۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

انتخابات و درد دل های انتخاباتی

انتخابات و درد دل های انتخاباتی
* نتیجه ی انتخابات 29 اسد چه خواهد شد؟ چه کسی برگ برنده را به دست خواهد گرفت؟
هر گاه به این سوال و جواب احتمالی نه قطعی اش می اندیشیم ذهنمان به شک و تردید، حدس و گمان ، نا امید ی و بد بینی و ... آلوده می شود و پاسخ قطعی نداریم . با اینکه 29 اسد انتخابات ریاست جمهوری و شوراهای ولایتی در کشورمان افغانستان برگزارگردید و مدتها هم از آن روز گذشته ، هنوز نتیجه ی نهایی اعلام نشده است .
درست است که افغانستان دچار مشکلات فراوان اقتصادی و سیاسی ، امنیت نه چندان رضایت بخش و امکانات و تسهیلات اندک است اما نمی توان پنداشت که این دلایل، توجیح مناسب برای این تاخیز طولانی باشد.
مالاخره باید هر چه سریع تر تصمیم نهایی گرفته شود و نتیجه ی قطعی بر همگان معلوم ، زیرا صبر مردم سر آمده و حلوای غوره یشان هم پخته پخته است . ازطرفی این موکول شدن اعلام نتایج از امروز به فردا و از فردا به فرداهای دیگر هم شده است مسئله و مشکل ؛ و نه تنها که مشکلات گذشته را کم نکرده خود مشکل تازه ای شده است که هر روز گره اش کور تر می گردد بنابراین باید فکر چاره بود و کمیسیون مستقل انتخابات و کمیسیون سمع شکایات باید در حد توان سرعت عمل به خرج دهند .
دراین شرایط نا امنی ها هر روز شدت بیشتری به خود می گیرد و خشونتها هم رو به فزونی است . تعداد عساکر خارجی که وظیفه ی مبارزه با تروریسم و برقراری صلح و ثبات را به عهده دارند ، زیادتر گردیده حال با این همه سیاهی لشکر چرا امنیت ما روز به روز کمیاب تر می شود ما خود نمی دانیم . این سوال بی جوابی است در اذهان ملت افغانستان و مرد م جها ن که علامت سوالش رو به بزرگی است و روزی خواهد ترکید، اما جوابش دست نیافتنی می نماید.
بازارهای تجارتی دولتی و خصوصی روند کندی به خود گرفته است و اکثر فعالیت های تجارتی به بعد از اعلام نتایج موکول شده و نرخ انواع و اقسام مواد دیگر هم رو به افزایش . و در نتیجه سرگردانی مردم هم بیشتر.
حال، در بین این دعوای مصلحتی چه کسی نرخ تعیین می کند ؟
معلوم است ریس جمهور آینده . اوست که باید ره صد ساله را یک شبه بپیماید و اوضاع بی سرو سامان را سامان بخشد و وطن را گلستان. این هم با عقل سلیم و منطق آگاه یکی نیست و امکان هم ندارد. آن زمان است که نا امید می شویم و به همه چیز و همه کس بد بین و این همه گناه ما نیست ، حالا گناه چه کسی یا کسانی است ، الله و اعلم .
آنچه آشکار به نظر می رسد صبر سر آمد ه ی مردم است که باید هر چه زود تر ریس جمهور منتخب شان را بشناسند تا شاید گوشه ای از مشکلات مملکت و مردم حل گردد.
باران
هفتم مهر ماه هشتادو هشت .

جشن های زرد پاییزی

"جشن های زرد پاییزی"
باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازیهای راه مدرسه
بوی ماه مهر ماه مهربان
بوی خورشید پگاه مدرسه
پاییز آمد با قدم های زرد و خرد شونده ی برگهایش ، باران های تب دار و غم آلود روز هایش ، صداهای گرفته و غریب غروبهایش و طنین گریه آلود درختهایش اما همه ی اینها برای من رنگ دگر دارد ، آری پاییز آمد با خاطره ی روشن جشن های زرد پاییزی اش . آن روزهای دور ، خیلی دور ، در پاییز بود که جشن های مهر می گرفتیم و از ته دل قاه قاه می خندیدیم . آن روزهای دور بود که پاییز نوید دیدن و باهم بودن را برایمان می آورد . خسته از گرمای جانسوز تابستان به استقبال پاییز و باز گشایی مکاتب می رفتیم . از کوچه های تاریک روشن شهر می گذشتیم و در صف برنامه ی صبحگاهی با هم پچ پچ می کردیم و در گوشی حکایت چند ماهه را . آن خنده های زندگی بخش بود که ما را ، همراه پاییز زرد و برگ ریز می ساخت . یاد آن دوران بخیر! آه حسرت از نهادم بر می خیزد و بر گونه هایم اشک می فشاند .
پاییز با باران های صفا بخش ، شور و مستی جوانی مان را زنده می کرد و گامهایمان را لذت بخش .دست در دست یکدیگر فریاد برگها را می کشیدیم و سر بر تنه ی استوار درختها می نهادیم و ترانه ی مهر آغاز.
مهر ماه نخستین پاییز، فصل جشن های زرد، خلاصه ی عشق و دوستی و صمیمیت مان بود ، انتهای دلتنگی هایما ن وابتدای راههای با هم بودن... در کنار هم ، درختها و باد ورعد وبرق را تجربه می کردیم ، شوق شکفتن را و نهایت بهشت ، بهشتی که دستانمان می ساخت . زیر دانه های درشت و خنک باران های پاییزی بود که ثانیه ها از حرکت باز می ماندند و ما در زمان ثابت شده ، از چمن ها و درختها و جوی ها پیشی می گرفتیم و به آخر دنیا ، آنجا که تنها مهربانی ست می رسیدیم . آن زمان بود که هر آنچه خوب بود و دیدنی ، می اموختیم و به چشم های معلممان که آیه های هستی را زمزمه می کرد ، خیره می گشتیم .
چه صفایی داشت !
چه طنین روح نوازی بود!
چه دنیای پاکی !
و باز هم پاییز آمد ، پاییز دوست داشتنی من !
پاییز زیبایم :
خوش آمدی و صفا آوردی .
صفای سادگی ام را ، صفای دوستی ام را ، و صفای مهر را ، باران را ...
باران
هفتم مهر ماه هشتادو هشت.

۱۳۸۸ مهر ۴, شنبه

پایان تعطیلات

"پایان تعطیلات"
سلام!
بعد از مدتها، بعداز مدتها یعنی چند روز ناقابل ، چند روز ناقابل یعنی یک هفته استراحت و تفریح و گشت و گذار...
به من که خوش گذشت خدا کند که به شما هم خوش گذشته باشد...
بعد از این چند روز دوباره آفتاب سر زد و شهر به تکاپوی کار افتاد و رنگ دیگر گرفت . همه همت تلاش بستندو ره زحمت پیشه کردند. این بار بازگشت دوباره شما را به کار و تلاش و کوشش خوش آمد می گویم و امید وارم با نیرویی که از تعطیلات گرفتید بهتر از پیش بدرخشید.
باران
پنجم مهرهشتادو هشت.

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

تبریکات عیدی

چه زیبا و غرورانگیز است ، سی روز سبز خدا ، در چشمه زلال رمضان ، خود را شست و شو دادن ، قاصدک های نیایش را پرواز دادن و تبسم آسمانی اش را دیدن! و در این پایان خوش که سپیده ی عید ، عید بزرگ فطر، سر می زند، تمام وجود خود را پیشانی کردن و بر خاک آستان کبریایی اش ساییدن .
فرا رسیدن بشارت و رحمت بزرگ خداوندی ، عید خجسته فطر، بر همه مسلمین عالم مبارک باد.
چه همایون لحظاتی است
عید رمضان
عید ختم قرآن
عید پاداش عمل
عید عیدی خدا
عید شادی وسرور
عید عبادت مقبول
عید مفتاح قلوب مقفول
عید فطر، عید بارورشدن نیایش ها و چیدن میوه های استجابت مبارک باد.
باران

تبریکات عید سعید فطر

عید سعید فطر
یکم شوال
عید فطر، عید بزرگ مسلمانان ، عید ختم قرآن، عید قبولی طاعات و عبادات صیام سی روزه در پیشگاه پروردگار و عید خشنودی و رضای روزه داران از کرنش و طاعت پروردگار خویش است . در این عید عزیز، همه ی مسلمانان ، به ویژه روزه داران ، سر بلند و سر افراز از انجام فرایض ماه مبارک رمضان ، به یکدیگر تبریک و شاد باش می گویند.
مژدگانی بده ای صابر ایام صیام
روز سرمستی و عید رمضان است
عید سعید فطر، عید کسانی است که در این فرخنده روز به شکرانه ی توفیق عبادت ، اکرام ، اطعام ، و صیام ماه مبارک ، سر بر آستان حضرت دوست می سایند و پاداش بردباری شان را تنها از او می گیرند.
این عید خجسته را به همه ی مسلمانان جهان تبریک و تهنیت می گوییم.
باران

۱۳۸۸ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

دلخوشی

"دلخوشی"
من به یک احساس خالی دلخوشم
من به گل های خیالی دلخوشم
در کنار سفره اسطوره ها
من به یک ظرف سفالی دلخوشم
مثل اندوه کویر و بغض خاک
با خیال آب سالی دلخوشم
سر نهم بر بالش اندوه خویش
با همین افسرده حالی دلخوشم
در هجوم رنگ، در فصل صدا
با بهار نقش قالی دلخوشم
آسمانم: حجم سرد یک قفس
با غم آسوده بالی دلخوشم
گرچه اهل این خیابان نیستم
با هوای این حوالی دلخوشم
"سهیل محودی"
باران
بیست و ششم شهریور هشتادو هشت.

عید سعید فطر

"عید سعید فطر "
به روزهای آخر ماه مبارک رمضان نزدیک می شویم و این، از طرفی مایه ی افسوس است که یک ماه پر برکت و رحمت از سرزمین ما رخت می بندد و سفر می کند و از طرفی مایه ی مسر ت است زیرا روزهای خوش عید نزدیک می گردد و تعطیلات چند روزه سراسر شادی و میمنت خواهد بود. در روزهای خوش عید که دید و بازدید ها به راه می افتند و دیدارها هم تازه ، احساس طراوت می نماییم و خدا را شاکریم که می توانیم در صلح و آرامی از روزهای عید تجلیل کنیم . کوچک و بزرگ در تب و تاب فراهم آوری آنچه در عید نیاز است غرق گشته اند و خانه تکانی ها آغاز و بازارها از هیاهوی مردم پر.
در میان شور و شوق عید، هستند دلهایی که در پس کوچه های غربت گم گشته اند و گرد وخاک شهر بر چهره هایشان سنگینی می کند ، آنانی که قدم هایشان توان رفتن ندارند و در قرن سکوت ماسیده اند. آنانی که از هراس فرو ریختن دیوارهای خانه هایشان در دل شب در سرک ها و دشت ها می خوابند و کسی را توان کمک نیست که به یاریشان بشتابد . آنانی که اشک حسرت بر گونه هایشان گره خورده و طلسم شده و هدیه ای برای شب عید نخواهند گرفت که به خرسندی و میمنت آن، لبخندی گوشه ی لبانشان نمایان گردد . وحتی عید با روزهای خوشش نیز دلیل شادی دل غم بارشان نخواهد بود . آنانی که زیستن با درد را سالهاست تجربه کردند و هر آنچه تغییر نامیده می شود و دموکراسی نتوانسته چهره زندگی شان را بهتر نماید . آن شعارهای خوش و دل فریب هم دردی را درمان نکرده و راهی را هموار نه . در روزهای پیش از عید است که بازار کالاهای مختلف مانند: خوراکی و پوشاکی و لوازم منزل گرم است و پر رونق و قیمت آنها نیز سرسام آور است . در این روزهاست که گرانی بیداد می کند و مانعی برای افزایش قیمت ها وجود ندارد و خلاصه نرخ مواد کنترل نمی گردد . مردم نیز مجبورند مواد مورد نیازشان را هر چند با قیمت بالا خریداری نمایند زیرا برای عید لازم و ضروری ایست . در این میان خوب است یادی از آنهایی که توان خرید ندارند، کنیم و در حد توان بکوشیم مرهمی بر دردشان نهیم . به امید سپری نمودن روزهای نیکو و سرشار از شادی در عید فطر.
باران
بیست و ششم شهریور هشتاد و هشت .

۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

می توان آیا...؟

می توان آیا...؟
می توان آیا غم یک مرد را ترسیم کرد؟
نقشه ی جغرافیای درد را، ترسیم کرد؟
می توان آیا به روی بوک پر نقش بهار
وسعت اندوه برگ زرد را ترسیم کرد؟
می توان آیا به گرد کودکی گم کرده راه
ازدحام مردم بی درد را ترسیم کرد؟
می توان با دیدن دستان سرشار از تهی
سایه ی رنج دل یک مرد را ترسیم کرد؟
می توان آیا در این هرم نفس گیری که هست
نقش پلک نیمه باز گرد را ترسیم کرد؟
می توان در امتداد حیرت آیینگی
حیرت مجنون صحرا گرد را ترسیم کرد؟
از تو می پرسم بگو با من که آیا می توان
غربت دل های غم پروزد را ترسیم کرد؟
"محمد علی مجاهدی"
باران
بیست و پنجم شهریور هشتادوهشت.

۱۳۸۸ شهریور ۱۸, چهارشنبه

یک آرزوی خوش...

"مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک چند روزی قفسی ساخته اند ازبدنم"
روزنامه ای به دست دارم . سر خط خبرها را می خوانم : پرویز کامبخش آزاد شد، بریتانیا و آلمان گفته اند: مسئولیت امنیتی بیشتر به نیروهای افغان سپرده شود، حامدکرزی تاکنون نیز در 19 ولایت بیشترین آرا را کسب نموده است ، انفجار ترینکوت بشمول اطفال 18 تن را کشته و مجروح بر جا گذاشت ، وزیر معارف کشور به ولسی جرگه فرا خوانده شد و ...، و بعد نگاهم روی تصویر پایین روزنامه ثابت می ماند، به تصویر خیره می شوم ، چشمانم تار می بینند و اطرافم را مه ای مبهم فرا می گیرد . در هاله ای از تصورات خیالی و رویا گونه دست و پا می زنم و همه جا پیش چشمانم رنگی دگر می گیرند. " لبیک" ، " لبیک" ، " لبیک" ...
در سایبانی از کرامت ، انسانیت متبلور می شود، خوبی و پاکی متولد می گردد، به بلوغ می رسد و سر انجام پخته و کهنسال می گردد اما تا ابد پاینده می ماند.
در صف های پی در پی و به هم بافته شده انسانها این موجودات دو پا و دو دست ، دو چشم و دو گوش در کنار هم صف کشیده اند، دستها را به سوی آسمان بلند کرده اند و رنگ در رنگ ، سخن در سخن و نگاه در نگاه هم دوخته ، سر به ملکوت بر افراشته اند و اشک در دل و جانشان حلقه زده است . این انسانها، موجودات دو تایی به دور از شان و منزلت ، رنگ ونژاد ، تکلم و فرهنگ در حقیقت "حق" مشترکند و به آن "حق" یگانه و یکتا ایمان دارند. سر بر سریر ابرها می نهند، دل در گرو بادها می سپارند، دست بر غنچه های هستی می کشند و در سایه سار آفرینش سیر می کنند. نمی دانم در این لحظه که زمان و زمین ثابت مانده اند و مات شده اند بر حریم ملکوتی آنها، چه حسی در قلب شان موج می زند ، چه نگاهی در چشمانشان را آکنده است و کدام حس وجودشان را فتح کرده .
دلم می خواهد بدانم به چه می اندیشند آن مردمانی که به زیارت خانه ی خدا، خالق جهان و کهکشانها ، یگانه هستی بخش آفرینش ، شتافته اند و اینک در صف نماز دست به سوی آسمان بلند کرده اند.
خدایا؛
می خواهم بدانم به چه می اندیشند ، چه می بینند ، چه می شنودند، چه می نوشند و چه ... چه ... چه .
می خواهم بدانم نگاه آنها ، تک تک شان ، به کجا خیره شده است . کهکشانها را نظاره می کنند ، لایه های زمین را می بینند یا قطرات زلال آب که از بلندی بر سنگی سخت فرو می آید را می شمارند و یا شاید هم در رنگ خوش گلبر گهای گلی گم شده اند. کدام یک ، خدایا.
اما می دانم هر جا که هستند و هر چه که می بینندرد پای از وجود گرانبهای توست که آنان را مجذوب خود ساخته است و بی خود از خویش به تو می اندیشند . انسانها این موجودات زمینی و خاکی در جوار خانه ات قلبهایشان را گره در کرامت بی پایان تو زده اند و دلشان را به دست تو سپرده اند و به هر آنچه می اندیشند تنها ذکر تو در آن لانه کرده است . تسبیح بزرگی ات را می گویند و دستانشان نذر درگاه مغفرت توست، شاید به بلند ی این دستان نا امید و رنجور تو نیز از سفره ی رحمتت بر آنها ببخشایی و نیکویشان بداری . خدایا؛ این تصویر ، تمام فلسفه ی هستی را در ذهنم و دلم زنده کرده است . صفا و پاکی لحظه ی نخستین آفرینش ، مرا در خود ذوب کرده است . عطر روح نواز تولدم بر من پیچیده و احساس سبکی می کنم . احساس می کنم که من خالی از سیاهی ام ، خالی از حسادتم ، خالی از حس دوریت .
و من سرشارم . سر شار از قربت سپیدت . سر شار از مهربانی بی پایانت و سر شار از سرشت نیکوی هستی که بر من نهاده ای ، از لحظه ای که خلقم کردی .حسرت در لبانم یخ زده است . تا شاید روزی من هم در تصویر روزنامه ای غربت بیننده ای را بر انگیزانم و اورا تا " کعبه " شوق دهم ، بال پر دهم ...
آن زمان ، من چه خواهم دید؟ در دور دست ها ، کف دستانم چه می رویانم ؟
آن زمان ، من چه حس خواهم کرد؟ به چه خواهم اندیشید؟
آن زمان ، من چه می خواهم ؟
باران
بیستم شهریور هشتاد وهشت .

۱۳۸۸ شهریور ۱۶, دوشنبه

شب قدر نزدیک است!


شب قدر نزدیک است!
باران.

یادش بخیر!

یادش بخیر!
یاد آن روزهای خوب بخیر!
یاد آن روزهای خوش بخیر!
آن لحظه های آبی رنگ ، آن سالهای مالامال از خوشبختی که عطر شادی دستانمان را انباشته بود، بخیر!
آن دقایق پر از پاکی یاس، طراوت نیلوفر، زیبایی مریم ، بخیر!
امروز کتابی به دستم افتاد که سراسر یاد کودکی ها و نوجوانی ها خفته درآن بود یاد دوران جوانی تازه رسیده که سری مغرور و دلی مهربان داشتیم . یاد آن دوران بخیر!
هزران بار بخیرو افسوس... کاش می شد عطر خوشبختی آن دوران باز هم بر دستان گرد گرفته ی مان بپیچد و ما را معطر گرداند !
" لحظه ی سبز دعا " را از آن کتاب خواندم و در این روزهای عرفانی ماه رمضان غرق در راز و نیاز گشتم . این شعررا به شما نیز تقدیم می کنم که چه زیبا بر دل می نشیند و چه سبک بال همراه دل می پرد و انسان را با خود به رویاهای خدایی می کشاند:
لحظه ی سبز دعا
چشمه ها در زمزمه
رودها در شستشو
موجها در همهمه
جویها در جست و جو
باغ در حال قیام
کوه در حال رکوع
آفتاب و ماهتاب
در غروب در طلوع
سنگ پیشانی به خاک
ابر سر بر آسمان
مثل گنبد خم شده
قامت رنگین کمان
ابر در حال سفر
آسمان غرق سکوت
بر سر گلدسته ها
بال مرغان در قنوت
کاسه ی شبنم به دست
لاله می گیرد وضو
بیدها گرم نماز
بادها در های وهو
سرو سر خم می کند
غنچه لب وا می کند
در میان شاخه ها
باد غوغا می کند
شاخه ها گل می کنند
لحظه ی سبز دعا
دستها پل می زنند
بین دلها و خدا
" در لحظه های سبزو صورتی دعاهایتان ما را نیز فراموش نکنید در این روزها و شب ها که همه جا مهر موج می زند به یاد هم دیگر باشیم و برای هم دعا کنیم . التماس دعا."
باران
هفدهم شهریور هشتادو هشت.

۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

ببخشید ، توجه کنید!

"افت تحصیلی شاگردان مکاتب"
"اصل ماجرا"
...
اما تعدادی از استادانمان جوان و تازه فارغ التحصیل از دانشگاهند ، پر انرژی و سر حال و شادند، با حوصله مندی تمام دروس را تشریح می کنند، به سوال هایمان پاسخ های صحیح می دهند و با ما مهربان ترند. شاگردان هم با جرات و اعتماد به نفس سوال می پرسند و با استاد در تشریح و پیشرفت درس سهم می گیرند ، صنف خسته کننده و غیر قابل تحمل نیست و برای وقت گذرانی لحظه شماری نمی کنیم . سراسر گپ و سخن و خلاصه شگفت انگیز است . از دانستن مطالب تازه حیران و خوشحال می شویم و با استاد دوست و همرا ه می گردیم . و لی با تاسف که از این قبیل استادان کم داریم و انگشت شمار. بعضی از آنها درسی که می دهند مطابق رشته ی تحصیلی شان در دانشگاه نیست ، بنابراین وقتی که آنها چیزی برای گفتن نداشته باشند تنها به رو خوانی مطالب کتاب اکتفا کرده و درسمان تنها رو خوانی مطالب می شود .
از استاد که بگذریم می رسیم به کتاب؛ کتابها اکثرا کهنه و قدیمی اند و از لحاظ نگارش و ویرایش مشکلات فراوان دارند . در بعضی از مطالب با خواندن چند سطرو چند صفحه باز هم پاسخ روشن به یک سوال داده نمی شود . مطالب و موضوعات مورد بحث یا پرداخته شده دارای ابهام فراوان است یا بعضی اصطلاحات و کلماتش از درک شاگردان خارج است در واقع مطالب دسته بندی نشده و متناسب با گروه سنی شاگردان و سطح سواد و دانش و درک آنها نیست . بنابراین آنها مجبور می گردند برای نمره گرفتن در امتحان از یادگیری درس خودداری کنند و تنها به از بر کردن آن برای روز امتحان بسنده نمایند. روز امتحان نیز با مطالب از بر شده تنها نمره ی حضور ذهن می گیرند و نه ارتقای علم و دانش . در این بین جایی برای شکوفا شدن استعدادهای شاگردان که نمی ماند هیچ ، چیز تازه ای هم نمی آموزند .
و اما، امتحان . امتحان برگ ی سفیدی است با 4 یا 5 سوال که کل نمره را به خود اختصاص می دهد . اگر بتوانی کل سوال ها را جواب دهی که عالی ایست اما اگر 1 یا 2 سوال را جواب داده نتوانستی کارت تمام است و مشروط آن مضمون خواهی شد و بعدش هم نا کامی در انتظارت است . ولی اگر تعداد سوالها را زیاد کنند نمره کل تقسیم بر سوال ها شده و نمره ی هر سوال پایین می آید در این صورت اگر 1 یا 2 سوال را هم پاسخ ندهی در کل نمره ات تاثیر چندانی نخواهد داشت . از طرفی در یک صنف همه ی شاگردان از لحاظ یادگیری و میزان بازدهی مطالب آموزشی در یک سطح نمی باشند شاگردان ممکن است در یکی از گروههای موفق ترین، موفق تر، موفق یا ضعیف شامل باشند پس سوالات امتحان باید متناسب با سویه ی شاگردان طرح شود تا اگر سوال مشکل برای شاگرد موفق ترین و موفق تر طرح گردید برای دیگر شاگردان نیز سوال ساده تر طرح گردد تا کل شاگردان بتوانند به سهم خود در امتحان موفقیت کسب نمایند و ترغیب به کوشش بیشتر در امتحانات بعدی گردند . حال اینکه با مشروط ماندن و ناکامی نیز دل شکسته و نا امید گشته و این چاره ی پیشرفت شاگردان و تشویق شان نخواهد بود .
برادرم از مشکلاتش می گفت و صحبتمان گل انداخته بود . اعتمادش ر اجلب کرده بودم و او راحت و آسود ه به دور از ترس و دلهره از همه ی آنچه در دل داشت سخن می گفت . آنچه ذکر شد گوشه ای از گفته هایش بود ، بماند که مکتب های کشورمان از نظم و ترتیب و پاکیزگی و بهداشت آنچنانی بر خوردار نیست و امکانات آموزشی برای دروسی مانند: فیزیک ، ریاضی ، جغرافیاو ... و آزمایشگاه برای دروس کیمیا، بیولوژی ، جیولوژی و... بسیار اندک است یا اصلن وجود ندارد ، زمین ورزشی و همچنین وسایل ورزش هم موجود نیست ، خوب بگذریم کمبودها زیادند اما بعضی مواقع از آنچه در اختیار داریم نیز استفاده ی مناسب و بهینه نمی کنیم چه رسد به آنچه نداریم .به طور مثال محبت ومهربانی ، صبر وحوصله از داشته هایمان است که در اکثر مواقع از کودکان و شاگردن دریغ می کنیم و روی خوش به آنها نشان نمی دهیم با رفتار خشن و چهره ی در هم شاگرد نه تنها چیزی نمی آموزد بلکه ازترس هم که شده از مکتب گریزان می گردد . بیشتر مواقع هنگامی که اشتباه یا خطایی از شاگردان سرمی زند بهتر نیست با درک آنها و پس از فکر و اندیشه تصمیم عاقلانه ای بگیریم که به نفع شاگرد بوده و در راه اصلاح او موثر باشد نه اینکه از روی احساس عمل کنیم و با خشونت خط بطلان به روی تربیت صحیح شاگرد بکشیم .
آخر شب بود برادرم را فرستادم تا بخوابد و خود به فکر فرو رفتم و به برادرم ، به دوستش ، به هم صنفی اش، به هم مکتبی اش ، به هم سن و سالش و به همه شاگردان کشورم اندیشیدم ...
آنانی که آینده برایشان میراث می ماند و آنها چیزی برای آن ندارند...
باران
دوازدهم شهریور هشتادو هشت .

۱۳۸۸ شهریور ۱۰, سه‌شنبه

ببخشید ، توجه کنید!

"افت تحصیلی شاگردان مکاتب"
"اصل ماجرا..."
چند روزی بود که از برادر کوچکترم در مورد نتایج امتحاناتش می پرسیدم . اما او هر بار از پاسخ دادن طفره می رفت و موضوع صحبت را بدل می کرد و خلاصه ار این صحبت ها و پاسخ های او چیزی دست گیرم نمی شد و پاسخ قانع کننده ای هم به من نمی داد ، حالا می فهمم که آن زمان پاسخی برای گفتن نداشته . چند روز دیگر هم گذشت و صبر من هم سر آمد .بالاخره شبی بعد از غذا در مورد نتیجه ی امتحاناتش پرسیدم و تا پاسخ درست را نگرفتم رهایش نکردم . او پارچه اش را برایم آورد البته با لرز و ترس فراوان و نشانم داد، اصلن انتظارش راهم نداشتم . برادرم در مکتب قبلی اش شاگرد ممتاز بود ، نمرات بالا می گرفت و همیشه موفق بود. از تعجب خشکم زده بود نمی دانستم باور کنم یا باور نکنم ، اخم کنم یا به شوخی اش بخندم. مواخذه اش کنم یا...
اما من صبر کردم و چیزی نگفتم . بعد او خودش به حرف آمد و برایم از دردهایی گفت که تا حال در سینه مدفون کرده بود. شاگرد صنف هشتم مکتب صدها مشکل کوچک و بزرگ در خانه، مکتب و جامعه اش داشت و ما بی خبر از آن بودیم .
در ابتدا او از تغییر دادن مکتبش راضی به نظر نمی رسید اما چاره ای نبود زیرا مکتب سابقش متوسطه بود و او باید برای ادامه ی دروسش به لیسه منتقل می شد . و من هم بعد از همدردی با او پیشنهاد دادم که سعی کند مکتب تازه اش را هم مانند مکتب سابقش دوست بدارد و از مشکلاتش تا حد ممکن چشم پوشی نماید و به خوبی هایش بیشتر توجه کند. دوستان تازه اش را بیشتر بشناسد، با آنها باشد و بعضی اوقات آنها را به خانه دعوت کند یا خود دعوت آنها را بپذیرد . و در کنار این ها می تواندبه مکتب سابقش هم در اوقات بیکاری احوال بگیردتا دلتنگش نباشد. بعد او از توجه اندک استادانش به دروس مشکل تر مانند: ریاضی ، فیزیک ، هندسه و کیمیا وغیره شکوه سر داد؛ او می گفت :
استادان بعضی از درسهایمان سالمند هستند و رفتار دوستانه ای با شاگردان ندارند درس را خشک و خسته کن و تنها یک بار برای شاگردان تشریح می دهند.صبر و حوصله ای برای رفع اشکالاتمان یا بعضی سوال های دیگر که در لابه لای درس ها به ذهنمان خطور می کند ندارند.خوب گله ای هم از آنها نداریم سن و سالی از آنها گذشته است و مانند جوانان پر انرژی و سر حال نیستند...
این مطلب ادامه دارد...
باران
یازدهم شهریور هشتادو هشت.