۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه

صبح بخیر!!!

صبح بخیر!!!
صبح که از خواب بر می خیزم ، تنم پراز سادگی است . ذهنم پر است از خواب های پریشان و گاهی قشنگ و آرام شب پیش . به دنیای آشنای زندگی باز می گردم و با تردید های سبک بال رویاهای رنگین سر راهم ، لب به سخن می گشایم و به اهالی خانه صبح بخیر می گویم . نفس هایم را با عطر یاد خدای مهربان معطر می سازم و گام های شمرده شمرده ام را بر کوچه های خواب آلود شهر می فشارم و صبح من آغاز می شود ، به همین سادگی ...
امروز، وقتی با خود اندیشیدم که چه بخوانم و چه نخوانم ، یک لحظه دلم یاد فروغ افتاد ، دلم برایش تنگ شد . دلم تا سر کویش شتافت ؛ با فروغ و شعر هایش آشنای قدیمی ام و با نفس هایش یار همیشگی . با اندیشه اش همسایه دیوار به دیوار و هر دو بر خاک یک وطن احساس کاشتیم و زندگی آغاز...
دیوان فروغ را یافتم ، گشودم و روی خاک به چشم خورد :
هر گز آرزو نکرده ام
یک ستاره در سراب آسمان شوم
یا چو روح برگزیدگان
همنشین خامش فرشتگان شوم
هرگز از زمین جدا نبوده ام
با ستاره آشنا نبوده ام
روی خاک ایستاده ام
با تنم که مثل ساقه ی گیاه
باد و آفتاب و آب را
می مکد که زندگی کند
بارور ز میل
بارور ز درد
روی خاک ایستاده ام
تا ستاره ها ستایشم کنند
تا نسیمها نوازشم کنند
از دریچه ام نگاه می کنم
جز طنین یک ترانه نیستم
جاودانه نیستم
جز طنین یک ترانه جستجو نمی کنم
در فغان لذتی که پاکتر
از سکوت ساده ی غمیست
آشیانه جستجو نمیکنم
در تنی که شبنمیست...
( تولدی دیگر - فروغ فرخزاد )
باران
پانزدهم آذر ماه هشتاد و هشت .

هیچ نظری موجود نیست: