۱۳۸۷ بهمن ۲۸, دوشنبه

من برف می شوم،توهم درخت باش!


من برف می شوم، تو هم درخت باش!
بار سفر می بندم، وقت رفتن است. از خانه ام،
از ابرها،
دل می کنم و عازم سفر به سوی سرزمینی از جنس دیگرم ، از جنس خاک.
آری، عازم سفر به سوی زمینم.
می خواهم ببارم ...
من برفم ...
و باریدن با من است...
می خواهم بر زمین ببارم،
بر درخت ببارم،
بر روی
بام ها،
کوچه ها،
شهرها،
آدم ها،
ببارم.
می خواهم بر جنگل نیم سوخته،
ببارم.
بر خانه ویران شده...
می خواهم بر باغچه ای تنها با درختی بی شاخ و برگ،
ببارم.
بر لبخند فراموش شده...
بر سکوت شهری در دل تاریکی...
من برف می شوم، تو هم درخت باش!
حتی اگر درختی سالخورده وبی شاخ و برگ باشی!
حتی اگر تنها تو باشی،تنها تو درخت.
من برف می شوم،تو هم درخت باش!
من تو را سپید خواهم کرد و در آغوش تو خواهم ماند...
نه تو تنهایی ، نه من.
و آنگاه که آفتاب سر زد من آب می شوم و تو را خواهم شست. تو را سیراب خواهم کرد و توسبزخواهی شد...
جوانه خواهی زد...
تو،
زنده خواهی شد...
زمستان است و روزهای برفی
باران

هیچ نظری موجود نیست: