۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۴, سه‌شنبه

یک لحظه آواز

"پرده ی پندار"
پشت شیشه، باد شبرو جار می زد.
برف سیمین شاخه ها را بار می زد.
پیش آتش،
یار مهوش،
نرم نرمک تار می زد.
جنبش انگشت های نازنینش
به، چه دلکش
به، چه موزون
رقص های تار وگلگون
بر رخ دیوار می زد.
موج های سرخ می رفتند، بالا روی پرده
بچه گربه جست می زد سوی پرده.
جام های می تهی بودند از بزم شبانه
لیک لبریز از ترانه.
توله ام، با چشم های تابناکش
من نمی دانم چه ها می دید در رخسار آتش؟
ابرهای سرخ و آبی؟
روزهای آفتابی؟
چون دل من:
پنجه ی نرم نگار خوشگل من
بسته می شد، باز می شد.
جان من لرزنده از "ماهور" و از "شهناز" می شد.
چشم هایم می شدند از گرمی پندار سنگین
پلک ها از خواب خوش می آمدند آهسته پائین.
با پر موزیک، جان می رفت بیرون
در بهشتی پاک و موزون،
ای زمین! بدرود با تو!
ای زمین! بدرود با تو!
سوی یک زیبایی تو.
سوی پرتو.
سوی پرتو.
دور از تاریکی و شب.
دور از بیماری و تب.
دور از نیرنگ هستی.
رنج پستی.
تیره روزی.
کشمکش، دیوانگی، بی خانمانی، خانه سوزی.
دارد این جا آشیانه.
آرزوی پاک و مغز کودکانه.
آرزوی خون و نیروی جوانی،
دارد این جا زندگانی.
دور از همچشمی شیطان و یزدان
دور از آزادی دیوار زندان
دور، دور از درد پنهان.
دور؟ گفتم، "دور؟" گفتم:
" سوی خوشبختی پریدم؟"
پس چرا ناگه صدای توله ی خود را شنیدم؟
چشم ها را باز کردم. آه ... دیدم.
یار رفته.
تار رفته.
آن همه آهنگ خوش از پرده ی پندار رفته.
بر درخت آرزوی کهنه ی من خورد تیشه.
نو نهال آرزوی تازه ام شل شد ز ریشه.
پشت شیشه
باز برف سیم پیکر، شاخه ها را بار می زد.
باز باد مست خود را بر در و دیوار می زد.
در رگ من نبض حسرت تار می زد.
" گلچین گیلانی "
باران
چهاردهم اردیبهشت ماه هشتادو نه.

هیچ نظری موجود نیست: