nیک روز سرد زمستانی بود آسمان گرفته ی گرفته . نه برف می بارید نه باران. از نور قشنگ آفتاب هم خبری نبود. دلم گرفت مثل آسمان وغمگین رو به خیابان نگاه می کردم . به آدمهای که می گذشتند فکرمی کردم وبه همه آن درختهایی که بی برگ بودند به زندگی و زمین اندیشیدم. وشب هنگام، آسمان اندکی ابری بود. شاید ابرهای کهنسال به سرزمین دیگری رفته بودند. این بار به آسمان خیره شدم . اولین و پرنورترین ستاره ای که چشمم افتاد، طاقت نیاوردم. بغضم ترکید و اندوهبار اشک ریختم. زیبایی خیره کنندۀ نور آن ستارۀ یکتا،تلنگری به احساس من شد . تا اندکی خود را سبک کنم ودردم را با آن ستارۀ دوست داشتنی شریک سازم؛ دلم از همه چیز واز همه کس گرفته بود. از دیدن آن همه بیچارگی وسختی که پدران کشورم می کشیدند خسته شده بودم از تنهایی ها وبی پناهی های کودکانه کارگر و یتیم، دلم پربود. تا چشم می گشودم درد، رنج، گرسنگی، فقر وبیکاری... درخت هم آوارگی ساکنان کشورم را می دیدند. وپرستوهای بهاری نغمه غم ناک مصیبت را برای اهالی کشورم سرمی دادند. نه آهنگ طربناک خوشی را . باد سرگردان وحیران در مشکلات مردم کشورم به این سو آن سو می گشت وندایی نمی یافت که غصۀ جنگ وآدم کشی را در طنیین نداشته باشد. در هیچ سرزمینی نگاهمارا اینقدر سرد وبی روح نیافته بود و درهیچ شبی چشم را این چینین گریان نه. دلم گرفته بود واشکم جاری بر گونه ها... نالیدم :
ای ستاره ، ما سلام مان بهانه است
عشق مان دورغ جاویدانه است .
در زمین زبان حق بریده اند
حق ، زبان تازیانه است.
وآن که باتو صادقانه در دل کند
های های گریۀ شبانه است!
ای ستاره، باورت نمی شود:
در میان باغ بی ترانۀ زمین
ساقه های سبز آشتی شکسته است .
لاله های سرخ دوستی فسرده است .
غنچه های نو رس امید،
لب به خنده وا نکرده مرده است .
پرچم بلند سرد راستی
سربه خاک غم سپرده است!
ای ستاره، ای ستارۀ غریب!
از بشرمگوی واز زمین مپرس.
زیرنعرۀ گلوله های آتشین،
از صفای گونه های آتشین مپرس.
زیر سیلی شکنجه های درناک،
از زوال چهره های نازنین مپرس .
پیش چشم کودکان بی پنا،
از نگاه مادران شرمگین مپرس.
بیش از این مپرس
بیش از این مپرس .
ای ستاره ای ستارۀ غریب !
ما اگر از خاطر خدا نرفته ایم ؟
پس چرا به داد ما نمی رسد ؟
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
از خدا چرا صدا نمی رسد؟
اندکی را حت تر از پیش به آن ستارۀ زیبا خیره شده بودم. دستهایم آهسته اشک هایم را پاک می کرد وپرتوهای درخشان ستارۀ خوبی ها، کوچه های خالی دلم را نوازش می داد وچه نسیم دلکشی بر فراز گونه های سرد که جوی اشک برآن ماسیده است می وزد . در خیال و رویا بود که چشم گشودم واین بار خود را ناتوان وحقیرنیافتم که تنها چشمهایش برای دیدن سختیها ساخته شده . به خودم گفتم من لااقل می توانم تصویری روشن وهرچند اندک وکوتاه از همۀ آنچه مرا رنج می دهد برذهن هایی که هرگز این صحنه هارا ندیده اند حک کنم . من میتوانم از ناگفته ها سخن گویم هرچند یک کلمه،یک جمله یا یک عبارت... اما میتوانم ... به فکر فرو رفتم وآنگاه با جرقه ای که به ذهن خورد یک راه طولانی را رفتم وباز گشتم و روشن شدم . فانوسی به دست داشتم که از لابه لای برگها وساقه های درهم تنیده ی بوته های سرسبز واز کنار درختان بهار نارنج، عاشقانه ره می گشودم وپیش می رفتم سرمست از عطر سبزه ها وشکوفه های درختان ، زمزمه می کردم وبانوای گرم قاصدکها، آرزوهای رنگی ام رقصیدند وبر فراز ابرها چرخ زدند و بر شاخه های نو رس وپربرگ درختان تاب خوردند ومرا خواندند...
آری، به روزنی رسیده بودم که می توانستم ، ازآن بیرون را نظاره کنم ، آفتاب را ببینم ، باد را بچشم و باران را لمس کنم . باران این گونه در من متولدشد. باران همان روزنه ای بود که امید مرا به آسمانها می برد ودر خانه ی ابرها نشان خدا می داد. باران همان سطور دلم بود که بر امواج اینترنت نقش می بست واز طریق شبکه ماهواره ها به فضا سفر می کرد، به دلها می رسید ودر چشم ها متبلور می گشت ، باران این گونه متولد شد . درست یک سال قبل در چنین روزی در ماه بهمن سال هزارو سیصدو هشتاد و هشت .
مادرم صدایم می کرد: دختر چی کار می کنی؟ مگردیوانه شده ای؟ چرا داخل نمی آیی؟ تمام لباسهایت ترشده است. زود باش بیا داخل اتاق وگر نه سرما میخوری . با خودم گفتم : مادر جان این تازه اول دیوانگی است تازه باران را پیدا کردم تازه حس میکنم ، سرما که چه ،جهان را دنیا را با نفس هایم می بلعم وسینه ام پراست از مردم کشورم .... رو به آسمان دنبال ستاره ام می گشتم . پیداش کردم ... ستارۀ من با لای سرم است ؛ بی اختیار زمزمه کردم:
بگذاریم از این ترانه های درد ،
بگذاریم از این فسانه های تلخ،
بگذار از من ای ستاره
شب گذشت...
با نیسم دلکش سحر،
چشم خسته ُ تو بسته می شود.
بی تو، در حصار این شب سیاه،
عقده های گریه ای شبانه ام،
در گلو شکسته می شود ...
شب بخیر
و باران عاشقانه می بارید...
(سرگزشت شکل گرفتن و ب لاگم " باران" )
(شعرها از فریدون مشیری)
باران
سوم بهمن ماه هشتادو هشت.
۱۳۸۸ بهمن ۴, یکشنبه
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر