۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

یک واژه ی تنها تر...

" یک واژه ی تنها تر ... "
بر سفره ی چرمین ، امشب ، یک نامه و یک دفتر کو ؟
یک سطر به تنهایی نه ، یک واژه ی تنها تر کو ؟



در کنج تنهایی خود ، خود را و دلم را در سطری که نه در واژه ای تنها پر می کنم تا شاید اندکی خالی گردم و از این دیار خاکی و ظلمانی بار سفر بندم ، به سرای نور و حقیقت و خوبی . در لحظه لحظه های تنهایی خویش فرو می روم و هر دم در حسرت دیار باقی می سوزم و خسته از پیش پلک بر هم می نهم و چشمانم را به باد می سپارم .
آه ، ای خدای مهربانم !
چه سعادتی ایست ، شتافتن به دیوار وصالت !
چه لحظه های بی ریایی است ، سر نهادن بر خاک مقدس خانه ات و سرشک پشیمانی ریختن ! پشیمانی از گناه و معصیت و رو سیاهی .
خوشا به حال آن عاشقانی که امسال و در این لحظات در کنار تو لحظه ها را به سر می برند و در دریای یاد تو غوطه ورند .
آه ، ای خدای مهربانم !
کاش من هم در کنار تو و در درگاه خانه ات سکنی می گزیدم و سر بر آستان کرامت و رحمت و مغفرتت می نهادم و با یاد تو روز و شب می گذراندم .
آه ، ای خدای مهربانم !
دلم می خواهد در سکوت غم تنهایی خویش با خود زمزمه کنم و نجوا کنان بخوانم:
ای دل ، چه کوچک و مسکینی با این تپیدن خاموشت
طبل تلاطم دریا شو ، آرام عرش خدا بشکن
تندیس یخ شده ای ، ای جان ، بس کن تبلور و جاری شو
چون رود بر سر هر شیبی آزاد و شاد و رها بشکن
آواز گرم تحرک را اوجی بسازو به تحریری
درجی ز گوهر غلتان را در کوچه باغ صدا بشکن
ای سینه قوس حقارت را طاق بلند حقیقت کن
اینجاست جای نماز ، ای دل ، محراب رنگ و ریا بشکن
من باد و آینه رو یا رو ، تکرار بیهده ی خویشم
آغاز قصه به پایان بر ، بشکن مرا و مرا بشکن ...
( از مجموعه خطی ز سرعت و از آتش – سیمین بهبهانی )
باران
پنجم آذرماه هشتادو هشت



هیچ نظری موجود نیست: