۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

سرخ ترین لبخند گل سرخ!!!

سرخ ترين لبخند گل سرخ !!!

فروردين ، ارديبهشت ، خرداد ... دي ، بهمن ، اسفند . ماههاي سال مي آيند و به سرعت چشم به هم زدن مي روند . اين روزها ، ماه اسفند ( حوت )‌آغاز شده است و به پايان سال مي رسيم ، وجودم را حس غريبي فرا مي گيرد . حس رفتن ... گذشتن ... فاصله گرفتن ...
رفتن از اين دنياي خاكي كه گاهي اوقات بيش از آنچه نبايد به آن دل مي بنديم وگرفتارش مي گرديم و فراموشمان مي شود كه ما مرغ باغ ملكوتيم ، از عالم خاك نيستيم و سفري ابدي در پيش داريم . آنجا كه روح جاودانه است انتطارمان را مي كشد و نبايد تعلق خاطر دنيوي چشمهاي بصيرتمان را كور كند . كه حافظ گفته است:
مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك
چند روزي قفسي ساخته اند از بدنم
گذشتن از اين درهها و رنجها كه گريبانگير مان است . گريبانگير من ، مردمم و همه آن انسانهاي روح در بدن داري كه قدم بر خاك اين سياره ي آبي مي گذارند و ريه هايشان اكسيژن بي رنگ اما حيات بخش را مي مكند. انسانها از مرحله هاي سخت و دشوارگوناگون زندگي مي گذرند و اين گذشتن را زمان در آغوش مي كشد و حادثه ها را مي سازد و ثانيه ها را به تصوير مي كشد . اين لايه هاي تو در توي زمان است كه گذشتن از سالها را براي انسانها رونق مي بخشد .
و فاصله گرفتن از تمام آن لحظاتي كه پيش از اين بودند اما حباب لب ساحل نمونه ي حياتشان است . فاصله گرفتن از دنياهاي رنگارنگ و گاه خاكستري گذشته . از همه ي حسرتها و شيرينيهاي زندگي . از همه ي سر سبزيها و بي رنگي هاي معلق آب گونه بر گلبرگ هاي گل هاي انار. حادثه ها مانند نارنج و ترنج افسانه اي سر در گريبان هم نهاده اند . و جز با تجربه ي شكافتن نمي توان سر از سر نهادشان درآورد .اين خوبيها و بديهاي در هم تنيده نيز جز با منطقي انساني ازهم گسسته نخواهد شد. تنها چشم هاي بينا، هستي را آنگونه زيبا مي بينند كه خلق شده است . شبها و روزها دست در گريبان هم نواي ترانه سر مي دهند و پاييز و بهارشان را با تابستان و زمستان شا ن يك رنگ ني پسندند . و هر صبح و شام را رنگي و حسي دگر مي بخشند تا ذوق تنوع پسند آدمي را رضايت بخشند و احساس لطيفشان را سر مستي و تازگي . پس چاره اي جز گذشت زمان نيست . فصل ها مي گذرند، سالها مي گذرند. و انسان در نظاره ي اين حيات هستي رنگ رنگ مي شود و چهره به چهره مبدل مي كند . انسان سر بر خاك مي نهد و دست بر ابر مي كشد . باران مي نوشد. درخت را نوازش مي كند . بر ستاره فرياد مي كشد. آسمان را مي بيند و گل ها را مي پوشد . و در دل خدا را مي خواند، زيبايي را و پاكي را .
انسان نفس مي كشد ، يعني اكسيژن را به جريان در مي آورد.
بازي مي كند ، يعني حادثه ها را به تصوير مي كشد .
تجربه مي كند ‌، يعني زندگي مي آفريند...
و اين زندگي ايست كه زمان را با خود به كهكشانها مي برد و تا عمق روح بشر پرواز مي كند . اين گونه است كه مي روند شايد تنها عطر لبخند يك گل سرخ در ياد باغچه ي پر گل پرتو افشاني كند تا ابد در ذهن باغچه و درختش باقي بماند .
روزهاي ماه آخر سال هشتادو هشت است . يك سال ديگر نيز رو به پايان است . روزها مي روند و لحظه ها هم . تنها ياد لبخند آن گل سرخ در ذهن نازك باغچه باقي خواهد ماند .
اما ، در اين سال كه رو به پايان است :
خدايا؛
سرخ ترين لبخند گل سرخ را به باغچه ي خزان زده ي دلم ، ببخش .
تا قشنگ ترين لبخند دنيا را به
باد بسپارم
تا به
ياد بسپارد!
" به رود زمزمه گر گوش كن
كه مي خواند سرود
رفتن و رفتن
و بر نگشتن ها "
ولي اين رود
به گلستان خواهد رفت .
باران
سوم اسفند ماه هشتادوهشت.

هیچ نظری موجود نیست: