"به تماشا سوگند، و به آغاز کلام"
باران می بارید، که به فکر درست کردن "باران" افتادم. جایی که بتوانم دردهای دلم را برای آنانی که دوست دارند بشنوند، باز گو نمایم و باز هم در باران بود که "باران" را با قطرات زلال آّب ساختم. در باران بود که خود را در کویر دیدم و در باغ احساس کردم در گل های کوچه های شهرم نفس کشیدم و در سیاهی پرسه زدم. در باران بود که با خودم "لااقل با خود" تنها شدم و رو راست، یکرنگ و خالص. این بود خاصیت باران. باران انسان را زلال می سازد با خودش و دیگران.
" به سراغ من اگر می آیید ، نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد ،
چینی نازک تنهایی من."
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر