به به باران...
هوای کابل چند روزی ست که بارانی و زیباست. باران می بارد و احساس های انسانهای خاکی را با طراوتی ملکوتی به معراج می برد و به آسمان روشنایی پرواز می دهد. آسمان دلگیر است ابرها، هوای گریه در سر می پرورانند و دل های تنگ، گرفته و ماتم زده چشم به آرامی و خنکی و پاکی باران دوخته اند. روزهای بهار با باران رنگی دگر می گیرد و انسان را با فلسفه ی باریدن می آمیزد و دلهای گرفته را نیز با هوای دوری به مرزهای اشک و بی قراری همسفر قاصدک می گرداند.امروز دلم گرفته بود مانند سهراب اما به حمید مصدق سر زدم و شعر بارانی اش را به آسمان و آسمانی ها تقدیم می کنم:
وای باران؛
باران؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای ، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.
باران؛
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور،
وای ، باران،
باران،
پر مرغان نگاهم را شست.
باران
اول اردیبهشت ماه هشتادونه.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر