۱۳۸۷ اسفند ۶, سه‌شنبه

تا درخت هست


تا هست درخت،
- باغ هم هست
یک لحظه،
- بنه تبر
تو از دست!
"محمد عزیزی"



در هرم این کویر،
باید
درخت بود.
-چشمه و باران!
"محمد عزیزی"


تا تو
چون آب می روی در جوی
باغ جان،
سبز سبز خواهد ماند!
"محمد عزیزی"

تو را می نویسم همیشه،
- تو را،
که بر قلب تفتیده ام می وزی
و پیغام باران به من می دهی.
...
تو را می نویسم همیشه،تو را."
محمد عزیزی"

دیروز را


دیروز را
بهانه نباید کرد
فردا،همیشته هست!
"محمد عزیزی"
خورشید تر
- از تو
نیست در عالم میچ!
یک لحظه فقط،
- به خویش بنگر!
"محمد عزیزی"

۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

بارانی






تصور کن



تصور کن
تصور کن! اگه حتی تصور کردنش سخته،
جهانی که هر انسانی تو اون خوش بخته، خوش بخته
جهانی که تو اون پول نژاد قدرت ارزش نیست
جواب همصدایی ها پولیس ضد شورش نیست
نه بمب هسته یی داره، نه بمب افکن، نه خمپاره
دیگه هیچ بچه یی پا ش روی مین جا نمی ذاره!
همه آزاد آزادن!همه بی درد بی دردن!
تو روز نامه نمی خونی: نهنگا خودکشی کردن!
جهانی رو تصور کن، بدون نفرت باروت
بدون ظلم خود کامه، بدون وحشت تابوت
جهانی رو تصور کن، پر از لب خند آزادی
لبالب از کل بوسه، پر از تکرار آبادی
تصورکن!اگه حتی تصور کردنش جرمه،
اکه با بردن اسمش گلو پر می شه ازسرمه!
تصور کن جهانی ر که توش زندان یه افسانه س
تمام جنگای دنیا شدن مشمول آتش بس!
کسی آقای عالم نیست، برابر با همن مردم
دیگه سهم هر انسانه تن هر دونه ی گندم
بدون مرز محدوده! وطن یعنی همه دنیا!
تصور کن! تو می تونی بشی تعبیر این رویا!

باز باران با ترانه




باز باران، با ترانه!
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران...
باران...
باران...
از دوران کودکی باران عشقم بود و در دوران مکتب شعر باران عاشق ترم کرد. در غروب های تر پاییزی زیر باران، پا روی برگهای خیس شده می گذاشتم و چشم را می بستم و می دویدم... زیر باران تر می شدم و به درختها می خوردم...
می خندیدم و گهر های باران را می نوشیدم... پاکی را می نوشیدم... طراوت را می نوشیدم...
باران در هر سرزمینی زیباست، پاک است، با طراوت است. در هر زمانی زلال است و شفاف و بر هر قلبی که ببارد جوانش می کند و غرق در صفا و این لطف آسمان است.
آسمان هم باران است...
سرزمین من هم باران دارد...
پاکی دارد...
طراوت دارد...
یعنی آسمان دارد...
باران!
باران من،
ببار.
روی سرزمین من هم ببار. گردو خاک کینه و کدورت را به دریای ایمان ببر...
به دریای ایمان ببر...
باران!
کودکانه ببار...
و باز هم پاکی را هدیه کن، طراوت را ببخش، جوانی دلها را نوید ده، لبخند را زمزمه کن...
باران!
نرم نرمک ببار...
نرم نرمک سبز می شوم، گل می دهم ...
باران!
صمیمانه ببار...
شعر و غزلت می سازم.
دوستت دارم...
باران!
باران من!
در تو گم خواهم شد، در تو یک رنگم و رنگارنگ، در تو بهارم پاییزم، در تو دلتنگم، می خندم...
در تو معصومیت کودکی ام دو چندان، در تو آری، در تو باران!
باران بیا!
هر لحظه، هر دم که بیایی
مال منی، مال مایی
مگر اینکه چتر بگیرم...
مگر اینکه چتر بگیریم...


باران زمستان هشتادو هفت

یاد باد آن روزگاران یاد باد!


یاد باد آن روزگاران یاد باد!
واقعا یادش بخیر، آن روزهای خوش یادش بخیر!
قدیما،زیر باران قدم زدن صفایی داشت. شاید هنوز هم آن صفا باشد و ما بی خیالش.تر شدن زیر باران شور و حالی داشت. شور دوستی، حال دل.اما حال...
نه دلم نمی آیید بگویم حال باران آن باران قدیم نیست. حالا هم تر شدن همان است که آن زمان بود(منظورم دوران کودکی است، دوران سادگی.) اما شاید ما آن کودک ساده قدیمی نباشیم. راستش را بخواهید من خیلی دلم برای آن کودکی ساده ام تنگ شده، دلم می خواهد کودک باشم ساده و یک رنگ و صمیمی.
ای کاش می شد برای لحظه ای آن دوران را حس کنم...
یاد یاران را حس کنم...
من حاضرم چشم هایم را ببندم و رویای قدیم های دور را به تماشا بنشینم. اگر شما هم دلتان برای کودکی تان تنگ شده، با من باشید...
باران می خواهد شما را به آن دوران ببرد شاید شما کودک نگردید اما می توانید سادگی و صمیمیت و شور و حال آن دوران را حس کنید...
حاضرید...
چشم ها را ببندیم...
باران را حس کنیم ...
دل را...
باران

۱۳۸۷ بهمن ۳۰, چهارشنبه

جنس زمزمه

شعر،ازجنس زمزمه است نه هیاهو،ازجنس انحناست نه زاویه،ازجنس مه است نه وضوح.
حس اندیشی ازع.صمدیان

مهربانی

هر آن کسی که در این جمع نیست زنده به عشق
بر او نمرده به فتوای من نماز کنید
"حافظ"
مهربانی
هنگامی که خدا
انسان را اندازه میگرد،متررادور"قلبش"می گذارد
نه دور "سرش".
"نورمن وینسنت پیل"
"مهربان بودن"مهم تراز"کامل بودن است".

۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

من برف می شوم،توهم درخت باش!


من برف می شوم، تو هم درخت باش!
بار سفر می بندم، وقت رفتن است. از خانه ام،
از ابرها،
دل می کنم و عازم سفر به سوی سرزمینی از جنس دیگرم ، از جنس خاک.
آری، عازم سفر به سوی زمینم.
می خواهم ببارم ...
من برفم ...
و باریدن با من است...
می خواهم بر زمین ببارم،
بر درخت ببارم،
بر روی
بام ها،
کوچه ها،
شهرها،
آدم ها،
ببارم.
می خواهم بر جنگل نیم سوخته،
ببارم.
بر خانه ویران شده...
می خواهم بر باغچه ای تنها با درختی بی شاخ و برگ،
ببارم.
بر لبخند فراموش شده...
بر سکوت شهری در دل تاریکی...
من برف می شوم، تو هم درخت باش!
حتی اگر درختی سالخورده وبی شاخ و برگ باشی!
حتی اگر تنها تو باشی،تنها تو درخت.
من برف می شوم،تو هم درخت باش!
من تو را سپید خواهم کرد و در آغوش تو خواهم ماند...
نه تو تنهایی ، نه من.
و آنگاه که آفتاب سر زد من آب می شوم و تو را خواهم شست. تو را سیراب خواهم کرد و توسبزخواهی شد...
جوانه خواهی زد...
تو،
زنده خواهی شد...
زمستان است و روزهای برفی
باران
ننشین تا لحظه ها پرت کنند،برخیز و لحظه ها را پر کن.
حس اندیشی از ع . صمدیان
باران

۱۳۸۷ بهمن ۲۴, پنجشنبه

وپیامی درراه

روزی
خواهم آمدوپیامی خواهم آورد
دررگ ها نورخواهم ریخت.
وصداخواهم درداد:
ای سبد هاتان پرخواب!سیب آوردم
سیب سرخ خورشید
( سهراب)
باران

حمله انتحاری درکابل


درمیان دودو هیاهو وترس،نگاه های مضطرب ماسید ه است. گامها خشک شده وقلب ها درحال انفجاراست. ترس ازدیوارها وراهروها می بارد. مرگ سایه افکنده روی هرعابری،واینجاست که مرگ وزندگی دریک لحظه ودریک چشم به هم زدن انتخاب می شود...
چه صداهایی که امروز به سکوت ابدی فرورفت!
چه نگاه هایی که خیره به افق های دورمحو شد!
چه قلب هایی که ازتپش افتاد!
وچه منتظرانی که باید چشم به راه تاصبح قیامت باشند!
چه سکوتی که طنین افکند!
سکوتی ابدی...
هاله ای ازمه برشهرسایه افکند. همه جا تارومبهوت درتاریکی شب فرورفت.وتنها رنگ سرخ خون درنورستارگان می درخشید ومهتاب دلش گرفته بود وشهرمیگریست برمظلومیت وبی گناهی خون هایی که ریخته شد وکودکانی که یتیم شد...
تمام آسمان وزمین می پرسند چرا؟
چراقدرحیات رانمی دانید؟
چرا مردم باید تاوان قدرت طلبی را پس دهند؟
چرا چراغ خانه ها خاموش میشود؟
امروز پنج شنبه24/11/87 روزبعد ازحمله انتحاری کابل
آسمان می بارد
باران

۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

سلامی چو بوی خوش آشنایی




امروز چهار شنبه ،23 بهمن 87


من یک آدمی،که از ترس تنهایی دل به دریا زده و می خواهد حرف بزند البته گم نام.


شاید هم من کسی باشم که می خواهم خوبی بدیها را بگویم و صد البته بعضی وقتها هم بدی خوبی ها را...

راستی ممکن است خوبی،بدی هم داشته باشد.

راستش وقتی فکر می کنم،بدی خوبی وقتی ظاهرمیشود که نمی گذارد ماخوبی بدی ها راببینیم،دچارتردید میشوم ... حیران وسرگردان به افق ها خیره میشوم...شماچی؟

تصمیم گرفتم ازاین به بعد ارتباطاتم رابیشترکنم (ازاین شعارهای قرن حاضر!)

واین تصمیم یه فکرعالی نبود من بعدازخواندن کتابهای مختلف وبررسی موقعیت خودم به این نتیجه رسیدم واین ناب ترین فرصت است.

دلم می خواهد حرف های ناگفته ام رابگویم ازافق های دورتادرختان نزدیک،ازآسمان ابری ودلگیرتا بوسه های خندان باران،ازسوگند راست تا عبورحادثه،خلاصه ازهمه لحظه ها بارانی... ازهمه حقایق بکرودست نخورده وازهمه آرزوهای کوچک وبزرگ...

والبته باشما شریک سازم اگرشما هم مشتاق باشید...


باران


۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

راست گفتن

راست گفتن
سخنان حقیقی افسون کننده نیستند،
سخنان افسون کننده حقیقی نیستند.
خوب ها پرخاش جو نیستند
پر خاش جو ها خوب نیستند
آن ها که می دانند آموخته نیستند
آموختگان نمی دانند
جان های دانا چیزی نمی اندوزند
هر چه بیشتر در راه دیگران بکنند بیشتر دارند
هر چه بیشتر ببخشند توانگر ترند
راه آسمان بدون ویران کردن سود می رساند
کردن _ بدون کردن
راه دانایان است
از کتاب دائو ده جینگ