۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

تبریکی عید سعید قربان

سالروز عطر آگین عید سعید قربان
عید پاکان و فرزانگان
عید عاشقان و وارستگان
عید سکوت نفس و تکبیر ایمان
بر تمامی عارفان زمان به ویژه مسلمانان افغانستان مبارک باد .
باران
پنجم آذر ماه هشتاد وهشت.

یک واژه ی تنها تر...

" یک واژه ی تنها تر ... "
بر سفره ی چرمین ، امشب ، یک نامه و یک دفتر کو ؟
یک سطر به تنهایی نه ، یک واژه ی تنها تر کو ؟



در کنج تنهایی خود ، خود را و دلم را در سطری که نه در واژه ای تنها پر می کنم تا شاید اندکی خالی گردم و از این دیار خاکی و ظلمانی بار سفر بندم ، به سرای نور و حقیقت و خوبی . در لحظه لحظه های تنهایی خویش فرو می روم و هر دم در حسرت دیار باقی می سوزم و خسته از پیش پلک بر هم می نهم و چشمانم را به باد می سپارم .
آه ، ای خدای مهربانم !
چه سعادتی ایست ، شتافتن به دیوار وصالت !
چه لحظه های بی ریایی است ، سر نهادن بر خاک مقدس خانه ات و سرشک پشیمانی ریختن ! پشیمانی از گناه و معصیت و رو سیاهی .
خوشا به حال آن عاشقانی که امسال و در این لحظات در کنار تو لحظه ها را به سر می برند و در دریای یاد تو غوطه ورند .
آه ، ای خدای مهربانم !
کاش من هم در کنار تو و در درگاه خانه ات سکنی می گزیدم و سر بر آستان کرامت و رحمت و مغفرتت می نهادم و با یاد تو روز و شب می گذراندم .
آه ، ای خدای مهربانم !
دلم می خواهد در سکوت غم تنهایی خویش با خود زمزمه کنم و نجوا کنان بخوانم:
ای دل ، چه کوچک و مسکینی با این تپیدن خاموشت
طبل تلاطم دریا شو ، آرام عرش خدا بشکن
تندیس یخ شده ای ، ای جان ، بس کن تبلور و جاری شو
چون رود بر سر هر شیبی آزاد و شاد و رها بشکن
آواز گرم تحرک را اوجی بسازو به تحریری
درجی ز گوهر غلتان را در کوچه باغ صدا بشکن
ای سینه قوس حقارت را طاق بلند حقیقت کن
اینجاست جای نماز ، ای دل ، محراب رنگ و ریا بشکن
من باد و آینه رو یا رو ، تکرار بیهده ی خویشم
آغاز قصه به پایان بر ، بشکن مرا و مرا بشکن ...
( از مجموعه خطی ز سرعت و از آتش – سیمین بهبهانی )
باران
پنجم آذرماه هشتادو هشت



نگاهت را باور می کنم

تقدیم به تنهایی و بی پناهی کودکان معصوم افغان:

" نگاهت را باور می کنم "


نگاهت را باور می کنم .
و دستانت را نیز.
و آواره گیت را .
اشکت را باور می کنم .
و خستگی ات را نیز.
و کوله بار سنگینت را .
آنگاه
که بی پناه بر سرک ها زمزمه سر می دهی
و غصه ی پاهایت را می خوری ،
می بینم و تنهایی درد ناکت را باور می کنم .
و تو را
تصور می کنم که در لذتی بهشتانه ، یک جفت کفش نو
به پا می کنی و بر ماین های کنار سرک ها پا می گذاری .
اما هیچ چیز مانع شادی ابدی ات نخواهد شد و تو
تا ابد بر قله ها خواهی ماند .
شادی کودکانه ات ، معجزه ی خنثی کردن ماین هاست ، طلسم شکستن تفنگ هاست ...
و من ،
سختی تنهایی ات را خواهم شنید
در سرک های سرد و خزانی کابل .
و من ،
گونه ی داغدیده ات را خواهم کشید
بر بلند منزل های شیر پور.
و من را
درد کشیده تو ، به زنجیر می کشد .
زحمت تو ، انسانم می سازد
و اشکت ، باورم را از تو بارور می سازد .
دلم می خواهد
تمام کفش های دنیا مال تو باشند تا تو آنها را واکس زنی و تمام انسانهای دنیا مسافر تو باشند تا موترت پر گردد و لحظه ای از صدا کردن در امان مانی .
اما نه ،
تو آنقدر بزرگی و پاکی و ساده دل
که ترحمم را نمی خواهی
تو ،
صداقتم را می طلبی
پاکی و ساده دلی ام را
تو احترام انسانی ات را
می جویی
می خواهی
و من ...
نگاهت را باور می کنم
و امیدت را که بزرگ است و درخشان .
و آرزوهایت را که کوچک است و شتابان
و خودت را
که پاکی و ساده و مقدسی
و اسیر لذتها و هوسها و گناهان دیگران گشتی .
آنها که
به پاهای لطیفت زنجیر می بندند و بر دهان نازکت
دستمال می بندند و با دستهایشان
چشمانت را کور می سازند ...
آری ، باور می کنم
نگاهت را باور می کنم .
تو را
که
حسرت کاشانه ای گرم
با نگاه مهربان مادر و دستان پر توان پدر
بر دل کوچکت مانده است ،
در سر آغاز غربت یک پنجره رو به آفتاب
خواهم نهاد...
باران
پنجم آذرماه هشتادو هشت .


سرمای خزانی را می توان احساس نمود

" سرمای خزانی را می توان احساس نمود "
سرمای خزانی را می توان احساس نمود . این سرمای سوزنده بر درختان تاخته و آنها را زرد و خشک گردانده است . گنجشکان فریاد کنان به دنبال سر پناهند . شیون ابرها را بیش از پیش می توان شنید و رخت خورشید که بسته شده است و آماده ی مسافرت را می توان دید .
اما سرما با این شهر و آدمهایش چه کرده است ؟
سرما بر این شهر هم مانند درختان تاخته و رخش را بیرنگ و بی جان گردانده است . اما با این همه آلودگی هایش را نیز منجمد ساخته و از انتشار شان جلوگیری کرده است . آدمهای این شهر هم غریبانه سرما را در آغوش می فشارند و لرزه بر اندام شان را حس می کنند . سرما اندک اندک تمام خانه های شهر را یک به یک می پیماید و تن ساکنینش را آرام آرام به تصرف خود در می آورد و آنگاه شهر با تمام آدمهایش سرما را بر خود حاکم می بینند .
با فرا رسیدن سرمای خزانی و زمستان آتی که پیش رو داریم ،‌مردم به فکر گرم کردن خانه های خود هستند و مجبور به تدارک دید ن آذوقه و چوب برای سپری نمودن آن . با فرا رسیدن فصل سرما ، خانه ها ، محیط های کاری ، مراکز آموزشی ، شفاخانه ها ، وزارت خانه ها ، مساجد و ... نیاز به وسایل گرم کنند ه دارند ،‌تا ساکنان آنها از سرما در امان باشند . اما در این روزها قیمت چوب و دیگر مواد سوختی که به عنوان مهمترین وسیله ی گرمایشی مردم محسوب می شود ، افزایش یافته است . اکثر مردم با اقتصاد ضعیف شان قادر به خرید چوب و دیگر مواد سوختی نیستند و اینجاست که زمستان برای مردم افغانستان فصلی تازه برای مبارزه با سرماست . سرمایی که حاکم بر خانه ها و شهرها شده و مردم را به کام مرگ می کشاند . مردم خسته از جنگ یک بار دیگر به جنگ سرما می روند و با آن دست و پنجه نرم می کنند . از طرفی مهاجران باز گشته به وطن در ولایت های مرزی و حتی پایتخت کشور از داشتن سر پناه محرومند و سرما نیز بر مشکلاتشان افزوده شده است . همچنین بی جا شدگان جنگ های اخیر و نا امنی های طولانی در مناطق مسکونی ، از مسکن و احتیاجات اولیه ی زندگی بی بهره اند و در وضعیت اسفباری به سر می برند . فصل زمستان در کشورهای دیگر با بازیها ، مسابقات و برنامه های تفریحی جالب تجلیل می شود اما در کشور ما آغاز فصلی از سختیهای مصیبت بار و کشنده است . برف با سپیدی و پاکی اش نوید مرگ کودکان و بیماری سالمندان را می دهد . بنابراین سرمای سخت و سوزنده زمستان دشمن سلامتی و زندگی مردم مان است .
با در نظر داشته آنچه گفته شد می بینیم که کشور و دولت آن در ورطه ی زمانی مهم و خاصی به سر می برد . پس از انتخابات ریاست جمهوری که رئیس جمهور انتخاب گردید و مراسم تحلیف آن نیز انجام شد ، نظام دولت دچار مسایل خاص خود است که مهمترینش را می توان شکل دهی کابینه ی آینده دانست . در شرایطی که نیرو های خارجی تحت عنوان ناتو و آیساف و ... در کشور حضور دارند و در حال جنگ برای برقراری صلح در کشورند ، صدر اعظم ‌دولت بریتانیا که پس از امریکا بیشترین تعداد عساکر را در افغانستان دارد در یک محفل رسمی آن کشور اعلام نمود که در مورد برنامه ای برای خروج نیروهایش از افغانستان و سپردن مناطقی که تحت کنترل نیروهایش است به اردوی ملی افغان ، بحث و گفتگو خواهد کرد . از طرفی بیشتر مردم بریتانیا نیز خواهان خروج عساکر شان از افغانستان هستند . بنابراین ، افغانستان کشوری که دارای تعداد کافی افراد اردوی ملی و حتی پولیس نیست و آن تعدادی که حضور دارند هم آموزش مسلکی ندیده و تخصص لازم را ندارند ، چگونه می تواند با شورشیان که هر دم به ملت می تازند و زندگی شا نرا تاراج می کنند مقابله نموده و امنیت شهرها و مناطق اطرافش را تامین نماید . علاوه بر این فرماندهان و نیروهای خارجی آنها به این نتیجه رسیده اند که جنگ در افغانستان جز با حمایت مردم آن کشور به پیروزی خواهد رسید . آنها ( خارجی ها ) به این اعتراف نموده اند که پیروزی در جنگ جز با راضی نگهداشتن قلب و ذهن مردم میسر نمی گردد و این رضایت نیز تنها با حل مشکلات مردم و ایجاد تسهیلات و امکانات رفاهی ، صلح و ثبات دائمی ، امنیت سراسری ، کار ، زمینه ی تحصیل ، مبارزه با فساد از هر نوع آن به خصوص فساد اداری که ریشه در نظام حکومت دارد ، کاهش خشونت و ... به وجود خواهد آمد . هنگامی که در فصل سرد زمستان مردم توان خریدچوب و گرم نمودن خانه هایشان را ندارند چگونه قلب و ذهن شان راضی خواهد بود .
این مردم که با دنیایی از مصیبت های سخت زندگی را می گذرانند جز با کار و بدست آوردن وسایل ابتدایی زندگی ، با نیروهای خارجی همکار نمی گردند . بنابراین می توان دریافت که دولت های مختلف جهان که بیش از چهل کشورشان در افغانستان سرباز فرستاده اند قبل از ارسال نیروهای تازه نفس دیگر باید به فکر قلب و ذهن مردم افغانستان باشند و با دولت افغانستان در زمینه ی ایجاد فرصت های شغلی برای ریشه کن کردن فقر ، ایجاد زمینه های آموزشی و امکانات صحی و مبارزه با انواع نا هنجاریهای سیاسی و اجتماعی ،همکاری نمایند تا تجهیز نیروهای شان با وسایل جنگی مدرن . زیرا نیاز مردم افغانستان جنگ و درگیری نیست ، بلکه داشتن یک زندگی آرام در کنار اعضای فامیلشان و برخورداری از آزادی ، سرافت انسانی ، صلح و امنیت و حق زندگی است . انتظار مردم خسته از سرما ، بیکاری ، بی سوادی و بی پناهی سر آمده و کاسه ی صبرشان لبریز اما آنها به امید دست یابی خواسته هایشان همکار دولت جدید خواهند شد و تلاش می کنند .
باران
پنجم آذرماه هشتادو هشت

مشکلات مردم و مراسم تحلیف کرزی

" مشکلات مردم و مراسم تحلیف کرزی "
روز پنج شنبه 28 عقرب سال 88 خورشیدی مطابق 19 نوامبر سال 2009 میلادی مراسم تحلیف ریاست جمهوری افغانستان برگزار شد و یک بار دیگر حامد کرزی برای 5 سال آینده رئیس جمهور افغانستان گردید .
کار یکی از مهمترین و عمده ترین مشکلات مردم افغانستان است . امروز هر جوان مرد افغانی به دنبال کار سرگردان و حیران می گردد اما آنرا نمی یابد . امنیت از دیگر مشکلات مردم است . نبود اطمینان خاطر و آرامش روح در بین مردم باعث بد بینی به دولت و نیروهای خارجی تامین کنند ه امنیت می شود . فساد اداری در نظام حکومت از دیگر مشکلات بر شمرده می شود . آنچه باعث دریدگی انصاف و عدل در روابط اجتماعی افراد شده و به تقویت و ایجاد خود بینی بیش از حد در بین شان می گردد ، فساد است . زیرا هر فرد تنها و تنها به خود می اندیشد و در راه رسیدن به پول و موقعیت و امکانات بهتر از هر آنچه برای او ارزش شمرده می شود ، می گذرد . انسانیت از بین افراد رخت می بندد و تنها غرور بر اندیشه و عمل شان سایه می افکند .
خشونت از دیگر مشکلات است . خشونت از طرف فردی که دارای قدرت بیش تر است نسبت به فردی که قدرتی ندارد . خشونت بیشتر بر زنان ، اطفال و افراد فقیر، معتاد و ... اعمال می گردد و باید بر طرف گردد .
کشت و قاچاق مواد مخدر ، بی سوادی ، فقر ، کمبود مسکن و ... مشکلات اقتصادی ، سیاسی و فرهنگی مردم را چندین برابر کرد ه است . از طرفی دولت افغانستان نیز با مشکلات فراوان روبروست و در این زمان ، حساس ترین و مهمترین مشکل دولت شکل دهی کابینه ی آینده است که باید با دقت عمل فراوان صورت گیرد . آنچه اهمیت فوق العاده دارد رعایت توانمندی و تخصص و کارایی افراد در امر گزینش آنها برای پست های آینده است زیرا انتخاب فرد شایسته و دارای صلاحیت و تعهد و عمل او در پیشبرد اهداف دولت به منظور دست یابی به بیش برین مقدار سودمندی و حل مشکلات ملت موثر خواهد بود .
به هر حال، مراسم تحلیف انجام شد با تمام تدارکات گوناگونی که در نظر گرفته شده بود و مهم جلوه می کرد اما باید دید سهم مردم در این مراسم مجلل و بی نظیر چیست ؟ سهم مردم از تشکیل دولت نو و انتخاب رئیس جمهور ،چگونه به انها تعلق خواهد گرفت ؟ و آیا میزان امید به آینده و ایجاد بستری برای یک زندگی آرام ، در مردم افغانستان افزایش خواهد یافت یا نه ؟
ما با امیدواری دست یابی به آنچه مد نظرمان است می توانیم با دولت آینده ی حامد کرزی رئیس جمهور منتخب مان مشارکت و همکاری نماییم . و دست به دست هم داده دولت را برای رسیدن به کشوری آباد با امنیت سراسری و پیشرفت های روز افزون در هر عرصه یاری رسانیم .
باران
پنجم آذر ماه هشتادو هشت .

۱۳۸۸ آذر ۳, سه‌شنبه

یک روز با فروغ

"هدیه"
من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف می زنم


اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم.
( تولدی دیگر - فروغ فرخزاد )
باران
چهارم آذر هشتادو هشت.

۱۳۸۸ آبان ۲۵, دوشنبه

افتتاحیه ی دفتر در دری در کابل


"افتتاحیه دفتر فرهنگی در دری در کابل"
پنج شنبه بیست و یک عقرب هشتاد و هشت خورشیدی
کارته سه ، کابل ، افغانستان
دفتر موسسه فرهنگی در دری


مراسم افتتاحیه دفتر موسسه ی فرهنگی در دری روز پنج شنبه بیست و یک عقرب در دفتر این موسسه برگزار شد . ساعت دو و نیم بعد از ظهر در فضای باز و خزانی دفتر مذکور همه ی دوستان قدیمی گرد هم جمع آمدند تا در گرما و فضای دوستی شان ، هم فکری و همدلی را از نو زنده کنند و دفتر در دری را افتتاح نمایند . در سرمای اندک خزان قدم بر برگهای زرد و خشکیده درختان نهادیم و در چوکی های منظم و چیده شده حویلی دفتر در دری نشستیم و برنامه با تلاوت آیاتی از کلام الله مجید آغاز گردیده . مجری شیرین سخن ، پس از خواندن شعری زیبا به همه ی حضار سلام و خیر مقدم گفت و برنامه را معرفی نمود . در ابتد ا جناب آقای محمد کاظم کاظمی سخن گفت . با بیدل شروع نمود و با بیدل نیز ختم . از در دری در نخستین سال تاسیس در مشهد ( ایران ) سخن گفت و یاد آن دوران را گرامی داشت. از کانون فرهنگی ، هنری که شده بود پاتوق صمیمیت ها و همدلی ها یاد نمود و بر آن دوران که جوانان مهاجر در کنار هم اندیشه هایشان را پرورش می دادند لبخند زد و حسرت خوبی هایش را خورد . در نهایت ابراز خرسندی نمود که اینک در سر زمینی که او و دیگر دوستان در دری اش احساس غریبی و مهاجری ندارند ، هستند . و اینجا در کنار دیگر هم وطنانش می توانند دفتر در دری را افتتاح کنند و فصلنامه خط سوم را منتشر ، در پوست نمی گنجند . بعد از او جناب آقای مبارز راشدی معین نشراتی وزارت اطلاعات و فرهنگ سخن گفت و از تعریف و تمجید فعالیتهای فرهنگی موسسه و نشریه خط سوم آغاز نمود و تحلیل فضای فرهنگی جامعه و کشور ختم گردید . و بعد چند شاعر خوش کلام ، اشعار ناب و پر احساس شان را خواندند و نوبت به جناب آقای رهنورد زریاب رسید. او لب به سخن گشود و یکبار دیگر یاد سالهای مهاجرت در ایران گرامی داشت و به ترسیم فضای گرم دفتر در دری در مشهد پرداخت . از اینکه آنها با اندک امکانات موجود شروع نمودند و در اندک زمانی پیشرفت های چشم گیری داشتند . او نیز از ادامه فعالیتها یشان در کشورمان افغانستان خشنود و راضی بود و فرصت را برای کشف و پرورش استعدادهای جوان مناسب یافت . بعد باز هم تعداد دیگری از شاعران جوان شعر هایشان را دکلمه کردند و فضا را شاعرانه و لطیف و پر احساس ساختند . شاعران بزرگ کشورمان جناب آقای پرتو نادری ، خانم خالده فروغ ، خانم محبوبه ابراهیمی و ... شعر خواندند و ما لذت بردیم و از تازه شدن دیدار دوستان و عزیزان غرق در شادی و سرور گشتیم . خلاصه با هم بودیم و گفتیم و شنیدیم .
و اما در مورد موسسه فرهنگی در دری می توان نگاشت :
این موسسه توسط جمعی از شاعران و نویسندگان مهاجر تاسیس شد . اینان از سال 1376 حول محور " فصلنامه ی در دری " گرد هم آمده بودند که توسط مرکز فرهنگی نویسندگان افغانستان منتشر می شد .
این گروه در سال 1380 و در آغاز تحول تازه در افغانستان " موسسه فرهنگی در دری " را بنیاد نهادند و اهداف خود را چنین اعلام کردند :
- احیای هویت ملی
- دفاع از آزادی بیان
- دفاع از کرمت انسانی
- نو سازی فرهنگی
- ایجاد و تقویه ی اندیشه ورزی
- ترو یج مطبوعات آزاد، تخصصی و حرفه ای
فعالیتها ی این موسسه :
در بخش آموزش . برگزاری جلسات نقد و بررسی شعر. جلسات نقد و بررسی داستان . جلسات نقد کتاب . جلسات استقبال ، تجلیل و تودیع . نشست های مناسبتی . دوره های آموزشی شعر و داستان . دوره های آموزش نگارش و ویرایش . جلسات متن خوانی . بخش پژوهش . بخش انتشارات ( نشر فصلنامه خط سوم شاید مهم ترین و موثرترین فعالیت موسسه بوده است ) . سالنامه در دری . وب سایت در دری (
www.dorredari.com) .
برنامه های آینده :
1- ادامه ی انتشار فصلنامه "خط سوم "
2- دامه ی فعالیت سایت در دری
3- ایجاد یک کتابخانه ادبی هنری غنی و آرشیف مطبوعات
4- تلاش برای ایجاد یک موسسه انتشاراتی
5- برگزاری دوره های آموزشی نگارش و ویرایش
6- برگزاری دوره های آموزش داستان نویسی
7- برگزاری نشستهای هفتگی نقد و بررسی شعر
8- برگزاری نشستهای هفتگی نقد و بررسی داستان
9- همکاری در حوزه های پژوهش ، ویرایش و کتاب آرایی با دیگر موسسات فرهنگی .
ساعت از چهارو نیم گذشته بود که مراسم به پایان رسید و دوستان قدیمی با یکدیگر به صحبت پرداختند . درد دل نمودند و از دیدار دوباره شاد گشتند .
نشانی دفتر مرکزی : کابل ، کارته سه ، بعد از سرک شورا ، سرک 9 ، روبه روی لیسه ی احمد شاه ابدالی ، خانه ی شماره 577. تلفون : 2501406(009320).

باران
بیست و ششم آبان ماه هشتاد هشت .

۱۳۸۸ آبان ۲۲, جمعه

یک دلتنگی ...

خطرات ترک خورده
"خاطرات ترک خورده ، لبخند ترک خورده ، دلهای ترک خورده ، اشک های ترک خورده ، احساس ترک خورده ، لبهای ترک خورده ، ابرهای ترک خورده ، زمین ترک خورده ، خانه ی ترک خورده ، دستهای ترک خورده ، زبان ترک خورده ، دنیای ترک خورده ، زندگی ترک خورده..."

در این زمانه و روزگار هر آنچه به فکرت می رسه و به ذهنت راه پیدا می کنه ، ترک براداشته . ترک که نه شکاف خورده . دریده شده . از بین رفته . احساسها ، چرکی و سیاه شدن و دلها از هم ، فاصله گرفتن . این شکاف های ترک دار و عمیق دیوار نگاه های عاشقانه رو در هم کوبیده و جز دوری چیزی باقی نمونده.
ابرها ترک خورده اند و بارانی در کار نیست و طراوتی که زمین ترک خورده و زنده کنه و سر سبز . قلبها همه سنگ شدند و ترک برداشتن و یک رنگ و صادق نیستن . از شبهای مهتابی و آرام خبری نیست و فریب ، سایه اش رو به جای آفتاب رو سرمون پهن کرده و نیرنگ ، بر ما می تابه . دستها از پاکی سیب دور شدن و لبها یخ بستن . تو این دنیای گنگ ، انسانهای ساده مات و مبهوت به این همه ترک می بینن و خودشو نو گم می کنن . راستی این وسط تکلیف سادگی و صداقت چی می شه ؟ محبت کجا زیر خروارها خاک دفن شده . دلسوزی و ترحم هم که یادش بخیر . کمک و همیاری رو کسی سراغ نداره و خلاصه ...
انسان شده شیشه ی گلداری که نور مهربانی و لطف و صفا رو از خودش عبور نمی ده و مات و مبهوت به مهره های شطرنج قرن بیست و یک ، چشم هاش تار می شن و با سر گیجه زمین می خوره ...
باران
بیست و سوم آبان ماه هشتاد و هشت.

۱۳۸۸ آبان ۱۹, سه‌شنبه

اسکناس یک هزاری
خوب یادم هست . سی و پنج سال پیش بود . در کابل بود، آری کابل سرک کارته چهار، دهمزنگ .
هوا گرگ و میش بود و اندکی سرد . مشغول کار بودم . وظیفه ام جمع کردن انباشته گرد و خاک و زباله های دیگر از روی زمین بود. دیگر هم کارانم زمین و سرک و پیاده رو ها را جارو می زدند و خاک و زباله هایش را در فواصل معین روی هم می انباشتند تا من آنها را جمع و در کراچی دستی ام بریزم . این کار من بود در شاروالی کابل که مسئول تنظیف سرکهای شهر بودم . همچنان که مشغول کار بودم ، زیر لب زمزمه می کردم و از خدا می خواستم تا پایان روز با انژری بمانم و از توان و قدرتم کاسته نگردد. ناگهان متوجه کاغذی در گوشه ی سرک شدم . خوش آب و رنگ بود و نو به نظر می رسید. در تاریک روشن صبح و سوسه انگیز بود و باور نکردنی . اندکی جلو تر رفتم و به آن نزدیک شدم . پیسه بود ، آری یک هزار روپیگی اگر اشتباه نکنم . به فکر فرو رفتم باید چکار کنم . بردارم یا نه ؟ آن پیسه که مال من نیست . پس مال چه کسی است؟ خدا می داند چقدر از گم شدنش ناراحت و گرفته شده است . و یا شاید... شاید هم نشده باشد، شاید پولدار و سرمایه دار باشد و اصلن متوجه گم شدن یک هزار رو پیه نشده باشد . شاید...
در فکر بودم که با نزدیک شدن صدای پایی به خود آمدم سر بلند کردم و دیدم یک صاحب منصب میان سال نزدیک می شود . با عجله خا ک انداز و جارو را روی هزاری گذاشتم و مشغول انتقال کراچی روی آنها بودم که صاحب منصب بی توجه و با سرعت از کنارم گذشت و رفت . ایستادم و رفتنش را نظاره کردم . وقتی مطمئن شدم کس دیگری در اطراف نیست خاک انداز و جارو را از روی پیسه برداشتم و پیسه را باز هم نگاه کردم و بالاخره از روی زمین گرفتم . مطمئن نبودم که هزاری است یا نه. اما با تردید در جیب گذاشتم و به کار ادامه دادم . ظهر هنگام بود که کارم تمام شد و من هم با عجله به سمت کوته سنگی راه افتادم.
به کراچی های کیله فروشی رسیدم . چند درجن کیله خوش کردم و پیسه را به مرد کیله فروش دادم . او نگاهی به آن انداخت و گفت باقی مانده اش را ندارد و باید از دیگر دوستانش بگیرد. او در نهایت باقی پیسه را به من داد و من به سمت کوچه حلبی سازی به راه افتادم . آنجا یک مخزن آب خریدم . چند ماهی بود که می خواستیم یک مخزن آب در خانه داشته باشیم اما نمی توانستیم بخریم زیرا حقوق من به آخر ماه نرسیده تمام می شد و در فکر خریدن نان می ماندیم چه رسد به مخزن آب . و بعد هم چند چیز ضروری دیگر و در آخر گوشت و سبزی و غیره و با یک دنیا شادی به سمت خانه حرکت کردم . به خانه که رسیدم ، زن و بچه هایم از تعجب دهانشان باز مانده بود و مرتب حدس و گمانشان را به من می گفتند و انتظار تایید داشتند . اما من گفتم : نه هیچ کدامتان درست نگفتید . من پیسه ی این ها را پیدا کرد م و کل ماجرا را برایشان تعریف کردم . باقی پول را به زنم دادم و آن شب در کنار شان خوش سپیری شد .
حال که به یاد آن روز می فتم ، حس عجیبی مرا فرا می گیرد . در آن روز در تمام عمرم شانس به من رو آورد و آن روز بود که برای اولین بار یک اسکناس هزاری دیدم .
باران
بیستم آبان ماه هشتاد وهشت.

۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

بعد از انتخابات

" بعد از انتخابات"
حامد کرزی برنده ی انتخابات ریاست جمهوری افغانستان شد، و یکه تاز میدان انتخابات . اما پس از برگزیده شدن یا منصوب گشتن به این مقام ، چه باید کرد؟ آنچه مردم می خواهند و آنچه جامعه ی جهانی می خواهد باید تحقق یابد . در این شرایط که افغانستان از جهات مختلف با کمبودها و مشکلات دست و پنجه نرم می کند ، دولت انتخابی باید به سرعت وارد عمل شد ، و اوضاع انتخاباتی که بر جامعه و نظام حاکم گشته را تغییر دهد و شروع به کار نماید، اوضاع را سرو سامان بخشد و بی نظمی ها را نظم و انظباط . دولت باید فساد اداری را که ریشه در نظام دولت دوانده ، ریشه کن سازد، امنیت را برقرار و صلح و ثبات را تحکیم بخشد، با کشت و قاچاق مواد مخدر مبارزه و برای سرمای زود هنگام زمستان چاره اندیشی ؛ این موارد در اولویت اول قرار دارند و بعد از آن هزاران مشکل کوچک و بزرگ دیگر که یک به یک باید به آنها پرادخته شود، راه حل تعیین گردد و به مرحله ی اجرا گذاشته شود. تا از طرفی مردم را راضی نگه دارد و از طرفی جهانیان را. اما تا چه اندازه در این راه موفق خواهد بود، باید منتظر ماند و دید. به هر صورت نباید از همکاری و همبستگی مردم چشم پوشید . در هر شرایطی این مردم هستند که می توانند دولت شان را کمک نموده یا برای آن مشکل خلق نمایند . باید امیداور به خاتمه ی جنجالهای طولانی انتخابات ، نوید فردای بهتری را برای یکدیگر به ارمغان آوریم .
تعهد و مسئولیت پذیری ، تخصص و توانمندی ، صداقت و دلسوزی و ... از معیارهایی است که می تواند فرد را به انجام فعالیتهای مفید و سازنده وا دارد و اگر از این معیارها در افراد کابینه ی دولت جدید هویدا گشت می توان امیدوار بود که حامد کرزی و دولت جدیدش می تواند تا پنج سال آینده دردی از درد های ملت و جهان را درمان نماید و اگر نه که نمی توان چشم امید به آینده خود و کشور داشت . باید دید که رئیس جمهور منتخب در انتخاب و گزینش افراد جدید برای وزارتخانه ها و سایر پست های دولتی چه کسانی را با چه معیارهایی بر می گزیند و ترازوی قدرت به کدام سمت تمایل پیدا می کند و آیا با تمام این مشکلات و گرفتاریها تعهد و عمل دولت محک زده خواهد شد و دردها درمان یا نه، باز هم با وعده و وعید های تو خالی و خیالی ملت را فریب داده و جامعه ی جهانی را دلخوش می سازند.
باران
هجدهم آبان ماه هشتادو هشت

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

پایان انتخابات

"پایان انتخابات"
29 اسد سال 1388.
روز مردمی تاریخ کشورمان افغانستان.
مردم سراسر کشور با شور و حال قابل ستایشی به پای صندوق های رای رفتند.
مردم برای آینده ی کشورشان فردی را به عنوان رئیس جمهور و فردی را به عنوان وکیل شان در شورای ولایتی برگزیدند و دموکراسی و مردم سالاری را به نمایش گذاشتند. بعد از مدتها که نتایج انتخابات 29 اسد اعلام نشد اوضاع سیاسی و امنیتی و حتی اجتماعی و اقتصادی مردم و کشور رو به وخامت گذاشت خلاصه بعد از صبر زیاد نتایج اعلام و حامدکرزی کاندید پیشتاز انتخابات شناخته شد اما با اعتراض دیگر کاندیدان مواجه گشت ودر نهایت کمیسیون مستقل انتخابات دستور بازبینی آرای صندوقهای مشکوک به تقلب را صادر نموده و پس بررسی آنها فیصله نمود تا اتنخابات با شرکت دو کاندیدی که بیشترین رای را به دست آورده اند به دور دوم برود.
بنابر این حامد کرزی و دکتر عبدالله برای دور دوم انتخابا ت وارد رقابتی دیگر شدند و آماده برای برگزاری آن .
و اما ، دکتر عبدالله در روزهای قبل از انتخابات در یک نشست مطبوعاتی اعلام کرد که در دور دوم شرکت نخواهد کرد زیرا دولت شروطش را اجرا نکرده است.
بنابراین کمیسیون مستقل انتخابات حامد کرزی را که کاندید پیشتاز دور اول و تنها کاندید دور دوم انتخابات سال 88 بود را به عنوان رئیس جمهور منتخب مردم افغانستان برگزدید و این گونه شد که صفحه ای نو در در تاریخ افغانستان پس از روزها کشمکش ، تحقیق ، بازبینی ، بحث و مذاکره رقم خورد و مردم افغانستان شاهد برگزیده شدن فردی منتخب برای ریاست دولتشان شدند. اما این انتخاب شدن پایانی برای حوادث قبل از اتنخابات بود و آغازی برای آنچه انتظار آن را داشتند. بعد از مدتها سرگردانی سیاسی و امنیتی ، حال مرد م منتظر سرو سامان گرفتن اوضاع کشورشان هستند و از دولت نو منتهای سعی و تلاش در راه میان برداشتن مشکلات مختلف هستند.
با تبریک این مقام به رئیس جمهور و اعضای دولتش امیدواریم شاهد جامه ی عمل پوشیدن شعارهای دوره ی تبلیغاتی شان باشیم و در راه حل مشکلات گام های موثر.
باران
چهاردهم آبان ماه هشتاد وهشت.

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

آه...

آه...
" بارون و دوست دارم هنوز
بدون چتر و سر پناه
و قتی که حرفای دلم جا می گیرن توی یه آه!"

آه...
در نهایت دلتنگی گرفتار آمده ای. تنها و غریب مانده ای . از زخم های روزگار دلت پر است. نا خشنود زندگی هستی و در چشمانت حسرت خانه کرده و خلاصه از دست زمین و زمان خسته ای . آه ، آری ، آه ، یک آه کوچک اما بزرگ. سرد اما گرم و رهایی بخش و آزاد و رها اما اسیر غم هایت ، این آه کوچک و سرد و رهاست که شانه هایت را از غم رها می سازد و دلت را آرام . در تنگنا های گرفتاریهاست که آه می کشیم و در فضای هستی رهایش می کنیم تا از انتهای جانمان خبر آرد و بر جهانیا ن جار زند. آه این حباب ساحل غصه ها و قاصدک سرزمین اشک ها و حسرت ها . دلت می گیرد، آری خسته و غمگین هستی و بغض گلویت را می فشارد . عیبی ندارد گریه کن ، آه بکش آرام خواهی شد. درد نخواهی کشید و زجر نمی بینی . تنها آه مرهم دردها و رنج ها یت خواهد بود و سنگینی سختیهایت را کم خواهد کرد باورت می شود یک آه دو حرفی این همه خاصیت داشته باشد و معجزه ی غم ها باشد و تو از وجودش بی خبر. آن زمان است که از خودت نا امید می شوی زیرا تو با این وجود نازنین ، این افکار بلند و بی نهایت ، این دستان نیرومند و بازوان پر توان و این قدم های استوار و مغرور ، به آن پناهنده می گردی اما همین انسان گاهی می شکند، می پژمرد و در هم می ریزد و دلش ، دلش... دلش مانند کوههای آسمان خراش و زمین های خشک و بی رونق زندگی صحرا ها ، از غمها پر می شود و از بی وفایی ها می گیرد و از گرفتاریها شکوه سر می دهد . در این هنگام به آن پناه می برد و ناله سر می دهد و گریه می کند و آن زمان است که خدایش را یاد می کند، به معبودش پناه می برد و سر بر ساحت مقدس او می ساید و اشکش را به او نشان می دهد . تنها آن زمان است که خدا ، خدایش می شود ، او بنده اش می گردد. اما خدایمان بسیار بزرگ است و مهربان زیرا بنده هایش را دوست می دارد و به شکوه هایشان گوش می سپارد و حتی آه هایی که از ته دل می خیزد و بر لبان جاری.
"آه مرا خدا می شنود ، می بیند!"
خدای من!
همیشه با من باش!
با من و آه من...
زیرا،
آه من بزرگ است ، خسته است ، خسته تر از عمر من است.
اما واقعی است ، ساخته دل است ، گره ی خورده ی درد است.
آه من
همراه من است ، در بغچه ام می پیچانمش ، در کتابهایم می نویسمش و در دستهایم...
در دستهایم می بویمش.
آه من
تنها نیست ، خدایم را با خودش این طرف و آن طرف خواهد بود.
آه من
دردهایم را سخن هایم را مانند قاصدک های سبک بال ، به گوش خدایم می رساند...
باران
یازدهم آبان ماه هشتادو هشت.