۱۳۸۸ بهمن ۲۵, یکشنبه

عشق پیدا شد و ...

عشق پيدا شد و ...
در ازل پرتو حسنت ز تجلي دم زد
عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد
سبد سبد گل سرخ معطر در دامن احساس ريختي و خرمن خرمن عاطفه نثارم كردي. با آواي دلنشين مهر برايم ترانه ها ساختي و با گرماي دستانت حريم عشق را به من بخشيدي . آه ، اي باراني ترين احساس دل! چه معصومانه و پاك قدم بر چشم هايم نهادي و رقص و سر مستي باد را در رگهايم نقش بستي . آه ، كه آمدنت لحظه ي شكفتن انساني از جنس ديگر است و هنگامه ي حضورت پر شدن از خوبيهاست ، آشتي با شقايق هاست و نفس را با عطر عشق تازه كردن است . وقت آمدنت را بايد بر لوح ذهن ستاره باران كرد و خاطره ها ، يادهاي دلتنگي ات را به دل خواهد سپرد و بي قراري هاي دوباره ديدنت ، فاصله ها را ذوب خواهد كرد . آري ، تو آهسته آمدي اما غوغا به پا كردي و با آمدنت دنيايي ناشناخته اي آوردي ، تنها به نام من ، كه هر انسان دنياي عاشقانه اش جداست و متفاوت . در لحظه هايي كه قلبم براي ديدنت مي تپد . حس مي كردم دنيا در كف دستانم جاي گرفته است و ابرها زير قدم هايم سبكي مي كنند:
من امشب ، هفت شهر آرزوهايم چراغان است!
زمين و آسمانم نور باران است !
عشق زيباست ، دوست داشتني است و قابل پرستش . اگر ساده ، پاك و بي ريا باشد ، صادقانه ابراز گردد و تا ابد باقي بماند ...
و كاش...
و كاش مي شد؛ دراين جهان پر زرق و برق ، آزاد و رها دوست داشت و دوست داشته شد به دور از ترس و نگراني و دلهره ي حضور ديگران .
به بهانه روز عشق .
باران
بيست و ششم بهمن ماه هشتادو هشت .


هیچ نظری موجود نیست: