۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

سفرنامه ی بامیان

ادامه...
" گوش کن، جاده صدا می زند از دور قدمهای تو را."
( سفرنامه ی بامیان )
ساعت 10:55 صبح
دوشنبه 6/2/1389
شهر غلغله، ولایت بامیان

شهر غلغله رشته کوهی سرخ رنگ و پر ابهت.
ای کوه!
تو آشیانه ی بشر گشتی و بشر نیز بر تو تاخت و در دلت جای گرفت. شهر غلغله با باقی مانده ی دیوارها و برج ها و خانه هایش شگفت انگیز است و باور نکردنی.

ساعت 11:10 صبح
ولایت بامیان

بالاخره :
" به بامیان خوش آمدید."
این تابلو روی تپه ای است که بامیان آغاز می گردد. ولایت اجدادی ام، سرزمین وطنی ام. خاک گرفته و کوهستانی .
...
فراموش کن!
نه به یاد سپار، نه به خاطر.
فقط فراموش کن!
فقط فراموش کن...
آه !
ای بودا،
دردت را دیدم
تو را فهمیدم
خوشحالم بامیان !
خوشحالم که سرکهایت در حال ساخت است.
...
آه !
آه، که چقدر به این سفر احتیاج داشتم . به این دوری ، به این فاصله و به این تنهایی... تفکر... اندیشه...
...
ساعت 11:30 صبح

بعد از اندکی استراحت، بامیان را به مقصد ولسوالی یکاولنگ ترک گفتیم. به همراه سایر همسفران به سمت مقصد دلخواه رهسپار گشتیم. کنارم خانم جوانی حضور داشت با دو کودک، سه ساله و یک ساله، شکیلا و محمد رضا. آن خانم جوان به همراه پدرش از ایران آمده بود. دردمند بود و تنها و سختی و مشقت از رخسارش هویدا بود. شوهرش یک سال پیش در اثر سرطان در ایران در گذشته بودو یک ماه قبل پدرش برای آوردن دختر و نوه هایش به طور قاچاق ایرانی رفته و آنها را آورده بود.زندگی سختی را سپری کرده و با هر تلنگری اشکهایش جاری می گشت. همسفران خوبی داشتم آنها هم یکاولنگ می رفتندو تا آخر سفر با هم همراه بودیم.

ساعت 2:25 بعد از ظهر
ولسوالی یکاولنگ، قرغنتو.

ناهار خوردیم و پس از کمی استراحت به راهمان ادامه دادیم. مسیر راه پر از گل و لای بود و حدود یک و نیم ساعتی برف شدیدی در حال باریدن بود. هوا گرفته و مه آلود و سرد بود. برف به همراه باد تندی می بارید و بر شیشه ی موتر نقش می بست. تا حال این طور برف وبوران را ندیده بودم .برف به شدت می بارید و زمین را سفید پوش می ساخت.

ساعت 4:35 بعد ازظهر
ولسوالی یکاولنگ، فیروز بهار.

از فیروز بهار می گذشتیم. برف بند آمده است اما آسمان هنوز هم ابری است و آفتاب در پس ابرها پنهان شده.فیروز بها ر منطقه ای وسیع و سرسبز و پوشیده از چمن زارهاست.درختان انبوه در اطراف زمین های وسیع زیر کشت به چشم می خورد. در ادامه ی راه شاهد ساخت و ساز سرک بامیان- یکاولنگ بودیم. در اطراف سرک کارگران و مهندسان با وسایل مجهزشان مشغول حفاری کوه و هموار کردن دشت و تپه ها بودند.

ساعت 5:15 بعد از ظهر
کوتل سرخک.

به نیک مرکز ولسوالی یکوالنگ نزدیک شدیم. کوتل سرخک آخرین گذرگاه ترسناک و خطرناک برای رسیدن به نیک. بر اثر باریدن باران و برف، خاک این کوتل لغزنده و چسبناک و انباشته از گل ولای شده است. موترها به سختی از پیچ و تاب جاده بالا می روند و دامنه های لغزنده کوه را به دشواری تمام می پیمایند. حدود چهل و پنج دقیقه منتظر می مانیم تا موترها به نوبت و به آرامی و احتیاط فوق العاده از کوه بالا روند و بالاخره حدود ساعت 6 بعد از ظهر روز دوشنبه 6/2/1389 به نیک، مرکز ولسوالی یکاولنگ رسیدیم. از همسفران خداحافظی نموده و راه خود در پیش گرفتیم.من به همراه پدر بزرگم مسیر سخت و طاقت فرسای کابل بامیان را به همراه سایر همسفران پیمودیم و شب را در منزل اقوام مان که ساکن نیک هستند گذراندیم. پدرم نیز به ما پیوست. و همگی به ادامه سفر دل خوش نموده و برنامه روزهای آینده را در سر پروراندیم.

چهارشنبه، 8/2/1389
ولسوالی یکاولنگ، دهن ترنوک.

منطقه ای کوهستانی و پر از تپه هایی که خانه ها را در دل خود جای داده است. زمین های کشاورزی در میان تپه ها یعنی در کف دره ها جا خوش کرده اند. در امتداد رودخانه ای که بهار و تابستان پر آب است و پائیز و زمستان خشک، مزارع کچالو، گندم، موشونگ و... وجود دارند. هوا سرد است و همچنین باد سرد و سوزانی در حال وزیدن.
دلگیر بودم . دلم برای مادرم تنگ شده و برای دیگران. به کابل فکر می کنم یک نفر از کابل کم شده اما هیچ کس نمی فهمد زیرا به چشم کسی نمی آید. من باشم یا نباشم چه فرقی می کند، شب و روز می آیند و می روند آسمان گاه می بارد و گاه آفتابش می تابد و زندگی جریان دارد:
" دلم گرفته ،
دلم عجیب گرفته است.
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو،
که روی شاخه ی نارنج می شود خاموش،
نه این صداقت حرفی،
که در سکوت میان دو برگ این گل شب بوست،
نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف
نمی رهاند.
و فکر می کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد."

احساس تنهایی وحشتناکی وجودم را فرا گرفته است. تنهایم و دلتنگ و چاره ای جز تحمل ندارم. به سفر اندیشیدم و به فاصله هایی که میان انسانها سایه می افکند...
" مرا سفر به کجا می برد؟
کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند

و بند کفش به انگشتهای نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
کجاست جای رسیدن، و پهن کردن یک فرش
و بی خیال نشستن...
و در کدام بهار
درنگ خواهی کرد
و سطح روی پر از برگ سبز خواهد شد؟ "
به مناظر اطرافم چشم می دوزم و به یاد افق های دور خیال می افتم . اشکهایم از پیچ و خم های جاده می گذرند و بر نشیب گونه هایم سرازیر می گردند. لحظه های خوب دعاست و با عطر حضورت معطر گشته است ای یادها، خاطره هایم. ای هم صدای مبهم من در دل شب، باز هم بر من نمایان شو!
رخ نما، فرودا و با من باش. تا ابد در تو جاری می گردم ، تو تنها با من باش...
خدای خوبم!
صدایم را می شنوی؟
می دانم که می شنوی، پس جوابم ده تا من هم اندکی آسوده گردم.
" از خانه به در، از کوچه برون،
تنهایی ما سوی خدا می رفت.
در جاده، درختان سبز، گلها وا،
شیطان نگران: اندیشه رها می رفت. "
( شعرها از سهراب سپهری )
...
یک روز را در دهن ترنوک محل اجدادی مان در منزل عمویم سپری شد. با دخترها و پسرهای عمویم و عروس و نوه اش آشنا شدم. صحبت کردیم. گفتیم و شنیدیم و با شنیدن دردهایشان دلم سوخت و متاثر گشتم.
دختر عمویم سالها پیش ازدواج کرده و دارای چهار فرزند بود، دو دختر و دو پسر به همراه مادر شوهرش در گوشه ای از تپه به دور از سایر خانه های محل زندگی می کرد. خوش اخلاق اما درد کشیده بود. روزگار با زخم های ترسناکش، بر دیدگانش تاخته و اشک غریبی و بی کسی بر گونه هایش جاری گشته بود.
چند سالی می شد که شوهرش به خاطر کار کردن به ایران رفته بود به دوراز او و فرزندانش. اما پس از چند سال قصد برگشت به خانه اش را نداشت و او به همراه فرزندانش زندگی سختی را می گذراندند. از قرار معلوم، شوهرش در ایران معتاد شده و کار آنچنانی هم نمی توانست انجام دهد. خلاصه با اندک پولی که سالی یک بار یا در نهایت دو بار برای او می فرستاد روزگار می گذراندند و محروم از خوشی های زندگی شب و روز به هم می بافتند.
دلم گرفت، غصه خوردم اما می دانستم که با غصه خوردن کاری درست نمی شود باید درد را چشید و درمانش کرد.تصمیم گرفتم او را و دیگران را، با حرف هایم بخندانم تا شاید اندکی خوش باشند و لبخند را مهمان لبانشان کنم که این می تواند رونقی و امیدی به او و فرزندان نا امیدش بخشد و روحیه ی شکسته شان را مرمتی هر چند کوتاه نماید.
شروع به صحبت و شوخی کردم و ساعتی چند را با هم گفتیم و خندیدیم. در نهایت او هم قاه قاه خندید و دلش شاد شد و صورتم را بوسید...
شاد شد و به من محبت ورزید...
باران
بیست سوم اردیبهشت ماه هشتاد و نه.

هیچ نظری موجود نیست: