۱۳۸۸ دی ۲۷, یکشنبه

همه چیز مبهم است!

همه چیز مبهم است
به روبرویم خیره شده ام .همه چیز مبهم است و ناپیدا ، خانه ها ، درختها ، پایه های برق ، آدم ها... اندکی نزدیک تر می رویم . کم کم وضاحت خانه ها را مانند غول های یخ زده می بینم و آدم ها به سان ماشین های متحرک و بی روح در گذرند. از کنار هم بی تفاوت و با عجله می گذرند و هر کدام به سمتی روانند. درختهای بی برگ و عریان لرزه بر اندام دارند و پایه های برق بی صدا و آرام سر بر آسمان بر افراشته اند . گردو خاک فراوان در هوای اطرافمان معلق است و از دور گویی مهی غلیظ زمین را در بر گرفته است . صبح است . یک صبح در سرک های خاک گرفته و اندوه آلود کابل و من در حال رفتن به محل کارم هستم. به این گردو خاک انبوهی که فضا را آکنده است ، می اندیشم به ذرات آن ، به آن آسمانی که آن را پر کرده است و به آن نفس هایی که آن را می دمند و در سینه فرو می دهند . به میکروبها و آلودگیهای دیگرش ، به سرکهای انباشته از گل و زباله و هر چیز بی مصرف و به درد نخور، به شهردار کابل و کارمندانش ، و در نهایت به کشورم می اندیشم . می پندارم که این هم یک نوع زندگی است دیگر، شاید در هیچ جایی چنین نوعی از زندگی نباشد و شاید هم باشد و اگر باشد به احتمال زیاد آن مردم هم مانند ما فوق العاده گرفتارند. به نبود این زندگی یا تغییر آن به نوعی دیگر فکر کردم و اینکه انسانهای افغانی همیشه خواسته اند خود را برای سازگاری با محیط شان تغییر دهند و می شود ، روزی محیط شان را برای ایمنی شان از آلودگیها و خطرها ، برای فراهم کردن زندگی بهتر و آرام تر ، تغییر دهند . می شود آیا؟
یا نه ؟... این جا بود که به خود آمدم . نزدیک بود از ایستگاه مورد نظرم بگذرم. اتومبیل ایستاد و من ماسکم را زدم و آرام بر هوای مه آلود قدم گذاشتم.
باران
بیست و هفتم دی ماه هشتادو هشت

هیچ نظری موجود نیست: