از آغوش او طراوت می بارد!
در پناهگاهی که سالها ماوای گرمی برایم بود سر خم کرده بودم . عطر نفس هایش را احساس می کردم و در چشمانش نیز اضطراب آینده را . او با مهربانی های بی دریغش هستی ام را ذره ذره به من می بخشید و آهسته و آرام در گوشم نوای زندگی سر می داد . مرا در آغوش می گرفت و لذت بلندی ها را به من می چشاند. با تکانهای آغوشش خوابم می کرد و با لبخند های شیرینش زیبایی را به من می آموخت . سالها در کنار او آرامش را تجربه کردم و از گزند باد و بوران در امان بودم . او یگانه ی الهه ی هستی بخش زندگی ام بود . سر مستی و شادی را برایم به ارمغان می آورد . از چهره های ترسناک سخن ها می گفت و از خوب و بد روزگار پندها برایم داشت. با همه سختی و ملالت ارزش بزرگی به من عطا می کرد و چشم هایش به راهم منتظر بود . لحظاتش با نفس هایم گره خورده بود و دستانش لطافت موهایم را حس می کرد. در کنارم بود و با او طبیعت مهربانی به من آموخت و انسانها راه و رسم خوب بودن را...
او یگانه الهه ی هستی بود، مادرم !
مادر که نامش مقدس است . وجودش گرانبهاست و نفس هایش تداوم حیات . اوست که از آغوشش راحتی خواب را شناختم و از دستانش بوی محبت مرا غرق در زندگی می کرد.
از آغوش او طراوت می بارد! زندگی آغاز می گردد .
و قلبم به یاد خوبیهایش می تپد و چشم هایم به جستجوی مهرش آسمان رادر می نوردد و زمین را نظاره می کند . در این روزها که به یاد مهربانی هایش می افتم ، نا خدا گاه چشم هایم را اشک فرا می گیرد و دلم می خواهد او بداند چقدر یادهایش در دلم ، در وجودم و در زندگی ام ریشه دوانده است .
مادر، هرگز لحظات هستی آفرینی ات را فراموش نخواهم کرد .
مادر، تا ابد به یادت خواهم بود !
باران
بیست و چهارم اسفند ماه هشتادوهشت.
در پناهگاهی که سالها ماوای گرمی برایم بود سر خم کرده بودم . عطر نفس هایش را احساس می کردم و در چشمانش نیز اضطراب آینده را . او با مهربانی های بی دریغش هستی ام را ذره ذره به من می بخشید و آهسته و آرام در گوشم نوای زندگی سر می داد . مرا در آغوش می گرفت و لذت بلندی ها را به من می چشاند. با تکانهای آغوشش خوابم می کرد و با لبخند های شیرینش زیبایی را به من می آموخت . سالها در کنار او آرامش را تجربه کردم و از گزند باد و بوران در امان بودم . او یگانه ی الهه ی هستی بخش زندگی ام بود . سر مستی و شادی را برایم به ارمغان می آورد . از چهره های ترسناک سخن ها می گفت و از خوب و بد روزگار پندها برایم داشت. با همه سختی و ملالت ارزش بزرگی به من عطا می کرد و چشم هایش به راهم منتظر بود . لحظاتش با نفس هایم گره خورده بود و دستانش لطافت موهایم را حس می کرد. در کنارم بود و با او طبیعت مهربانی به من آموخت و انسانها راه و رسم خوب بودن را...
او یگانه الهه ی هستی بود، مادرم !
مادر که نامش مقدس است . وجودش گرانبهاست و نفس هایش تداوم حیات . اوست که از آغوشش راحتی خواب را شناختم و از دستانش بوی محبت مرا غرق در زندگی می کرد.
از آغوش او طراوت می بارد! زندگی آغاز می گردد .
و قلبم به یاد خوبیهایش می تپد و چشم هایم به جستجوی مهرش آسمان رادر می نوردد و زمین را نظاره می کند . در این روزها که به یاد مهربانی هایش می افتم ، نا خدا گاه چشم هایم را اشک فرا می گیرد و دلم می خواهد او بداند چقدر یادهایش در دلم ، در وجودم و در زندگی ام ریشه دوانده است .
مادر، هرگز لحظات هستی آفرینی ات را فراموش نخواهم کرد .
مادر، تا ابد به یادت خواهم بود !
باران
بیست و چهارم اسفند ماه هشتادوهشت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر