۱۳۸۷ اسفند ۱, پنجشنبه

باز باران با ترانه




باز باران، با ترانه!
با گهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران...
باران...
باران...
از دوران کودکی باران عشقم بود و در دوران مکتب شعر باران عاشق ترم کرد. در غروب های تر پاییزی زیر باران، پا روی برگهای خیس شده می گذاشتم و چشم را می بستم و می دویدم... زیر باران تر می شدم و به درختها می خوردم...
می خندیدم و گهر های باران را می نوشیدم... پاکی را می نوشیدم... طراوت را می نوشیدم...
باران در هر سرزمینی زیباست، پاک است، با طراوت است. در هر زمانی زلال است و شفاف و بر هر قلبی که ببارد جوانش می کند و غرق در صفا و این لطف آسمان است.
آسمان هم باران است...
سرزمین من هم باران دارد...
پاکی دارد...
طراوت دارد...
یعنی آسمان دارد...
باران!
باران من،
ببار.
روی سرزمین من هم ببار. گردو خاک کینه و کدورت را به دریای ایمان ببر...
به دریای ایمان ببر...
باران!
کودکانه ببار...
و باز هم پاکی را هدیه کن، طراوت را ببخش، جوانی دلها را نوید ده، لبخند را زمزمه کن...
باران!
نرم نرمک ببار...
نرم نرمک سبز می شوم، گل می دهم ...
باران!
صمیمانه ببار...
شعر و غزلت می سازم.
دوستت دارم...
باران!
باران من!
در تو گم خواهم شد، در تو یک رنگم و رنگارنگ، در تو بهارم پاییزم، در تو دلتنگم، می خندم...
در تو معصومیت کودکی ام دو چندان، در تو آری، در تو باران!
باران بیا!
هر لحظه، هر دم که بیایی
مال منی، مال مایی
مگر اینکه چتر بگیرم...
مگر اینکه چتر بگیریم...


باران زمستان هشتادو هفت

هیچ نظری موجود نیست: