فقط دلتنگیها ، می ماند!
" و چه ...
خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد می شد:
وسیع باش و تنها
و سر به زیر و سخت "
معلم کلاس دوم راهنمایی ام ( صنف هشتم ) این عبارت را در دفترچه خاطراتم نوشته بود و بعد از آن من بارها و بارها این جملات را با خودم در خلوتم زمزمه می کردم . می اندیشیدم و لذت می بردم . تک تک کلماتش با معناهایی که به ذهن مشتاق و جوانم القا می کرد شیرین و به یاد ماندنی بود.
حال روزهای روز از آن زمان می گذرد اما این کلمات هنوز هم برایم بوی صداقت و سادگی همان دوم راهنمایی و معلم انشایم را می دهد . عطر همان دوران سر مستم می کند و به یاد همان کلمات زندگی تصویر روشنی از خوبیها به خود می گیرد و عاطفه ی انسانی در رفتارم تجلی می کند و روح نیکوکاری دمیده می شود . هنگامی که به صفحه ی سفید کاغذ خیره می شوم به یاد سفیدی برف می افتم و هوای این روزهای شهرم را در کاغذ یک بار دیگر تکرار وار تماشا می کنم . این روزها ، شهر ما کابل با سفیدی برف زیبا شده است و آسمان عاشقانه می بارد و برف بر درختها ، خانه ها ، سرکها و چشمهای اهالی شهر حاکم گشته است و زیبایی برف این است که دستها را؛ و دلها را؛ و چشمها را سفید گرداند و درخشش این سفیدی بر قلبها بتابد و کدورتهایش را بزداید . زندگی در جای جای شهر کابل جریان دارد . در صفحه ی سیاست طرح صلح با مخالفان مطرح است . در دنیای مشکلات ، سرمای زمستان جان انسانها را تهدید می کند . در عالم ورزش تیم فوتبال کشورمان نایب قهرمان بازیهای جنوب آسیا شده است و در ذهن هر جوان افغان امید می جوشد و تلاش موج می زند . هر اندیشه ی افغانی رو به افق های طلایی رنگ پیشرفت و تمدن در گردش است و در دل فرد فرد شهروندان کابل صلح مقدس شمرده می شود . و زندگی ...
این روزها و شب ها ، حادثه ها را به دنبال دارند و صفحه صفحه ی زندگی را شکل می دهند . انسانها با یکدیگر می جنگند ، بحث می کنند ، جشن می گیرند ، کار می کنند ، مصیبتها را تحمل و سختیها را بر شانه می کشند و بالاخره عشق می ورزند و محبت می کنند و محبت می بینند . و زندگی با همه ی این خوبیها و بدیها می گذرد ...اما چه چیز این گذشت زمان را جاودانه می گرداند و در خاطره ها شیرین می سازد . انسانها در لا به لای لحظه های زندگی به دنبال چه می گردند که رنگ دیگری به آن می بخشد :
"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه ، همواره به جاست
خرم آن نغمه ی شادی که سپارند به یاد"
آن نغمه ی شادی که سپارند به یاد ، طنین کدام آواست که آسمان می شنود و زمین زمزمه و تا ملکوت پرواز می کند ؛ و انسان را با تمام وسعت دلش ، با همه آنچه برایش اشک می ریزد و برای دیدارش لحظه شماری می کند می پرستد و عشق می ورزد ...
و دلتنگ می شود...
این دلتنگی همان فاصله هاست که مرزهای ذهن آن را نمی شناسد اما حس دوست داشتن، آن را به یادها می سپارد. خرم آن لحظه ی نابی که مجنون بی پناه و دلتنگ و غریب به یاد لیلی اشک می ریخت و فرهاد کوه می کند و رنج می برد .
خرم آن سحرگاهان راز و نیاز با شکوفه ها و چمن های سبزی که درد دل را تمام و کمال می فهمند و درک می کنند ، اما تنهایی را می شود با آسمانها قسمت کرد...
با باران همراه گشت و غریبانه اشک ریخت ...
ولی هرگز حسرت نخورد زیرا همه ی این لحظه ها خرم اند،خاطره سازند و به یادها سپرده خواهند شد ...
زندگی می گذرد ، فقط دلتنگی ها می ماند...
باران
" و چه ...
خوب یادم هست
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد می شد:
وسیع باش و تنها
و سر به زیر و سخت "
معلم کلاس دوم راهنمایی ام ( صنف هشتم ) این عبارت را در دفترچه خاطراتم نوشته بود و بعد از آن من بارها و بارها این جملات را با خودم در خلوتم زمزمه می کردم . می اندیشیدم و لذت می بردم . تک تک کلماتش با معناهایی که به ذهن مشتاق و جوانم القا می کرد شیرین و به یاد ماندنی بود.
حال روزهای روز از آن زمان می گذرد اما این کلمات هنوز هم برایم بوی صداقت و سادگی همان دوم راهنمایی و معلم انشایم را می دهد . عطر همان دوران سر مستم می کند و به یاد همان کلمات زندگی تصویر روشنی از خوبیها به خود می گیرد و عاطفه ی انسانی در رفتارم تجلی می کند و روح نیکوکاری دمیده می شود . هنگامی که به صفحه ی سفید کاغذ خیره می شوم به یاد سفیدی برف می افتم و هوای این روزهای شهرم را در کاغذ یک بار دیگر تکرار وار تماشا می کنم . این روزها ، شهر ما کابل با سفیدی برف زیبا شده است و آسمان عاشقانه می بارد و برف بر درختها ، خانه ها ، سرکها و چشمهای اهالی شهر حاکم گشته است و زیبایی برف این است که دستها را؛ و دلها را؛ و چشمها را سفید گرداند و درخشش این سفیدی بر قلبها بتابد و کدورتهایش را بزداید . زندگی در جای جای شهر کابل جریان دارد . در صفحه ی سیاست طرح صلح با مخالفان مطرح است . در دنیای مشکلات ، سرمای زمستان جان انسانها را تهدید می کند . در عالم ورزش تیم فوتبال کشورمان نایب قهرمان بازیهای جنوب آسیا شده است و در ذهن هر جوان افغان امید می جوشد و تلاش موج می زند . هر اندیشه ی افغانی رو به افق های طلایی رنگ پیشرفت و تمدن در گردش است و در دل فرد فرد شهروندان کابل صلح مقدس شمرده می شود . و زندگی ...
این روزها و شب ها ، حادثه ها را به دنبال دارند و صفحه صفحه ی زندگی را شکل می دهند . انسانها با یکدیگر می جنگند ، بحث می کنند ، جشن می گیرند ، کار می کنند ، مصیبتها را تحمل و سختیها را بر شانه می کشند و بالاخره عشق می ورزند و محبت می کنند و محبت می بینند . و زندگی با همه ی این خوبیها و بدیها می گذرد ...اما چه چیز این گذشت زمان را جاودانه می گرداند و در خاطره ها شیرین می سازد . انسانها در لا به لای لحظه های زندگی به دنبال چه می گردند که رنگ دیگری به آن می بخشد :
"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه ، همواره به جاست
خرم آن نغمه ی شادی که سپارند به یاد"
آن نغمه ی شادی که سپارند به یاد ، طنین کدام آواست که آسمان می شنود و زمین زمزمه و تا ملکوت پرواز می کند ؛ و انسان را با تمام وسعت دلش ، با همه آنچه برایش اشک می ریزد و برای دیدارش لحظه شماری می کند می پرستد و عشق می ورزد ...
و دلتنگ می شود...
این دلتنگی همان فاصله هاست که مرزهای ذهن آن را نمی شناسد اما حس دوست داشتن، آن را به یادها می سپارد. خرم آن لحظه ی نابی که مجنون بی پناه و دلتنگ و غریب به یاد لیلی اشک می ریخت و فرهاد کوه می کند و رنج می برد .
خرم آن سحرگاهان راز و نیاز با شکوفه ها و چمن های سبزی که درد دل را تمام و کمال می فهمند و درک می کنند ، اما تنهایی را می شود با آسمانها قسمت کرد...
با باران همراه گشت و غریبانه اشک ریخت ...
ولی هرگز حسرت نخورد زیرا همه ی این لحظه ها خرم اند،خاطره سازند و به یادها سپرده خواهند شد ...
زندگی می گذرد ، فقط دلتنگی ها می ماند...
باران
بیست چهارم بهمن ماه هشتادوهشت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر