.dorredari.com) .
برنامه های آینده :
1- ادامه ی انتشار فصلنامه "خط سوم "
2- دامه ی فعالیت سایت در دری
3- ایجاد یک کتابخانه ادبی هنری غنی و آرشیف مطبوعات
4- تلاش برای ایجاد یک موسسه انتشاراتی
5- برگزاری دوره های آموزشی نگارش و ویرایش
6- برگزاری دوره های آموزش داستان نویسی
7- برگزاری نشستهای هفتگی نقد و بررسی شعر
8- برگزاری نشستهای هفتگی نقد و بررسی داستان
9- همکاری در حوزه های پژوهش ، ویرایش و کتاب آرایی با دیگر موسسات فرهنگی .
ساعت از چهارو نیم گذشته بود که مراسم به پایان رسید و دوستان قدیمی با یکدیگر به صحبت پرداختند . درد دل نمودند و از دیدار دوباره شاد گشتند .
نشانی دفتر مرکزی : کابل ، کارته سه ، بعد از سرک شورا ، سرک 9 ، روبه روی لیسه ی احمد شاه ابدالی ، خانه ی شماره 577. تلفون : 2501406(009320).

باران
بیست و ششم آبان ماه هشتاد هشت .

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

یک دلتنگی ...

خطرات ترک خورده
"خاطرات ترک خورده ، لبخند ترک خورده ، دلهای ترک خورده ، اشک های ترک خورده ، احساس ترک خورده ، لبهای ترک خورده ، ابرهای ترک خورده ، زمین ترک خورده ، خانه ی ترک خورده ، دستهای ترک خورده ، زبان ترک خورده ، دنیای ترک خورده ، زندگی ترک خورده..."

در این زمانه و روزگار هر آنچه به فکرت می رسه و به ذهنت راه پیدا می کنه ، ترک براداشته . ترک که نه شکاف خورده . دریده شده . از بین رفته . احساسها ، چرکی و سیاه شدن و دلها از هم ، فاصله گرفتن . این شکاف های ترک دار و عمیق دیوار نگاه های عاشقانه رو در هم کوبیده و جز دوری چیزی باقی نمونده.
ابرها ترک خورده اند و بارانی در کار نیست و طراوتی که زمین ترک خورده و زنده کنه و سر سبز . قلبها همه سنگ شدند و ترک برداشتن و یک رنگ و صادق نیستن . از شبهای مهتابی و آرام خبری نیست و فریب ، سایه اش رو به جای آفتاب رو سرمون پهن کرده و نیرنگ ، بر ما می تابه . دستها از پاکی سیب دور شدن و لبها یخ بستن . تو این دنیای گنگ ، انسانهای ساده مات و مبهوت به این همه ترک می بینن و خودشو نو گم می کنن . راستی این وسط تکلیف سادگی و صداقت چی می شه ؟ محبت کجا زیر خروارها خاک دفن شده . دلسوزی و ترحم هم که یادش بخیر . کمک و همیاری رو کسی سراغ نداره و خلاصه ...
انسان شده شیشه ی گلداری که نور مهربانی و لطف و صفا رو از خودش عبور نمی ده و مات و مبهوت به مهره های شطرنج قرن بیست و یک ، چشم هاش تار می شن و با سر گیجه زمین می خوره ...
باران
بیست و سوم آبان ماه هشتاد و هشت.

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

اسکناس یک هزاری
خوب یادم هست . سی و پنج سال پیش بود . در کابل بود، آری کابل سرک کارته چهار، دهمزنگ .
هوا گرگ و میش بود و اندکی سرد . مشغول کار بودم . وظیفه ام جمع کردن انباشته گرد و خاک و زباله های دیگر از روی زمین بود. دیگر هم کارانم زمین و سرک و پیاده رو ها را جارو می زدند و خاک و زباله هایش را در فواصل معین روی هم می انباشتند تا من آنها را جمع و در کراچی دستی ام بریزم . این کار من بود در شاروالی کابل که مسئول تنظیف سرکهای شهر بودم . همچنان که مشغول کار بودم ، زیر لب زمزمه می کردم و از خدا می خواستم تا پایان روز با انژری بمانم و از توان و قدرتم کاسته نگردد. ناگهان متوجه کاغذی در گوشه ی سرک شدم . خوش آب و رنگ بود و نو به نظر می رسید. در تاریک روشن صبح و سوسه انگیز بود و باور نکردنی . اندکی جلو تر رفتم و به آن نزدیک شدم . پیسه بود ، آری یک هزار روپیگی اگر اشتباه نکنم . به فکر فرو رفتم باید چکار کنم . بردارم یا نه ؟ آن پیسه که مال من نیست . پس مال چه کسی است؟ خدا می داند چقدر از گم شدنش ناراحت و گرفته شده است . و یا شاید... شاید هم نشده باشد، شاید پولدار و سرمایه دار باشد و اصلن متوجه گم شدن یک هزار رو پیه نشده باشد . شاید...
در فکر بودم که با نزدیک شدن صدای پایی به خود آمدم سر بلند کردم و دیدم یک صاحب منصب میان سال نزدیک می شود . با عجله خا ک انداز و جارو را روی هزاری گذاشتم و مشغول انتقال کراچی روی آنها بودم که صاحب منصب بی توجه و با سرعت از کنارم گذشت و رفت . ایستادم و رفتنش را نظاره کردم . وقتی مطمئن شدم کس دیگری در اطراف نیست خاک انداز و جارو را از روی پیسه برداشتم و پیسه را باز هم نگاه کردم و بالاخره از روی زمین گرفتم . مطمئن نبودم که هزاری است یا نه. اما با تردید در جیب گذاشتم و به کار ادامه دادم . ظهر هنگام بود که کارم تمام شد و من هم با عجله به سمت کوته سنگی راه افتادم.
به کراچی های کیله فروشی رسیدم . چند درجن کیله خوش کردم و پیسه را به مرد کیله فروش دادم . او نگاهی به آن انداخت و گفت باقی مانده اش را ندارد و باید از دیگر دوستانش بگیرد. او در نهایت باقی پیسه را به من داد و من به سمت کوچه حلبی سازی به راه افتادم . آنجا یک مخزن آب خریدم . چند ماهی بود که می خواستیم یک مخزن آب در خانه داشته باشیم اما نمی توانستیم بخریم زیرا حقوق من به آخر ماه نرسیده تمام می شد و در فکر خریدن نان می ماندیم چه رسد به مخزن آب . و بعد هم چند چیز ضروری دیگر و در آخر گوشت و سبزی و غیره و با یک دنیا شادی به سمت خانه حرکت کردم . به خانه که رسیدم ، زن و بچه هایم از تعجب دهانشان باز مانده بود و مرتب حدس و گمانشان را به من می گفتند و انتظار تایید داشتند . اما من گفتم : نه هیچ کدامتان درست نگفتید . من پیسه ی این ها را پیدا کرد م و کل ماجرا را برایشان تعریف کردم . باقی پول را به زنم دادم و آن شب در کنار شان خوش سپیری شد .
حال که به یاد آن روز می فتم ، حس عجیبی مرا فرا می گیرد . در آن روز در تمام عمرم شانس به من رو آورد و آن روز بود که برای اولین بار یک اسکناس هزاری دیدم .
باران
بیستم آبان ماه هشتاد وهشت.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

بعد از انتخابات

" بعد از انتخابات"
حامد کرزی برنده ی انتخابات ریاست جمهوری افغانستان شد، و یکه تاز میدان انتخابات . اما پس از برگزیده شدن یا منصوب گشتن به این مقام ، چه باید کرد؟ آنچه مردم می خواهند و آنچه جامعه ی جهانی می خواهد باید تحقق یابد . در این شرایط که افغانستان از جهات مختلف با کمبودها و مشکلات دست و پنجه نرم می کند ، دولت انتخابی باید به سرعت وارد عمل شد ، و اوضاع انتخاباتی که بر جامعه و نظام حاکم گشته را تغییر دهد و شروع به کار نماید، اوضاع را سرو سامان بخشد و بی نظمی ها را نظم و انظباط . دولت باید فساد اداری را که ریشه در نظام دولت دوانده ، ریشه کن سازد، امنیت را برقرار و صلح و ثبات را تحکیم بخشد، با کشت و قاچاق مواد مخدر مبارزه و برای سرمای زود هنگام زمستان چاره اندیشی ؛ این موارد در اولویت اول قرار دارند و بعد از آن هزاران مشکل کوچک و بزرگ دیگر که یک به یک باید به آنها پرادخته شود، راه حل تعیین گردد و به مرحله ی اجرا گذاشته شود. تا از طرفی مردم را راضی نگه دارد و از طرفی جهانیان را. اما تا چه اندازه در این راه موفق خواهد بود، باید منتظر ماند و دید. به هر صورت نباید از همکاری و همبستگی مردم چشم پوشید . در هر شرایطی این مردم هستند که می توانند دولت شان را کمک نموده یا برای آن مشکل خلق نمایند . باید امیداور به خاتمه ی جنجالهای طولانی انتخابات ، نوید فردای بهتری را برای یکدیگر به ارمغان آوریم .
تعهد و مسئولیت پذیری ، تخصص و توانمندی ، صداقت و دلسوزی و ... از معیارهایی است که می تواند فرد را به انجام فعالیتهای مفید و سازنده وا دارد و اگر از این معیارها در افراد کابینه ی دولت جدید هویدا گشت می توان امیدوار بود که حامد کرزی و دولت جدیدش می تواند تا پنج سال آینده دردی از درد های ملت و جهان را درمان نماید و اگر نه که نمی توان چشم امید به آینده خود و کشور داشت . باید دید که رئیس جمهور منتخب در انتخاب و گزینش افراد جدید برای وزارتخانه ها و سایر پست های دولتی چه کسانی را با چه معیارهایی بر می گزیند و ترازوی قدرت به کدام سمت تمایل پیدا می کند و آیا با تمام این مشکلات و گرفتاریها تعهد و عمل دولت محک زده خواهد شد و دردها درمان یا نه، باز هم با وعده و وعید های تو خالی و خیالی ملت را فریب داده و جامعه ی جهانی را دلخوش می سازند.
باران
هجدهم آبان ماه هشتادو هشت

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

پایان انتخابات

"پایان انتخابات"
29 اسد سال 1388.
روز مردمی تاریخ کشورمان افغانستان.
مردم سراسر کشور با شور و حال قابل ستایشی به پای صندوق های رای رفتند.
مردم برای آینده ی کشورشان فردی را به عنوان رئیس جمهور و فردی را به عنوان وکیل شان در شورای ولایتی برگزیدند و دموکراسی و مردم سالاری را به نمایش گذاشتند. بعد از مدتها که نتایج انتخابات 29 اسد اعلام نشد اوضاع سیاسی و امنیتی و حتی اجتماعی و اقتصادی مردم و کشور رو به وخامت گذاشت خلاصه بعد از صبر زیاد نتایج اعلام و حامدکرزی کاندید پیشتاز انتخابات شناخته شد اما با اعتراض دیگر کاندیدان مواجه گشت ودر نهایت کمیسیون مستقل انتخابات دستور بازبینی آرای صندوقهای مشکوک به تقلب را صادر نموده و پس بررسی آنها فیصله نمود تا اتنخابات با شرکت دو کاندیدی که بیشترین رای را به دست آورده اند به دور دوم برود.
بنابر این حامد کرزی و دکتر عبدالله برای دور دوم انتخابا ت وارد رقابتی دیگر شدند و آماده برای برگزاری آن .
و اما ، دکتر عبدالله در روزهای قبل از انتخابات در یک نشست مطبوعاتی اعلام کرد که در دور دوم شرکت نخواهد کرد زیرا دولت شروطش را اجرا نکرده است.
بنابراین کمیسیون مستقل انتخابات حامد کرزی را که کاندید پیشتاز دور اول و تنها کاندید دور دوم انتخابات سال 88 بود را به عنوان رئیس جمهور منتخب مردم افغانستان برگزدید و این گونه شد که صفحه ای نو در در تاریخ افغانستان پس از روزها کشمکش ، تحقیق ، بازبینی ، بحث و مذاکره رقم خورد و مردم افغانستان شاهد برگزیده شدن فردی منتخب برای ریاست دولتشان شدند. اما این انتخاب شدن پایانی برای حوادث قبل از اتنخابات بود و آغازی برای آنچه انتظار آن را داشتند. بعد از مدتها سرگردانی سیاسی و امنیتی ، حال مرد م منتظر سرو سامان گرفتن اوضاع کشورشان هستند و از دولت نو منتهای سعی و تلاش در راه میان برداشتن مشکلات مختلف هستند.
با تبریک این مقام به رئیس جمهور و اعضای دولتش امیدواریم شاهد جامه ی عمل پوشیدن شعارهای دوره ی تبلیغاتی شان باشیم و در راه حل مشکلات گام های موثر.
باران
چهاردهم آبان ماه هشتاد وهشت.

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

آه...

آه...
" بارون و دوست دارم هنوز
بدون چتر و سر پناه
و قتی که حرفای دلم جا می گیرن توی یه آه!"

آه...
در نهایت دلتنگی گرفتار آمده ای. تنها و غریب مانده ای . از زخم های روزگار دلت پر است. نا خشنود زندگی هستی و در چشمانت حسرت خانه کرده و خلاصه از دست زمین و زمان خسته ای . آه ، آری ، آه ، یک آه کوچک اما بزرگ. سرد اما گرم و رهایی بخش و آزاد و رها اما اسیر غم هایت ، این آه کوچک و سرد و رهاست که شانه هایت را از غم رها می سازد و دلت را آرام . در تنگنا های گرفتاریهاست که آه می کشیم و در فضای هستی رهایش می کنیم تا از انتهای جانمان خبر آرد و بر جهانیا ن جار زند. آه این حباب ساحل غصه ها و قاصدک سرزمین اشک ها و حسرت ها . دلت می گیرد، آری خسته و غمگین هستی و بغض گلویت را می فشارد . عیبی ندارد گریه کن ، آه بکش آرام خواهی شد. درد نخواهی کشید و زجر نمی بینی . تنها آه مرهم دردها و رنج ها یت خواهد بود و سنگینی سختیهایت را کم خواهد کرد باورت می شود یک آه دو حرفی این همه خاصیت داشته باشد و معجزه ی غم ها باشد و تو از وجودش بی خبر. آن زمان است که از خودت نا امید می شوی زیرا تو با این وجود نازنین ، این افکار بلند و بی نهایت ، این دستان نیرومند و بازوان پر توان و این قدم های استوار و مغرور ، به آن پناهنده می گردی اما همین انسان گاهی می شکند، می پژمرد و در هم می ریزد و دلش ، دلش... دلش مانند کوههای آسمان خراش و زمین های خشک و بی رونق زندگی صحرا ها ، از غمها پر می شود و از بی وفایی ها می گیرد و از گرفتاریها شکوه سر می دهد . در این هنگام به آن پناه می برد و ناله سر می دهد و گریه می کند و آن زمان است که خدایش را یاد می کند، به معبودش پناه می برد و سر بر ساحت مقدس او می ساید و اشکش را به او نشان می دهد . تنها آن زمان است که خدا ، خدایش می شود ، او بنده اش می گردد. اما خدایمان بسیار بزرگ است و مهربان زیرا بنده هایش را دوست می دارد و به شکوه هایشان گوش می سپارد و حتی آه هایی که از ته دل می خیزد و بر لبان جاری.
"آه مرا خدا می شنود ، می بیند!"
خدای من!
همیشه با من باش!
با من و آه من...
زیرا،
آه من بزرگ است ، خسته است ، خسته تر از عمر من است.
اما واقعی است ، ساخته دل است ، گره ی خورده ی درد است.
آه من
همراه من است ، در بغچه ام می پیچانمش ، در کتابهایم می نویسمش و در دستهایم...
در دستهایم می بویمش.
آه من
تنها نیست ، خدایم را با خودش این طرف و آن طرف خواهد بود.
آه من
دردهایم را سخن هایم را مانند قاصدک های سبک بال ، به گوش خدایم می رساند...
باران
یازدهم آبان ماه هشتادو هشت.


۱۳۸۸ آبان ۶, چهارشنبه

تولد امام رضا (ع) مبارک

یا ضامن آهو ، رضا
فرخنده روز میلادت را گرامی می داریم و با یادت آرام می گیریم.

" دیشب باران بارید. نم نم اولین باران خزان خستگیهای ندیدنت را با خود برد، لحظه های دلتنگیت را . غم دوریت را با خود برد و یاد مهربانت را با خود آورد. زمزمه های عاشقانه ی مان را در گوشم نجوا کنان خواند و مرا تا حریم ملکوتت پرواز داد. دلم برای درد دلهای در گوشی مان تنگ شده بود و حسرت آن رازو نیازهای خالصانه در گوشه ی تنهایی مان بر دلم مانده بود، اما باران ولادتت بر کویر تشنه ی دلم بارید و نسیم خنک پاییزی نوید دیدارت را آورد . با تو بودن های همیشگی ام رنگ خزانی گرفت و با باران خزان پاک و لطیف و زلال شد . دلم می خواهد همیشه با من باشی و همواره به یادم تا دلتنگیهایم را بی تعارف با تو در میان گذارم و از خستگیهایم بگویم تا آنها را به باد سپاری و مرا آسوده گردانی...
خیال با تو بودن، خواب از چشمانم می رباید و در کنار توست که زیباییهای حضورت همیشگی می گردد و آن قلب رئوف و نگاه آرامت ، مانند آن بچه آهوی کوچک رامم می کند و مرا به تو می رساند . در حریم سبز دعایم نامت را بر زبان می رانم و رضا رضا گویان از تو مدد می خواهم تا برایم دعا کنی و از خدا بخواهی تا غم هایم را کمرنگ گرداند..."
باران
هفتم آبان ماه هشتاد و هشت .

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

فالبین

"فالبین"
یک نفر خسته و غمگین، یک نفر غریب وتنهاست
یک نفر اسیر درد و یک نفر عاشق شیداست
یک نفر دلش گرفته ، یک نفر بی خانمان است
یک نفر پای پیاده ، یک نفر به فکر نان است
تو این بازی موش وگربه ، یک نفر خوش شانس ، اقبال بلند، ستاره ی شمال دار، شده است ، فالبین . فالبین روزگار ما ، گویا از همه چیز و همه کس داناتر است و از همه ی رازهای جهان هم آگاه. فالبین روزگارما ، گویا ازعهده ی انجام هر کاری بر می آید و حلال مشکلات انسانهاست از هر نوع که باشد. و ...
و این " یک نفر" ما هم ، دردنیای نا امیدی ها سیر می کند و دستش از آنچه می خواهد کوتاه . سرش به سنگ خورده است و به کوچه ی بن بست رسیده است . بنابراین نزد فالبین می رود و فالبین هم کف دستش را می گشاید و با تعجب چهره اندیشمندانه به خود می گیرد و بعد از اندکی سیر وسیاحت ، اندیشه تفکر، با نگاه عاقل اندر سفیه به " یک نفر" می فهماند که قدر زندگی کنونی اش را بداند که روزگار آینده اش سیاه تر از حالایش است .
ترس بر وجود آن "یک نفر" رخنه می کند و اندامش را می لرزاند. " یک نفر" بعد از دادن پاداشی در خور توجه به فالبین ، با دنیایی از ترس و دلهره و نا امیدی که بر تمام گرفتاریهای سابقش افزوده شده است به خانه باز می گردد و به همه چیز و همه کس شک دارد. با بدبینی کشنده ای نفس می کشد و وسواس عجیبی وجودش را فرا گرفته است . بد خلق و کم طاقت شده و تو پنداری که پیکی از آینده آمده و خبر مرگ او را آورده که این گونه او را دگرگون ساخته است .
خلاصه ، آن " یک نفر " با ترس و وحشت روزگار گذراند و بالاخره شبی از شب ها خشمش فوران کرد و عزیزانش را در بر گرفت و این عذر بد تر از گناهش زندگی او را به ناکامی کشانید و روزگارش را سیاه ساخت .
یک نفر خسته و غمگین ، یک نفر غریب و تنهاست
یک نفر اسیر درد و یک نفر غرق هوسهاست
یک نفر دچار تردید ، یک نفر تو خواب و رویاست
یک نفر چشماش و بسته ، یک نفر به فکر فرداست .
این فالبین از همه چیز ، بی خبر، به خاطر پول و طمع بیش از حد به آن برای " یک نفر " های زیادی ، از آینده شان افسانه می پرداخت و آنچه خود می پسندید برایشان رقم می زد . آن " یک نفر" ها هم تسلیم افسانه های فالبین می شدند . و اینجا بود که فالبین به پول و پله اش می رسید و " یک نفر" ها هم زندگی شان تباه شده و روزگار به کامشان تلخ .
باران
پنجم آبان هشتاد و هشت.

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

به یاد مهدی شب و روز می سوزیم!


به یاد مهدی شب و روز می سوزیم !

در این دنیای فانی چه می شد اگر رخی از تو می دیدیم و می رفتیم !

هر روز به امید دیدارت شب می گردد و هر شب به سپیده می رسد. یا مهدی التماس دعا ، هر کجا رفتی یاد ما هم باش!!!

دلم گرفته از همه چیز و همه کس، برایم شادی ابدی از خداوندمان بخواه . باز هم التماس دعا.
باران
سی ام مهرماه هشتادو هشت.

۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

هدیه روز ...

ورق شرابی من
واژه هایی که سر بر خواهند آورد چیزهایی از ما می دانند که ما از آنها نمی دانیم . ما یک دم خدمه این ناوگان فراهم آمده از واحدهای سر کش خواهیم شد و، به اندازه ی یک تند بار، دریا سالار آن. آنگاه دل دریا بازش خواهد گرفت و ما می مانیم و تند آبهای گل آلودمان و سیمهای خار دار یخزده مان .
از کتاب تنهایی جهان ، رنه شار.
باران
بیست و ششم مهر ماه هشتادو هشت.

۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

خارجی ها طالبان را تجهیز می کنند

خارجی ها طالبان را تجهیز می کنند،
خارجی ها امنیت را تامین می کنند،
اما در این بین داخلی ها چه کار می کنند؟
صبغت الله مجددی ، رئیس مجلس سنای افغانستان خارجی ها را به همکاری با طالبان و تجهیز این گروه در افغانستان متهم کرد.( روزنامه افغانستان ، چهارشنبه 22 میزان 1388)
روزنامه واشینگتن پست روز دوشنبه گزارش داد:
باراک اوباما رئیس جمهور امریکا دریک حرکت قبلا اعلام نشده ، بر علاوه 21000 تن سربازانی که اعزام آنها را در ماه مارچ تصویب کرد ه بود ، اعزام 13000 سرباز تازه نفس امریکایی را به افغانستا ن اعلام کرد. ( روزنامه افغانستان ، چهارشنبه 22 میزان 1388 )
اخبار منتشر شده از طریق رسانه ها کویای این مطلب است که گروه های مخالف دولت که امریکا و متحدانش از آنها به عنوان گروه های تروریستی نام می برد، در حال آماده کردن نیروهایشان با تجهیز سلاح و مهمات تازه رسیده ی شان هستند و همچنین امریکا نیز نیرو های تازه نفس فراوان را به افغانستان وارد کرده است و در حال آماده باش می باشند. همه چیز وقوع نبردهای تازه را بین این دو طرف کواهی می دهد و پیش بینی شرایط سیاسی و نظامی کشور را مشکل می سازد .
از یک طرف طی چند روز گذشته با خبر شدیم که در ولایات شمالی کشور چرخبالهایی مشکوک نشست وبرخاست دارند و مشغول حمل و نقل افراد و تجهیزات و مهمات آنها هستند. دولت افغانستان پس از گذشت پنج ماه ، می خواهد در این مورد تحقیق نماید تا پی ببرد که این چرخبال ها چرا به این مناطق رفت و آمد دارند و چه کسانی را و چه جیزهایی را به چه هدفی حمل و نقل می کنند . اما بعد از گذشت پنج ماه از مشاهده ی این چرخبال ها حال ، برای یافتن علت دیر است بهتر بود در ابتدا به فکر یافتن علت می بود تا از حوادث بعدی آن جلو گیری می کرد.
به هر حال مردم افغانستان در ولایت های مختلف مدتهاست تاوان اشتباهات دیگران را می پردازند البته با جان و مالشان. و اما این که آیا می شود آب رفته را به جوی برگرداند یا نه حکایتی است که بارها شاهد آن بوده ایم .
خارجی ها طالبان را تجهیز می کنند، خارجی ها امنیت را تامین می کنند ، اما در این بین نقش داخلی ها که قطعا ما یعنی ملت افغانستا ن شامل آن هستیم، چیست؟
این را باید از خودمان بپرسیم ...
واقعا دراین آشفته بازاری که مبارزه علیه تروریسم یا احیای دین خدا و دفاع از سرزمین نام دارد، مردم چه کاره اند؟
تنها شاهدانی که نقش دام را نیز بازی می کنند . هر آنچه مکافات عمل نامید ه می شود شامل حال مردم بیچاره ی ماست که بازیچه ی سیاست ها و قدرت طلبی های دیگران شده اند و زندگی و سرنوشت اطفال و جوانان ماست که به قمار زده می شود ، اما چرا ؟ به چه قیمتی؟
ملت افغانستان که جهان دموکراسی را به آنها بخشیده است یا لااقل ادعای بخشش آن را دارد ، نمی تواند از طرفین درگیری بخواهد به زندگی و اندیشه شان بها دهند و ارزش انسانی برای شان قایل شوند و جانشان را به باد هوا نسپارند...
باران
بیست و سوم مهرماه هشتادو هشت .

۱۳۸۸ مهر ۲۱, سه‌شنبه

قدرت ...

قدرت؛
شعاع نه ، مرکز دایره ی بشر.

به پشتی چوکی تکیه می دهم . روزنامه ی امروز را بر می دارم و ورق می زنم ، اخبار نو را مرور می کنم و از دیدن این همه آشوب چشمانم سیاهی می بیند و به فکر فرو می روم :
"
افغانستان سرزمینی کوهستانی در منطقه ی خاور میانه و قاره ی آسیا ، کشوری ایست که در سالهای قبل از 1992 و بعد ازآن دچار جنگ های خانمان سوز داخلی بود. گروه های مختلف بر سر بد ست گرفتن قدرت با یکدیگر به جنگ و در گیری می پرداختند و در راه رسیدن به این آرمان از هیچ قتل و کشتاری باک نداشتند . در بحبوحه این در گیری ها بود که خانه ها ویران ، اطفال یتیم و خانواده ها بی سر پرست شدند. عده ی زیادی از مردم شهرهای مختلف افغانستان که توان گریزداشتند، از کشور خارج و مهاجر گشتند. به طور مثال نگاهی می اندازیم به اوضاع کابل در آخرین روزهای اپریل (آوریل) 1992، یعنی درست پس از پیروزی مجاهدین که همه انتظار پایان چهارده ساله ی جنگ را در افغانستان داشتند:
" کابل زیر باران موشک و آتش توپخانه قرار دارد و روزانه صدها خمپاره به کوی و برزن این شهر می بارد ... امروز ساعت 10 بجه در ساحه غرب کابل انداخت هایی ( شلیک هایی ) بین حزب وحدت و اتحاد اسلامی صورت گرفت ومنجر به جنگ شدید ی در داخل شهر کابل شده است... نیروهای در گیر در شهر کابل و یا افراد شان می گویند که زد و خورد های ما تا پیروزی نهایی ، بر علیه یکدیگر ادمه پیدا خواهد کرد... ( افغانستان در قرن بیستم ، ظاهر طنین ، صفحه 400)"
در چنین شرایطی آنچه اوضاع کشور را دگرگون ساخت ظهور گروه دیگری بود که از سایر گروه ها قدرتمند تر به نظر می رسید:
"ظهور طالبان در 1994 ظاهرایکی از پیچیده ترین معماها در سیاست کنونی افغانستان شمرده می شود .( افغانستان در قرن بیستم ... صفحه 410)"
این گروه توانست با دیگر گروه ها مبارزه نموده و بر آنها پیروز گردد:
" طالبان پس از به دست گرفتن کنترل قندهار ، در سپتامبر 1995 کنترل هرات را به دست گرفته و درست یک سال بعد، کابل را تصرف کردند. ( افغانستان در قرن بیستم... صفحه 411)"
بنابراین از بین گروه های درگیر، طالبان توانست شهرهای مهم را به تصرف خود در آورد و حکومت را بدست بگیرد."

"
امریکا سرزمین وسیعی که قدرت و اقتدار بیشتری در بین کشورهای جهان داراست ، قاره ای پهناور با تنوع ملیت که اکثر آنها مهاجرند و ساکن امریکا شده اند، در روز یازدهم سپتامبر سال 2001 میلادی شاهد حادثه ای از جنس دیگر شد. حادثه ای که شگفتی آفرید و توجه جهان را به خود جلب نمود. در این روز جت های مسافر بری با برج های دو قلوی مرکزی تجارت جهانی تصادم نمود و باعث کشته شدن افراد بی شماری گردید:
" 11 سپتامبر برهه ای از زمان را به تصویر کشید که بیانگر از هم گسیختگی های موجود در نظام روابط استراژیک در چند سال اخیر بود. این حمله جهانی بود چرا که تجاوز به امریکا به معنای برخورد با تصویر و حقیقت جهانی باز است که به عنوان تنها جهان آتی معرفی می شود و به بهترین وجه سعی در تخریب جهان معاصر را دارد . ( مفهوم امنیت پس از حادثه 11 سپتامبر ، دومینیک داوید ، صفحه 30)"
حادثه ی 11 سپتامبر که پرده از بسیاری حقایق بر داشت به گروه تروریستی القاعده با رهبری بن لادن نسبت داده و افغانستان مرکز این تروریسم شناخته شد، که بن لاد ن و گروهش در آن پناه گرفتند . بنابراین امریکا و متحدانش برای از بین بردن آنها به افغانستان حمله و اکثر مناطق مشکوک را بمباران هوایی نمودند و همراه با گروه القاعده مردم بی گناه را نیز به خاک و خون کشیدند. ترو خشک در جهنمی ساخت بشر سوختند و دود شدند و به هوا رفتند.
جنگ این ورطه ی زمانی که انسانها برای انتقام جویی ، سلطه طلبی و تسلط بر انسانهای دیگر وارد عمل شد، و به پیکار می پردازند. و یا اینکه بشر، برای باز گرفتن آنچه از آنشان است یا گرفتن آنچه از آن دیگری ایست و قصد تصرف آن را به نفع خود دارد، جنگ می نماید و با خونریزی به آنچه می طلبد دست می یابد و یا آنگاه که از راه صلح و مصالحه به حق نرسید از راه جنگ سعی در رسید ن به آن را دارد. جنگ آن حلقه ی گمشده ای بود که امریکا را به افغانستان متصل نمود و آن نیروی سیری ناپذیرکه باعث و بانی این جنگ شده ، قدرت بود.
به لحاظ لغوی " قدرت" به معنی " توانایی" یا " توانمندی " است که مالا مقداری از تاثیر بالقوه یا بالفعل یک فرد یا شئ بر افراد یا اشیا دیگر را نشان می دهد . ( فلسفه قدرت ، سید عباس نبوی ، صفحه 9)
در تفسیر برتراند راسل از قدرت آمده است :
" قدرت را می توان به معنای پدید آوردن آثار مطلوب تعریف کرد. به این ترتیب ، قدرت مفهومی است کمی. اگر دو فرد را که دارای خواستهای مشابه باشند در نظر بگیریم ، هر گاه یکی از آنها بر همه خواست آن دیگری دست یابد به اضافه خواستهای دیگر، این شخص از آن دیگری بیشتر قدرت دارد. ( فلسفه قدرت ، سید عباس نبوی ، صفحه 43)"
و اما ماکس وبر در یک نگاه دقیق تر، قدرت را این گونه معرفی می کند:
" احتمال اینکه در یک رابطه اجتماعی فردی در موقعیتی قرار گیرد که بتواند اراده خود را ، به رغم مقاومت اعمال کند، صرفنظر از اینکه چنین احتمالی بر چه بنیانی متکی است ، قدرت نام دارد."
و در نگاهی دیگر قدرت را :
"مجال یک فرد یا تعدادی از افراد برای اعمال اراده ی خود حتی در برابر مقاومت عناصر دیگری که در صحنه ی عمل شرکت دارند" می داند. ( قدرت ، عباس نبوی ، صفحه 51)
با توجه به تعریف های مختلفی که از قدرت گفته شد می توان دریافت قدرت یگانه سلاح بشر است برای استثار فکرها و اندیشه ، مرزها و سرزمین ها و حتی نفس ها و در نهایت هستی انسانها . قدرت آن سلاح بشر که برگ برنده را به نفع دارنده اش بر می گرداند و مکان و زمان نمی شناسد با قدرت می توان افراد را تحت اراده ی خود درآورد و از هر آنچه متعلق به اوست محروم اش نمود البته به نفع صاحب قدرت. و این حس حریص بشر باعث ویرانی ها در کره ی زمین شد. از ابتدای تاریخ بشر بر این کره ی خاکی هر آنگاهی که بشر نتوانست یا نخواست دیگری را بهتر از خود بیند یا خواست فقط و فقط خودش برتر باشد به قدرت پناه برد و با قدرت طلبی توانست سلطه گری نماید و دیگران را تحت اراده و امرو فرمان خود در آورد و آنکه را توان مقاومت داشت از صفحه ی روزگار با بی رحمی و خشونت تمام حذف نمود و به اعماق خاک فرستاد. قدرت آن نیروی خارق العاده و معجزه آسا ست که هم می تواند آبادانی ها را گسترده تر گرداند و هم می تواند ویرانی ها را شکل دهد، یا آنرا از بین برد.
چشمهایم را می گشایم . روشنایی ، اندک اندک مرا فرا می گیرد و خود را در محل کارم می یابم به پشتی چوکی تکیه داده ام و روزنامه با تیترهای خبرهای روز جلو چشمانم قرار دارد و من غرق خواب خودم بوده ام . خود را در زمان حال می یابم و در شهر کابل در سال 1388خورشیدی. یادم می آید که پس از ورق زدن روزنامه و خواندن خبرهایش چشمانم تیره شده و به فکر که شاید به خوابی ماند فرو رفتم و حال به این اوضاع می اندیشم و به خود و هم وطنانم :
پس از روزهای بسیاری که از برگزاری انتخابات 29 اسد که نشانه ی روشنی از وجود دموکراسی و آزادی اراده و عمل در کشورمان است ، سپری شد، اما هنوز نمی دانیم رئیس جمهورمان چه کسی خواهد بود، گذشته از پیش بینی ها و گمانه زنی ها ، اوضاع امنیت را نیز رو به بهبودی نمی یابیم . از طرفی زمستان در راه است و مردم با مشکلات فراوان پیش رو حیران مانده اند. امریکا و متحدانش نیروهایشان را افزایش می دهند و هر روز نیز سربازان خارجی و نیروهای اردوی ملی کشور کشته می شوند و تلفاتی را نیز به گروه های مخالف وارد می کنند . تعدادی از هم وطنانمان با فرصت اندکی که شایعه شده است مرز ایران و افغانستان باز است به آن سوی مرز های کشور رفته و به ایران مهاجر گشته اند که با برخورد مرزبانان کشور روبرو شده و عده ای نتوانستند به ایران وارد گردند. ایران هم اجازه داده است تا همه ی دانش آموزان مهاجر افغانی در مدارس آن کشور ثبت نام نموده و مشغول تحصیل گردند. در پاکستان و عراق نیز شرایطی بهتر از افغانستان نمی بینیم و اوضاع جهان را نیز بحران های اقتصادی فرا گرفته است و در سوماترا نیز قدرت زمین جان انسانها ی زیادی را گرفته است و این بار نه انسان که زمین از این همه قتل و کشتار به تنگ آمده و تکانی به قیمت جان انسانها داده است . آن گاه که به افغانستان و جهان می اندیشم و به انسان افغانی با احساسها و اندیشه هایش ، آمال و آرزوهایش ، سختیها و گرفتاریهایش ، می بینم جهان برای قدرت بازی انسانها بسیار کوچک است و زمان اندک. آن گاه است که می بینم دست انسان افغانی از همه جا و همه کس کوتاه است و سازمان ملل و حقوق بشر قصه ی کذایی برای خواب کردن کودکان لازم است . آن گاه است که می بینم تنها انسانهای ساده دل و پاک سیرتند که اسیر دام های شیطانی قدرت طلبی و سلطه گری دیگران شده اند و هر کس به اندازه ی توانش از آن به نفع خود بهره می برد و تنها چیزی که ارزش واقعی ندارد جان و مال آنهاست و احساس و اندیشه آنهاست که پای مال تانک و توپ ها می گردد و دل ها و قلب هایشان را تفنگ ها می درد و خاک است که آنها را عاشقانه به آغوش می کشد و این فطرت بشر است که شیرینی قدرت او را به هر کاری وا می دارد تا انجا که با نیاکانش بیگانه می گردد و از خودی هایش را از یاد میبرد ... ویل دورانت فیلسوف بزرگ می گوید هیچ تمدنی نابود نمی گردد مگر از درون . بنابراین تا هنگامی که ملت ما با یکدیگر متحد نگردد این جنگ و خانمان سوزی با ما همراه است و همنشین و فرصت برای قدرتمندی دیگران محیا.
باران
بیست و دوم مهر ماه هشتادو هشت.




۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست


آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
پنج شنبه ها را به امید جمعه ای که تو می آیی سر می کنیم
یا ابا صالح !
هر کجا رفتی یاد ما هم باش!!!
باران
شانزدهم مهر ماه هشتادو هشت

۱۳۸۸ مهر ۱۰, جمعه

گوجه فرنگی های سبز

گوجه فرنگی های سبز
گوجه فرنگی ،نوعی از سبزیجات که رسیده اش سرخ رنگ است اما گوجه فرنگی سبز آن زمانی است که درونش سرخ است و بیرونش سبز و اینجاست که ضرب المثل از کوزه همان برون ترواد که در اوست رنگ می بازد و رخ تیره می نماید. باز هم این گوجه فرنگی های سبز می تواند نماد جوان های نسل قرن حاضر باشد که اندک اندک از درون پخته می شوند و تجربه می اندوزند تا یک رنگ و سراسر سرخ گردند و پخته و رسیده . آن زمان می توان گفت تجربه دارند و دانش اندوخته اند . گوجه فرنگی های سبز رمانی ایست که حکایت احساسا ت و دغدغه های فکری نسل جوان را باز گو می کند . بعد از مدتهای بسیار که دیگر به خودم قول داده بودم داستان یا رمان نخوانم ، تعطیلات چند روزه مرا وا داشت تا باز هم برای سرگرمی هم که شده کتاب بخوانم و کتاب هم از نوع داستانی باشد، آنچه بسیار دوست دارم . خلاصه رمان سراسر هیاهو و فکر و اندیشه است . داستان دختری به نام آیدا و پسری به نام کاوه و خیلی های دیگر مثل مادرها و پدرهایشان ، مژده و پژمان و یحیی ... یحیی آن فردی که آسمان تا زمین با دیگران متفاوت است با هوش و درایت تمام و کمال . اما آنچه لذت داستان را دو چندان کرده ، زمان این حوادث است که نزدیک به دوره ی خودمان است . با مصیبت ها و گرفتاریهایی که بین ما و قهرمانان داستان مشترکند . آنچه ما در دنیای واقعیت با آن مواجهیم آنها نیز در لا به لای برگهای کتاب مواجهه اند . نسل جوان امروز بیشتر از آنکه در دنیای واقعیت با حوادث واقعی سر کنند به دنیا ی خیال ها و رویاهای ساختگی شان پناه می برند . برخوردهایشان را تجزیه و تحلیل های پیچیده می کنند و در درون شان قضاوت می نمایند که این – گاه – مشکل آفرین خواهد شد برای خودشان و دیگران ، صد البته در این مواقع گفتگو و درد دل راه خوبی برای برون رفت از مسئله است . دنیای سو تفاهمات بر روابط نسل حاضر سایه افکنده است که باید خورشید حقیقت را پس ابر نگذاشت و رو در رو با واقعیت ها زندگی کرد . نکته های ظریفی که در جای جای کتاب و در دل رویداد هایش نهفته است خالی از لطف و تازگی نمی تواند باشد و ذهن مشتاق خواننده را به دنبال خود در فرازو نشیب داستان به پیش می برد:
" – همیشه فکر می کردم اعتماد به نفس یعنی از خود راضی بودن ، یعنی مدام از خود تعریف کردن و مهر تایید به خود زدن ... اما حالا فکر می کنم اعتماد به نفس واقعی چیزی است که در یحیی وجود دارد ... یعنی شجاع بودن هنگام گفتن حقیقت ... یعنی تعیین تکلیف ... آن هم صریح و واضح ... یحیی راست می گوید . این پیچ و خم هایی که به زندگی می دهیم ... پنهان کاریها و تردید ها ، برای یک عمر هزار ساله خوب است ، نه برای ما .
( از متن کتاب صفحه 465 )
- آدم تا خودش را دوست نداشته باشد، نمی تواند برای خودش کاری کند . و آدمی که نتواند برای خودش کاری کند برای هیچ کس دیگر هم نمی تواند . چیزی که جهان به آن احتیاج دارد درخت است ، نه هیزم .
- (از متن کتاب صفحه 409 )

گو جه فرنگی های سبز
نو شته ی مینو کریم زاده
تهران ، ایران سال 1384
انتشارات طرح نو

باران
یازدهم مهر ماه هشتاد وهشت

۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

انتخابات و درد دل های انتخاباتی

انتخابات و درد دل های انتخاباتی
* نتیجه ی انتخابات 29 اسد چه خواهد شد؟ چه کسی برگ برنده را به دست خواهد گرفت؟
هر گاه به این سوال و جواب احتمالی نه قطعی اش می اندیشیم ذهنمان به شک و تردید، حدس و گمان ، نا امید ی و بد بینی و ... آلوده می شود و پاسخ قطعی نداریم . با اینکه 29 اسد انتخابات ریاست جمهوری و شوراهای ولایتی در کشورمان افغانستان برگزارگردید و مدتها هم از آن روز گذشته ، هنوز نتیجه ی نهایی اعلام نشده است .
درست است که افغانستان دچار مشکلات فراوان اقتصادی و سیاسی ، امنیت نه چندان رضایت بخش و امکانات و تسهیلات اندک است اما نمی توان پنداشت که این دلایل، توجیح مناسب برای این تاخیز طولانی باشد.
مالاخره باید هر چه سریع تر تصمیم نهایی گرفته شود و نتیجه ی قطعی بر همگان معلوم ، زیرا صبر مردم سر آمده و حلوای غوره یشان هم پخته پخته است . ازطرفی این موکول شدن اعلام نتایج از امروز به فردا و از فردا به فرداهای دیگر هم شده است مسئله و مشکل ؛ و نه تنها که مشکلات گذشته را کم نکرده خود مشکل تازه ای شده است که هر روز گره اش کور تر می گردد بنابراین باید فکر چاره بود و کمیسیون مستقل انتخابات و کمیسیون سمع شکایات باید در حد توان سرعت عمل به خرج دهند .
دراین شرایط نا امنی ها هر روز شدت بیشتری به خود می گیرد و خشونتها هم رو به فزونی است . تعداد عساکر خارجی که وظیفه ی مبارزه با تروریسم و برقراری صلح و ثبات را به عهده دارند ، زیادتر گردیده حال با این همه سیاهی لشکر چرا امنیت ما روز به روز کمیاب تر می شود ما خود نمی دانیم . این سوال بی جوابی است در اذهان ملت افغانستان و مرد م جها ن که علامت سوالش رو به بزرگی است و روزی خواهد ترکید، اما جوابش دست نیافتنی می نماید.
بازارهای تجارتی دولتی و خصوصی روند کندی به خود گرفته است و اکثر فعالیت های تجارتی به بعد از اعلام نتایج موکول شده و نرخ انواع و اقسام مواد دیگر هم رو به افزایش . و در نتیجه سرگردانی مردم هم بیشتر.
حال، در بین این دعوای مصلحتی چه کسی نرخ تعیین می کند ؟
معلوم است ریس جمهور آینده . اوست که باید ره صد ساله را یک شبه بپیماید و اوضاع بی سرو سامان را سامان بخشد و وطن را گلستان. این هم با عقل سلیم و منطق آگاه یکی نیست و امکان هم ندارد. آن زمان است که نا امید می شویم و به همه چیز و همه کس بد بین و این همه گناه ما نیست ، حالا گناه چه کسی یا کسانی است ، الله و اعلم .
آنچه آشکار به نظر می رسد صبر سر آمد ه ی مردم است که باید هر چه زود تر ریس جمهور منتخب شان را بشناسند تا شاید گوشه ای از مشکلات مملکت و مردم حل گردد.
باران
هفتم مهر ماه هشتادو هشت .

جشن های زرد پاییزی

"جشن های زرد پاییزی"
باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازیهای راه مدرسه
بوی ماه مهر ماه مهربان
بوی خورشید پگاه مدرسه
پاییز آمد با قدم های زرد و خرد شونده ی برگهایش ، باران های تب دار و غم آلود روز هایش ، صداهای گرفته و غریب غروبهایش و طنین گریه آلود درختهایش اما همه ی اینها برای من رنگ دگر دارد ، آری پاییز آمد با خاطره ی روشن جشن های زرد پاییزی اش . آن روزهای دور ، خیلی دور ، در پاییز بود که جشن های مهر می گرفتیم و از ته دل قاه قاه می خندیدیم . آن روزهای دور بود که پاییز نوید دیدن و باهم بودن را برایمان می آورد . خسته از گرمای جانسوز تابستان به استقبال پاییز و باز گشایی مکاتب می رفتیم . از کوچه های تاریک روشن شهر می گذشتیم و در صف برنامه ی صبحگاهی با هم پچ پچ می کردیم و در گوشی حکایت چند ماهه را . آن خنده های زندگی بخش بود که ما را ، همراه پاییز زرد و برگ ریز می ساخت . یاد آن دوران بخیر! آه حسرت از نهادم بر می خیزد و بر گونه هایم اشک می فشاند .
پاییز با باران های صفا بخش ، شور و مستی جوانی مان را زنده می کرد و گامهایمان را لذت بخش .دست در دست یکدیگر فریاد برگها را می کشیدیم و سر بر تنه ی استوار درختها می نهادیم و ترانه ی مهر آغاز.
مهر ماه نخستین پاییز، فصل جشن های زرد، خلاصه ی عشق و دوستی و صمیمیت مان بود ، انتهای دلتنگی هایما ن وابتدای راههای با هم بودن... در کنار هم ، درختها و باد ورعد وبرق را تجربه می کردیم ، شوق شکفتن را و نهایت بهشت ، بهشتی که دستانمان می ساخت . زیر دانه های درشت و خنک باران های پاییزی بود که ثانیه ها از حرکت باز می ماندند و ما در زمان ثابت شده ، از چمن ها و درختها و جوی ها پیشی می گرفتیم و به آخر دنیا ، آنجا که تنها مهربانی ست می رسیدیم . آن زمان بود که هر آنچه خوب بود و دیدنی ، می اموختیم و به چشم های معلممان که آیه های هستی را زمزمه می کرد ، خیره می گشتیم .
چه صفایی داشت !
چه طنین روح نوازی بود!
چه دنیای پاکی !
و باز هم پاییز آمد ، پاییز دوست داشتنی من !
پاییز زیبایم :
خوش آمدی و صفا آوردی .
صفای سادگی ام را ، صفای دوستی ام را ، و صفای مهر را ، باران را ...
باران
هفتم مهر ماه هشتادو هشت.

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

پایان تعطیلات

"پایان تعطیلات"
سلام!
بعد از مدتها، بعداز مدتها یعنی چند روز ناقابل ، چند روز ناقابل یعنی یک هفته استراحت و تفریح و گشت و گذار...
به من که خوش گذشت خدا کند که به شما هم خوش گذشته باشد...
بعد از این چند روز دوباره آفتاب سر زد و شهر به تکاپوی کار افتاد و رنگ دیگر گرفت . همه همت تلاش بستندو ره زحمت پیشه کردند. این بار بازگشت دوباره شما را به کار و تلاش و کوشش خوش آمد می گویم و امید وارم با نیرویی که از تعطیلات گرفتید بهتر از پیش بدرخشید.
باران
پنجم مهرهشتادو هشت.

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

تبریکات عیدی

چه زیبا و غرورانگیز است ، سی روز سبز خدا ، در چشمه زلال رمضان ، خود را شست و شو دادن ، قاصدک های نیایش را پرواز دادن و تبسم آسمانی اش را دیدن! و در این پایان خوش که سپیده ی عید ، عید بزرگ فطر، سر می زند، تمام وجود خود را پیشانی کردن و بر خاک آستان کبریایی اش ساییدن .
فرا رسیدن بشارت و رحمت بزرگ خداوندی ، عید خجسته فطر، بر همه مسلمین عالم مبارک باد.
چه همایون لحظاتی است
عید رمضان
عید ختم قرآن
عید پاداش عمل
عید عیدی خدا
عید شادی وسرور
عید عبادت مقبول
عید مفتاح قلوب مقفول
عید فطر، عید بارورشدن نیایش ها و چیدن میوه های استجابت مبارک باد.
باران

تبریکات عید سعید فطر

عید سعید فطر
یکم شوال
عید فطر، عید بزرگ مسلمانان ، عید ختم قرآن، عید قبولی طاعات و عبادات صیام سی روزه در پیشگاه پروردگار و عید خشنودی و رضای روزه داران از کرنش و طاعت پروردگار خویش است . در این عید عزیز، همه ی مسلمانان ، به ویژه روزه داران ، سر بلند و سر افراز از انجام فرایض ماه مبارک رمضان ، به یکدیگر تبریک و شاد باش می گویند.
مژدگانی بده ای صابر ایام صیام
روز سرمستی و عید رمضان است
عید سعید فطر، عید کسانی است که در این فرخنده روز به شکرانه ی توفیق عبادت ، اکرام ، اطعام ، و صیام ماه مبارک ، سر بر آستان حضرت دوست می سایند و پاداش بردباری شان را تنها از او می گیرند.
این عید خجسته را به همه ی مسلمانان جهان تبریک و تهنیت می گوییم.
باران

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

دلخوشی

"دلخوشی"
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آب سالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دلخوشم
در هجوم رنگ، در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم
"سهیل محودی"
باران
بیست و ششم شهریور هشتادو هشت.

عید سعید فطر

"عید سعید فطر "
به روزهای آخر ماه مبارک رمضان نزدیک می شویم و این، از طرفی مایه ی افسوس است که یک ماه پر برکت و رحمت از سرزمین ما رخت می بندد و سفر می کند و از طرفی مایه ی مسر ت است زیرا روزهای خوش عید نزدیک می گردد و تعطیلات چند روزه سراسر شادی و میمنت خواهد بود. در روزهای خوش عید که دید و بازدید ها به راه می افتند و دیدارها هم تازه ، احساس طراوت می نماییم و خدا را شاکریم که می توانیم در صلح و آرامی از روزهای عید تجلیل کنیم . کوچک و بزرگ در تب و تاب فراهم آوری آنچه در عید نیاز است غرق گشته اند و خانه تکانی ها آغاز و بازارها از هیاهوی مردم پر.
در میان شور و شوق عید، هستند دلهایی که در پس کوچه های غربت گم گشته اند و گرد وخاک شهر بر چهره هایشان سنگینی می کند ، آنانی که قدم هایشان توان رفتن ندارند و در قرن سکوت ماسیده اند. آنانی که از هراس فرو ریختن دیوارهای خانه هایشان در دل شب در سرک ها و دشت ها می خوابند و کسی را توان کمک نیست که به یاریشان بشتابد . آنانی که اشک حسرت بر گونه هایشان گره خورده و طلسم شده و هدیه ای برای شب عید نخواهند گرفت که به خرسندی و میمنت آن، لبخندی گوشه ی لبانشان نمایان گردد . وحتی عید با روزهای خوشش نیز دلیل شادی دل غم بارشان نخواهد بود . آنانی که زیستن با درد را سالهاست تجربه کردند و هر آنچه تغییر نامیده می شود و دموکراسی نتوانسته چهره زندگی شان را بهتر نماید . آن شعارهای خوش و دل فریب هم دردی را درمان نکرده و راهی را هموار نه . در روزهای پیش از عید است که بازار کالاهای مختلف مانند: خوراکی و پوشاکی و لوازم منزل گرم است و پر رونق و قیمت آنها نیز سرسام آور است . در این روزهاست که گرانی بیداد می کند و مانعی برای افزایش قیمت ها وجود ندارد و خلاصه نرخ مواد کنترل نمی گردد . مردم نیز مجبورند مواد مورد نیازشان را هر چند با قیمت بالا خریداری نمایند زیرا برای عید لازم و ضروری ایست . در این میان خوب است یادی از آنهایی که توان خرید ندارند، کنیم و در حد توان بکوشیم مرهمی بر دردشان نهیم . به امید سپری نمودن روزهای نیکو و سرشار از شادی در عید فطر.
باران
بیست و ششم شهریور هشتاد و هشت .

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

می توان آیا...؟

می توان آیا...؟
می توان آیا غم یک مرد را ترسیم کرد؟
نقشه ی جغرافیای درد را، ترسیم کرد؟
می توان آیا به روی بوک پر نقش بهار
وسعت اندوه برگ زرد را ترسیم کرد؟
می توان آیا به گرد کودکی گم کرده راه
ازدحام مردم بی درد را ترسیم کرد؟
می توان با دیدن دستان سرشار از تهی
سایه ی رنج دل یک مرد را ترسیم کرد؟
می توان آیا در این هرم نفس گیری که هست
نقش پلک نیمه باز گرد را ترسیم کرد؟
می توان در امتداد حیرت آیینگی
حیرت مجنون صحرا گرد را ترسیم کرد؟
از تو می پرسم بگو با من که آیا می توان
غربت دل های غم پروزد را ترسیم کرد؟
"محمد علی مجاهدی"
باران
بیست و پنجم شهریور هشتادوهشت.

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

یک آرزوی خوش...

"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند ازبدنم"
روزنامه ای به دست دارم . سر خط خبرها را می خوانم : پرویز کامبخش آزاد شد، بریتانیا و آلمان گفته اند: مسئولیت امنیتی بیشتر به نیروهای افغان سپرده شود، حامدکرزی تاکنون نیز در 19 ولایت بیشترین آرا را کسب نموده است ، انفجار ترینکوت بشمول اطفال 18 تن را کشته و مجروح بر جا گذاشت ، وزیر معارف کشور به ولسی جرگه فرا خوانده شد و ...، و بعد نگاهم روی تصویر پایین روزنامه ثابت می ماند، به تصویر خیره می شوم ، چشمانم تار می بینند و اطرافم را مه ای مبهم فرا می گیرد . در هاله ای از تصورات خیالی و رویا گونه دست و پا می زنم و همه جا پیش چشمانم رنگی دگر می گیرند. " لبیک" ، " لبیک" ، " لبیک" ...
در سایبانی از کرامت ، انسانیت متبلور می شود، خوبی و پاکی متولد می گردد، به بلوغ می رسد و سر انجام پخته و کهنسال می گردد اما تا ابد پاینده می ماند.
در صف های پی در پی و به هم بافته شده انسانها این موجودات دو پا و دو دست ، دو چشم و دو گوش در کنار هم صف کشیده اند، دستها را به سوی آسمان بلند کرده اند و رنگ در رنگ ، سخن در سخن و نگاه در نگاه هم دوخته ، سر به ملکوت بر افراشته اند و اشک در دل و جانشان حلقه زده است . این انسانها، موجودات دو تایی به دور از شان و منزلت ، رنگ ونژاد ، تکلم و فرهنگ در حقیقت "حق" مشترکند و به آن "حق" یگانه و یکتا ایمان دارند. سر بر سریر ابرها می نهند، دل در گرو بادها می سپارند، دست بر غنچه های هستی می کشند و در سایه سار آفرینش سیر می کنند. نمی دانم در این لحظه که زمان و زمین ثابت مانده اند و مات شده اند بر حریم ملکوتی آنها، چه حسی در قلب شان موج می زند ، چه نگاهی در چشمانشان را آکنده است و کدام حس وجودشان را فتح کرده .
دلم می خواهد بدانم به چه می اندیشند آن مردمانی که به زیارت خانه ی خدا، خالق جهان و کهکشانها ، یگانه هستی بخش آفرینش ، شتافته اند و اینک در صف نماز دست به سوی آسمان بلند کرده اند.
خدایا؛
می خواهم بدانم به چه می اندیشند ، چه می بینند ، چه می شنودند، چه می نوشند و چه ... چه ... چه .
می خواهم بدانم نگاه آنها ، تک تک شان ، به کجا خیره شده است . کهکشانها را نظاره می کنند ، لایه های زمین را می بینند یا قطرات زلال آب که از بلندی بر سنگی سخت فرو می آید را می شمارند و یا شاید هم در رنگ خوش گلبر گهای گلی گم شده اند. کدام یک ، خدایا.
اما می دانم هر جا که هستند و هر چه که می بینندرد پای از وجود گرانبهای توست که آنان را مجذوب خود ساخته است و بی خود از خویش به تو می اندیشند . انسانها این موجودات زمینی و خاکی در جوار خانه ات قلبهایشان را گره در کرامت بی پایان تو زده اند و دلشان را به دست تو سپرده اند و به هر آنچه می اندیشند تنها ذکر تو در آن لانه کرده است . تسبیح بزرگی ات را می گویند و دستانشان نذر درگاه مغفرت توست، شاید به بلند ی این دستان نا امید و رنجور تو نیز از سفره ی رحمتت بر آنها ببخشایی و نیکویشان بداری . خدایا؛ این تصویر ، تمام فلسفه ی هستی را در ذهنم و دلم زنده کرده است . صفا و پاکی لحظه ی نخستین آفرینش ، مرا در خود ذوب کرده است . عطر روح نواز تولدم بر من پیچیده و احساس سبکی می کنم . احساس می کنم که من خالی از سیاهی ام ، خالی از حسادتم ، خالی از حس دوریت .
و من سرشارم . سر شار از قربت سپیدت . سر شار از مهربانی بی پایانت و سر شار از سرشت نیکوی هستی که بر من نهاده ای ، از لحظه ای که خلقم کردی .حسرت در لبانم یخ زده است . تا شاید روزی من هم در تصویر روزنامه ای غربت بیننده ای را بر انگیزانم و اورا تا " کعبه " شوق دهم ، بال پر دهم ...
آن زمان ، من چه خواهم دید؟ در دور دست ها ، کف دستانم چه می رویانم ؟
آن زمان ، من چه حس خواهم کرد؟ به چه خواهم اندیشید؟
آن زمان ، من چه می خواهم ؟
باران
بیستم شهریور هشتاد وهشت .