

کاش می شد بر حریر یاسها
خطی از عشق خدا را حک نمود
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
" گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را."
خطی از عشق خدا را حک نمود
به نام خداوند بخشنده ی مهربان
" گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را."
(سفرنامه ی بامیان)
کابل، دشت برچی، پل خشک .
ساعت 4:3 صبح
روز دوشنبه مورخ 6/2/1389
ساعت 4:3 صبح
روز دوشنبه مورخ 6/2/1389
من به همراه پدر بزرگم راهی سفر به بامیان شدیم. فعلن سرک میدان شهر را پشت سر می گذاریم و جاده به انتها می رسد. دلم می خواهد هر لحظه از سفرم را به ثبت برسانم و به یادگار گذارم آنچه را احساس می کنم:
راه طولانی است، نه طولانی تر از فکرهایم.
کوه بزرگ است، نه بزرگ تر از غم هایم.
رود خروشان است، نه خروشان تر از نگاههایم.
...
احساسهایم سرازیر شده اند. جریان دارد فکر.
در عبورم از دشت، کوه می ماند.
من پر از وحشت یک خواب، حس پروانه شدن می جویم.
و در اندیشه که تو، کجا، کی سفر خواهی کرد.
تو ای افسانه ی یک باغ شکفتن.
جاده پر پیچ و خم است، راه ناهموار.
فکر من آغشته به یک پندار...
...
روزی خواهد آمد که باهم بودن ها را بایدخرید، درد باید کشید و تو حال؛ قدرش را نمی دانی...
...
آسمان فکر مرا می خواند.
و درختان چنار بی سروسامانی قلبم را
از دور فرا می گیرند.
بیشه زاری که از حس ندامت انباشته است
در سر راه ؛
و چه خوب، که چراگاه هوسها نشده است
قلب ترک خورده ی مهر، ناهید و سحر.
من پر از شورم و درد، من تنها شب و روز، به آن حس قشنگ خندیدم و ندانستم
فاصله ها نزدیک اند.
بین من و مهر، اندکی فاصله نیست
اما،
دل من از حس نگفتن، نشکفتن سرشار
چطور،
خندیدم.
من تنها،
به آن حس قشنگ خندیدم.
و ندانستم
فاصله ها نزدیک اند...
فاصله ها نزدیک ...
کوه بزرگ است، نه بزرگ تر از غم هایم.
رود خروشان است، نه خروشان تر از نگاههایم.
...
احساسهایم سرازیر شده اند. جریان دارد فکر.
در عبورم از دشت، کوه می ماند.
من پر از وحشت یک خواب، حس پروانه شدن می جویم.
و در اندیشه که تو، کجا، کی سفر خواهی کرد.
تو ای افسانه ی یک باغ شکفتن.
جاده پر پیچ و خم است، راه ناهموار.
فکر من آغشته به یک پندار...
...
روزی خواهد آمد که باهم بودن ها را بایدخرید، درد باید کشید و تو حال؛ قدرش را نمی دانی...
...
آسمان فکر مرا می خواند.
و درختان چنار بی سروسامانی قلبم را
از دور فرا می گیرند.
بیشه زاری که از حس ندامت انباشته است
در سر راه ؛
و چه خوب، که چراگاه هوسها نشده است
قلب ترک خورده ی مهر، ناهید و سحر.
من پر از شورم و درد، من تنها شب و روز، به آن حس قشنگ خندیدم و ندانستم
فاصله ها نزدیک اند.
بین من و مهر، اندکی فاصله نیست
اما،
دل من از حس نگفتن، نشکفتن سرشار
چطور،
خندیدم.
من تنها،
به آن حس قشنگ خندیدم.
و ندانستم
فاصله ها نزدیک اند...
فاصله ها نزدیک ...
به راهمان ادامه می دادیم. من، پدربزرگم و دیگران در فکر خودمان بودیم و جاده را انتهایی نبود. هوا رو به سردی می گرایید و آسمان را ابرهای بهاری فرا می گرفتند. و باریدن باران نزدیک و نزدیک تر می شد. جاده ی میدان وردک را می پیمودیم . از ولایت میدان گذشتیم . در گوشه ی تنهایی خود عالمی داشتم وصف ناپذیر. من بودم و من. من بودم تنها با خودم. می اندیشیدم و به آسمان می نگریستم...
آسمان،
نگاهم را فهمید، دلش گرفت و آخر بغضش،
بغضش ترکید...
گریه کرد...
باران بارید...
نگاهم را فهمید، دلش گرفت و آخر بغضش،
بغضش ترکید...
گریه کرد...
باران بارید...
کوتل حاجی گک، ساعت 9:34 صبح
باران می بارد. تکانهای تپه ها، حادثه ها را پس و پیش می کنند و حقیقت ذهنم را می تکانند. به دوردست های دامنه ها، این دست و آن دست می رویم...
باران باریده و جاده را گل آلود کرده است . موتر به دشواری از پیچ و خم های کوتل می گذرد و در نهایت با هر سختی و مشکلی که بود از کوتل به سلامت گذشتیم و همچنان راه ادامه داشت و بی پایان می نمود:
...
کوه گردن افراشت.
درخت قامت خم کرد...
درخت قامت خم کرد...
...
جاده پیچ و تاب خورد و موتر خمیدگی ها را تاخت و فریاد کنان پیش رفت.
باران شدید تر می شود. می بارد و می بارد. جاده گل آلود و خراب ...
ببار!
ای آسمان بهار!
بغضت را فرو مده.
گریه کن، خودت را سبک کن، من نیز با تو سوگوارم...
...
دور شدم از شهرم، از خانه.
فاصله ها، فرصت اندیشیدن است.
قضاوت است و بی طرف بودن.
دل را به منطق سپردن.
فکر را به ترازوی زمان انداختن.
و درک حادثه ها ، حال چه خوب، چه بد.
گذر از کوچه های حقیقت، گاه تلخ و گه شیرین.
وقت با خدا بودن دل.
ای آسمان بهار!
بغضت را فرو مده.
گریه کن، خودت را سبک کن، من نیز با تو سوگوارم...
...
دور شدم از شهرم، از خانه.
فاصله ها، فرصت اندیشیدن است.
قضاوت است و بی طرف بودن.
دل را به منطق سپردن.
فکر را به ترازوی زمان انداختن.
و درک حادثه ها ، حال چه خوب، چه بد.
گذر از کوچه های حقیقت، گاه تلخ و گه شیرین.
وقت با خدا بودن دل.
دره ی کالو، 10:20 صبح
دره ی کالو منطقه ای خوش آب و هوا و سر سبز با دامنه های پر از گل های صحرایی که در دل دره ی کوه های مرتفع خانه کرده است . اطراف سرک از گل ها و چمن ها انباشته شده و چشم می نوازد. هوا خنک است و رود خانه ای پر آب مسیر راه را همراهی می کند. مزارع سر راه اندکی سبز شده و تا ماهی دیگر کاملن رشد کرده و به فصل محصول دهی نزدیک می گردند. مردم مشغول کارند و زندگی جریان دارد. ثانیه های در گذر و زمین گهواره خوابمان شده است:
کوه درد مرا می فهمد.
سنگ شعر مرا می خواند.
جویبار درد مرا خواهد برد.
درخت شعر مرا خواهد دید.
ای کوه!
عظمتت مرا به خود وا می دارد.
و می گوید:
" دورها آوایی است که مرا می خواند."
ادامه دارد...
باران
شانزدهم اردیبهشت ماه هشتاد و نه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر