۱۳۸۷ بهمن ۲۳, چهارشنبه

سلامی چو بوی خوش آشنایی




امروز چهار شنبه ،23 بهمن 87


من یک آدمی،که از ترس تنهایی دل به دریا زده و می خواهد حرف بزند البته گم نام.


شاید هم من کسی باشم که می خواهم خوبی بدیها را بگویم و صد البته بعضی وقتها هم بدی خوبی ها را...

راستی ممکن است خوبی،بدی هم داشته باشد.

راستش وقتی فکر می کنم،بدی خوبی وقتی ظاهرمیشود که نمی گذارد ماخوبی بدی ها راببینیم،دچارتردید میشوم ... حیران وسرگردان به افق ها خیره میشوم...شماچی؟

تصمیم گرفتم ازاین به بعد ارتباطاتم رابیشترکنم (ازاین شعارهای قرن حاضر!)

واین تصمیم یه فکرعالی نبود من بعدازخواندن کتابهای مختلف وبررسی موقعیت خودم به این نتیجه رسیدم واین ناب ترین فرصت است.

دلم می خواهد حرف های ناگفته ام رابگویم ازافق های دورتادرختان نزدیک،ازآسمان ابری ودلگیرتا بوسه های خندان باران،ازسوگند راست تا عبورحادثه،خلاصه ازهمه لحظه ها بارانی... ازهمه حقایق بکرودست نخورده وازهمه آرزوهای کوچک وبزرگ...

والبته باشما شریک سازم اگرشما هم مشتاق باشید...


باران


هیچ نظری موجود نیست: