"جشن های زرد پاییزی"
باز آمد بوی ماه مدرسه
بوی بازیهای راه مدرسه
بوی ماه مهر ماه مهربان
بوی خورشید پگاه مدرسه
پاییز آمد با قدم های زرد و خرد شونده ی برگهایش ، باران های تب دار و غم آلود روز هایش ، صداهای گرفته و غریب غروبهایش و طنین گریه آلود درختهایش اما همه ی اینها برای من رنگ دگر دارد ، آری پاییز آمد با خاطره ی روشن جشن های زرد پاییزی اش . آن روزهای دور ، خیلی دور ، در پاییز بود که جشن های مهر می گرفتیم و از ته دل قاه قاه می خندیدیم . آن روزهای دور بود که پاییز نوید دیدن و باهم بودن را برایمان می آورد . خسته از گرمای جانسوز تابستان به استقبال پاییز و باز گشایی مکاتب می رفتیم . از کوچه های تاریک روشن شهر می گذشتیم و در صف برنامه ی صبحگاهی با هم پچ پچ می کردیم و در گوشی حکایت چند ماهه را . آن خنده های زندگی بخش بود که ما را ، همراه پاییز زرد و برگ ریز می ساخت . یاد آن دوران بخیر! آه حسرت از نهادم بر می خیزد و بر گونه هایم اشک می فشاند .
پاییز با باران های صفا بخش ، شور و مستی جوانی مان را زنده می کرد و گامهایمان را لذت بخش .دست در دست یکدیگر فریاد برگها را می کشیدیم و سر بر تنه ی استوار درختها می نهادیم و ترانه ی مهر آغاز.
مهر ماه نخستین پاییز، فصل جشن های زرد، خلاصه ی عشق و دوستی و صمیمیت مان بود ، انتهای دلتنگی هایما ن وابتدای راههای با هم بودن... در کنار هم ، درختها و باد ورعد وبرق را تجربه می کردیم ، شوق شکفتن را و نهایت بهشت ، بهشتی که دستانمان می ساخت . زیر دانه های درشت و خنک باران های پاییزی بود که ثانیه ها از حرکت باز می ماندند و ما در زمان ثابت شده ، از چمن ها و درختها و جوی ها پیشی می گرفتیم و به آخر دنیا ، آنجا که تنها مهربانی ست می رسیدیم . آن زمان بود که هر آنچه خوب بود و دیدنی ، می اموختیم و به چشم های معلممان که آیه های هستی را زمزمه می کرد ، خیره می گشتیم .
چه صفایی داشت !
چه طنین روح نوازی بود!
چه دنیای پاکی !
و باز هم پاییز آمد ، پاییز دوست داشتنی من !
پاییز زیبایم :
خوش آمدی و صفا آوردی .
صفای سادگی ام را ، صفای دوستی ام را ، و صفای مهر را ، باران را ...
باران
هفتم مهر ماه هشتادو هشت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر