۱۳۸۸ شهریور ۸, یکشنبه
یک ماه نور می نوشیم...
یک ماه نور می نوشیم ، برکت را سبد سبد به خانه می آوریم ، لطف و مهربانی را مهمان دلهایمان می کنیم . یک ماه تسبیح می گوییم نعمتهای ارزانی شده بر خود را. و نیایش می کنیم پروردگار پاک را که ما را آفرید و نعمتهای بی پایان به ما بخشید. با معبودمان خلوت می کنیم . تنها وبه دور از رنگ و ریا به راز و نیاز می پردازیم . از خدایمان تعریف می کنیم ، شکرش را به جا می آوریم و درد دلهایمان را می گوییم ، از غصه هایمان شکوه سر می دهیم و از مشکلاتمان می نالیم، خلاصه در خلوتی روحانی و ملکوتی که بین عبد و معبود است گل ها می چینیم ، صفا می کنیم و از عطر سحر گاهانش سر مست و خرامان . یک ماه فرصت طلایی برای بهتر شدن ، زلال ترزندگی کردن و نیکو تر اندیشیدن . فرصتی که این هم از لطف پروردگار است تا باز هم به بندگانش جهانی برکت و نورو مغفرت ارزنی دارد تا از این برکت توشه ای برای دنیا و آخرتشان بر گیرند، از این نور روشن و نورانی گردند و از تاریکیهای ظلمت رهایی بخشند و از این مغفرت گناهانشان را بزدایند و سبک بال گردند و توشه ای سراسر نیکی بر گیرند.
چه آرامشی دارد هنگامی که خسته دل از دردها و رنج های زندگی هستیم ؛ اندوهگین از ناملایمات روزگار و اشک بار از ستم های زمانه ، رو به سوی پروردگار بی همتا گردانیم و نماز گزاریم و دعا بخوانیم و با او رازو نیاز کنیم ، بنالیم و اشک گونه هایمان را تر گرداندو از او که تواناست مدد بخواهیم تا با ما باشد و آراممان گرداند.
وه ، چه لطف و صفایی دارد که برای رضایت معبود بی نیازمان ، بر سفره ی خالی خانه ای نور بپاشیم ، طعام گذاریم و دلهایی را شاد گردانیم که گرسنگی امانشان را بریده . آه ، که از مشقت و سختی نیاشامیدن و نخوردن آگاه می گردیم و به صبر وبردباری گرسنگان درود می فرستیم . و بی پناهی ... بی پناهی ، همان ماوای همیشگی مظلومان است که خدای رحمان ورحیم پناهشان می دهد و از حال آنان آگاه است .
چه زیبایی دل انگیزی دارد یک رنگ شدن و بی رنگ شدن در مرزهای نا متناهی هستی آنگاه که دستها را بلند می کنیم به سوی آسمان و ناله سر می دهیم و صدا می زنیم درگاه زندگی بخش و مهربان خدایمان را.
چه خلوت غریبانه ای ، وقتی به سوی مقصد نهایی مان کوله بار سفر می بندیم و تنها با اراده ی خود و لطف او گام برمی داریم و راه آخرت در پیش می گیریم ، آنگاه که از دنیا و دنیایی ها دل می کنیم و به دنیایی دل می بندیم که چشم ها را می نوازد ؛ در این خلوت غریبانه استواری گام هایمان باش! در این ماه مهربانی ات می خواهیم در آن روز ما را فرامو ش نکن ای خدا و کمکمان کن!
چه حس دل پذیری ، لحظه ی گرفتن دست ناتوان ، بخشیدن لبخندشیرین بر دلی درد مند و یا دیداری از سالمندی چشم انتظار.
و چه لحظه های پاک و صادقانه ای هنگامی که سر خم می کنیم و از گناهانمان شرمساریم و توبه می کنیم که مغفرت او امید ماست .
و چه تابنده است آن زمانی که تسبیح در دست می گردانیم و ذکر پاکی و بزرگی پروردگار بر لبانمان نقش می بندد. یک ماه خوب زندگی می کنیم و انرژی و توان می گیریم تا در ماه های دیگر نیز خوب تر از پیش زندگی کنیم .
۱۳۸۸ شهریور ۴, چهارشنبه
یا ابا صالح...
۱۳۸۸ شهریور ۱, یکشنبه
رمضان ماه میهمانی نور مبارک
انتخابات 88
بسیار خرسندیم که ملت افغانستان دست به دست هم دادند و سرنوشت کشورشان را رقم زدند. 29 اسد روز انتخابات ریاست جمهوری و شوراهای ولایتی بود که ملت بزرگ و سر افراز افغانستان حماسه ای بی نظیر و فراموش نشدنی آفریدند. در صف های طولانی ایستادند و با مشکلات بسیار رای دادند . بعد از سالهای سال ، دومین تجربه ی دموکراسی خودرا با موفقیت پشت سر گذاشتند. مردم میهن مان نشان دادند که سعی دارند با تغییرات و پیشرفت های دنیای مدرن سازگار گردند و آنچه را نیکو می پندارند تجربه کنند. از مسایل سیاسی ، اقتصادی ، اجتماعی و فرهنگی جامعه ی خود آگاه گشته اند و می توانند با چشمان باز و عقل سلیم خود تصمیم بگیرند و به آنچه می اندیشند جامه ی عمل بپوشانند . ملت افغانستان رای دادند و سرنوشت شان کشور و مردمشان را به تصویر کشیدند. در این روزها که انتخابات را پشت سر گذاشته ایم ، منتظر اعلام نتیجه ی انتخاباتیم و ایمان داریم کسی برگزیده خواهد شد که مردم او را انتخاب کرده اند . در حقیقت به تصمیم خودو مردم خود باور داریم و یقین که بهترین را با مشارکت و هم فکری هم برگزیده اند.
باران
دوم شهریور هشتادو هشت.
۱۳۸۸ مرداد ۲۶, دوشنبه
به پیشواز ماه رمضان می رویم
انتخاب سرنوشت ساز
نگرانی ها پس از انتخابات
۱۳۸۸ مرداد ۲۴, شنبه
انتخابات نزدیک شده ...
عکس عکس عکس... کمتر جایی می توان یافت که انباشته از عکس نشده باشد. دیوارها زیر عکس های کوچک و بزرگ شانه خم کرده اند. تابلوها غرق در عکس ها هستند و حتی فضا و هوا نیز گمشده در عکس های رنگارنگ با شعارهای خوش آب و رنگ ترند. درختان به جای برگ ، عکس بر شاخه ها دارندو موتر ها به جای آدم ها ، عکس ها را نقل و انتقال می دهند. این است شهر عکسی ، شهر رنگی. از دیدن این همه عکس های متنوع و رنگارنگ انسان قوه ی تشخیصش را نا توان می یابد و چشمانش را فریبنده . وقتی این وضعیت را با حوادث و رویدادهای سیاسی جامعه ی خودمان و خارج ادغام می کنیم ذهنمان سر در گم تر به دنبال نقطه ی روشنی می گردد که دست نخورده و حقیقی ایست نه ساخته و پرداخته شده .
این روزها حساس ترین و واپسین روزهای تبلیغات نامزدان ریاست جمهوری و شوراهای ولایتی است. شورو هیجان بی نظیری در ملت افغانستان موج می زند . مردم به دنبال نقطه ی پایان انتخابشان هستند و این آگاهی ایست که آنها را به این پایان راه ، یا فرد صالح و شایسته ی مقام ریاست جمهوری یا وکیل شورای ولایتی می رساند. از طرفی حوادث دلخراش اخیر که شاهد آنها بودیم و هستیم وضعیت امنیت کشور را رضایت بخش نشان نداده و اضطراب و نگرانی مرد م را افزایش می دهد.
"اصابت راکت به قسمت های مختلف کابل ، حملات انتحاری ، تهدید نامزدان یا معاونانشان و وضعیت ناگوار امنیتی راههای مواصلاتی ولایات و مناطق دور افتاده شان همگی نشان تضعیف امنیت در کشور است ."
حال انکه نیروی اردوی ملی و آیساف و ... به مردم اطمینان میدهند که تدابیر شدید امنیتی از قبیل : پرتاب بالون وزارت دفاع با دوربین های کنترلی مدرن ، نصب دوربین های مخصوص در چهار راهی های اصلی شهر، ازدیاد نیروهای اردو ملی و خارجی ، و ... را در نظر گرفته اند و مدعی اند که انتخابات به خوبی برگزار خواهد شد ؛ زیرا آنها امنیت لازم را تامین خواهند کرد.
به هر حال با امید به اینکه امنیت کامل در روزهای انتخابات حاکم باشدو مردم با اطمینان خاطر و مشارکت بی نظیر همایش ملی شان را به نمایش بگذارند؛ می رسیم به انتخاب مرد م که چه کسی را برای مقام ریاست جمهوری بر می گزینند.
چه کسی ریس جمهور افغانستان خواهد شد ؟ ؟
مردم چگونه می توانند با آگاهی از واقعیت ها تصمیم بگیرند و آنکه سزاوار است را انتخاب کنند؟
در شرایطی که همه جا با رنگ و لعاب و تظاهر پوشیده شده است چه کسی خورشید پشت ابررا خواهد دید حال آنکه خورشید همیشه پشت ابر نمی ماند. آن صبح دل انگیز پس از انتخابات که ریس جمهور منتخب مردم بر کرسی ریاست تکیه خواهد داد مردم صفای سحر گاهی را در خواهند یافت و لطافت دلنوازش را حس خواهند کرد یا نه ؟
آن روز موعود است که ، این وعده ها ی امروزی رنگ عمل به خود می گیرد یا نمی گیرد. و این سحر وعده داده شد ه از پس شام تار خواهد دمید یا نه ؟ اما یک چیز مسلم است ، حق همیشه پیروز است و مردم که با صفای باطن و خلوص نیت بر فرد مورد اعتمادشان رای میدهند در واقع بر حقیقتی دست می گذارند که خدا نصیبشان کرده است و این همان آزادی شان است . و اگر آن فرد مورد اعتماد بر وعده هایش عمل نکرد، باز هم این مردم هستند که در موردش قضاوت و عمل خواهند کرد. در نهایت از خدا خواهانیم که ریس جمهور منتخب آینده ی مان را فردی صالح و شایسته به اثبات رساند و مرد م را از او خشنود. به امید پیروزی می گوییم : اندکی صبر سحر نزدیک است...
باران
بیست و پنجم مرداد ماه هشتادو هشت .
۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه
هدیه امروز...
۱۳۸۸ مرداد ۱۶, جمعه
گل برای گل...
۱۳۸۸ مرداد ۱۴, چهارشنبه
گل برای گل...

گل برای گل ...
سفر به بامیان ...
چهار شنبه: 7/5/88 13
صبح:9:30
بند امیر ، ولایت بامیان
بند امیر، منطقه ای تفریحی زیارتی است که در ولایت بامیان موقعیت دارد و زیبایی اش زبانزد خاص و عام است. در میان کوههای بلند و تپه های مجاورش آبی ، زلال و آسمانی رنگ مملو از ماهی های کوچک و بزرگ ، که باور کردنش دشوار است ، به چشم می خورد. مردم از نقاط مختلف کشور جهت زیارت و سیاحت به این منطقه که نام پارک ملی افغانستان را گرفته می آیند ، در آب آن قایق رانی می کنند ، در چشمه ی شفا دست وصورت خود را می شویند و از آب گوارای آن می نوشند. اما با تاسف فراوان باید گفت در این منطقه بی مانند اثری از آبادانی نیست؛ دوکان ، هتل ، مسجدو ... وجود ندارد و حفاظت چندانی از آن نمی شود . حیف است که این منطقه زیبا و دوست داشتنی را از یاد ببریم و فکری برای سازندگی هر چه بهترش نکنیم. آری بند امیر نیز مانند سایر مناطق بامیان فراموش شده و از یادها رفته است . پارک ملی افغانستان با چشم اندازها و مناظر بی نظیر در دل جهانگردان زیادی نیز جای دارد و همه و همه مشتاق دیدارش هستند. واقعن از زیبایی چیزی کم ندارد و باید دید و لذت برد.
صبح به بند امیر رسیدیم و تا بعد از ظهر نیز در آنجا بودیم . سراسر روز را خوش بودیم . در آب خنک آبشارهایش گرمی تابستان را احساس نمی کردیم و در چشمه شفا نیز سلامتی روز افزو ن از خداوند خواستیم . خلاصه هنگام غروب آفتاب به سمت ولایت بامیان دهسپار گشتیم و به مقصد کابل ، بند امیر را ترک گفتیم .
پنج شنبه:8/5/88
صبح:3:30
ولایت بامیان
شب را در بامیان گذراندیم و صبح بسیار زود به سمت کابل حرکت کردیم . این بار با کوله باری از دیدنی ها و تجربه های نو بار سفر بستیم و راه افتادیم . از دره ی غور بند گذشتیم . وارد ولایت پروان شدیم و بالاخره ساعت 4 بعد از ظهر به کابل رسیدیم . همان کابل خودمان با سرک ها و ساختمانهای آشنا و همیشگی . با همان گرمای طاقت فرسا و گردو خاک بعد از ظهرهایش .
حال که به روزهای خوش سفر می اندیشم شاد می شوم و ناخداگاه لبخندی بر لبانم نقش می بندد و بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ، صد البته که همین طور است . هر سفر با خوبی ها و سختیهایش درسی بزرگ و تجربه ای گران بهاست . ولذتی دارد که شاید هرگز فراموش نگردد . به پایان آمد این دفتر ، حکایت همچنان باقی ایست...
باران.
پانزدهم مرداد هشتادو هشت.
۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سهشنبه
سفر به بامیان...
۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه
سفر به بامیان ...
پنج شنبه: 1/5/1388
صبح:3:30
کابل
هوا تاریک بود و خنک. نسیم سحر گاهی می وزید. به همراه خانواده بار سفر بستم و همگی به سمت ولایت بامیان حرکت کردیم . موتر در پستی و بلندی سرک فریاد می زد و پیش می رفت . از ولایت میدان وردک گذشتیم و پس از طی مسافت طولانی به ولایت بامیان رسیدیم .
همان روز
ظهر:12:38
بامیان
بامیان شهری که چه عرض کنم نه ، یک روستای بزرگ و خاک گرفته در دل کوههای سر به فلک کشیده و بی آب و علف . شهری گمشده در اعماق یادها و خاطره ها . مدفون شده در حصار زمانهای تیره و تار تاریخ . کوه های عظیم و مرتفع گرداگردش را حلقه زده است و تک تک درختهایی در دامنه ها به چشم می خورد . شهری که از امکانات و پیشرفت و ترقی مدرن امروزی به دور مانده و از سرکهایش گردو خاک می بارد و از آسمانش سوز و حرارت خورشید . و مردمی با چهره های آفتاب سوخته و دستهای زحمت کشیده و قلبی داغ دیده . بامیان ولایتی با قدمتی هزاران ساله که از ساخت و ساز و سازندگی در آن خبری نیست. آبادانی اش را باید در تاریخ های کهن جست و زیبایی اش را در چهره ی چروکیده و قامت شکسته ی بودا دید . بامیان آن یگانه نگین تاریخ های دور و گنج های نهفته در دل خاک ، با مردمان درد کشیده و فقیر خود ساخته و سوخته و صدایش هم در نیامده است . اما امروز باید این سکوت دیرینه را شکست:
بودا؛ فریاد بر آور و این سکوت مرگبار را بشکن!
بودا؛ از درد هایت ناله سر ده!
بودا؛ از دیدنی هایی که نباید بگو!
فریاد بزن!
اشک بریز!
غوغا کن!
شورو هیاهو بر پا کن!
کوهها؛ از این تاریخ فراموش شده حکایت کنید!
دشتها؛ از غم های زیر خاک شده بنالید!
دیده ها؛ زیباییها را جار زنید!
بامیان هم زیباست با همه ی داشته ها و نداشته هایش .
در بامیان گشتیم و دیدیم و ندیدیم . و ... در نهایت از این مهد تمدن دل کندیم و به سوی ولسوالی های دیگر، جای زندگی پدرانمان همت سفر بستیم . راههای کوهستانی را از فراز و فرود کوهها و تپه ها طی نمودیم و کم کم به مقصد نهایی نزدیک شدیم . واقعن از دیدن راههای پر پیچ و خم و خاکی لرزه بر اندام مان می افتاد اما به لطف پروردگار به سلامت به جای دلخواه رسیدیم و از دیدن زیباییهایش غرق در سرور گشتیم .
ادامه دارد...
باران.
سیزدهم مرداد ماه هشتادو هشت.

