تقدیم به تنهایی و بی پناهی کودکان معصوم افغان:
" نگاهت را باور می کنم "
نگاهت را باور می کنم .
و دستانت را نیز.
و آواره گیت را .
اشکت را باور می کنم .
و خستگی ات را نیز.
و کوله بار سنگینت را .
آنگاه
که بی پناه بر سرک ها زمزمه سر می دهی
و غصه ی پاهایت را می خوری ،
می بینم و تنهایی درد ناکت را باور می کنم .
و تو را
تصور می کنم که در لذتی بهشتانه ، یک جفت کفش نو
به پا می کنی و بر ماین های کنار سرک ها پا می گذاری .
اما هیچ چیز مانع شادی ابدی ات نخواهد شد و تو
تا ابد بر قله ها خواهی ماند .
شادی کودکانه ات ، معجزه ی خنثی کردن ماین هاست ، طلسم شکستن تفنگ هاست ...
و من ،
سختی تنهایی ات را خواهم شنید
در سرک های سرد و خزانی کابل .
و من ،
گونه ی داغدیده ات را خواهم کشید
بر بلند منزل های شیر پور.
و من را
درد کشیده تو ، به زنجیر می کشد .
زحمت تو ، انسانم می سازد
و اشکت ، باورم را از تو بارور می سازد .
دلم می خواهد
تمام کفش های دنیا مال تو باشند تا تو آنها را واکس زنی و تمام انسانهای دنیا مسافر تو باشند تا موترت پر گردد و لحظه ای از صدا کردن در امان مانی .
اما نه ،
تو آنقدر بزرگی و پاکی و ساده دل
که ترحمم را نمی خواهی
تو ،
صداقتم را می طلبی
پاکی و ساده دلی ام را
تو احترام انسانی ات را
می جویی
می خواهی
و من ...
نگاهت را باور می کنم
و امیدت را که بزرگ است و درخشان .
و آرزوهایت را که کوچک است و شتابان
و خودت را
که پاکی و ساده و مقدسی
و اسیر لذتها و هوسها و گناهان دیگران گشتی .
آنها که
به پاهای لطیفت زنجیر می بندند و بر دهان نازکت
دستمال می بندند و با دستهایشان
چشمانت را کور می سازند ...
آری ، باور می کنم
نگاهت را باور می کنم .
تو را
که
حسرت کاشانه ای گرم
با نگاه مهربان مادر و دستان پر توان پدر
بر دل کوچکت مانده است ،
در سر آغاز غربت یک پنجره رو به آفتاب
خواهم نهاد...
" نگاهت را باور می کنم "
نگاهت را باور می کنم .
و دستانت را نیز.
و آواره گیت را .
اشکت را باور می کنم .
و خستگی ات را نیز.
و کوله بار سنگینت را .
آنگاه
که بی پناه بر سرک ها زمزمه سر می دهی
و غصه ی پاهایت را می خوری ،
می بینم و تنهایی درد ناکت را باور می کنم .
و تو را
تصور می کنم که در لذتی بهشتانه ، یک جفت کفش نو
به پا می کنی و بر ماین های کنار سرک ها پا می گذاری .
اما هیچ چیز مانع شادی ابدی ات نخواهد شد و تو
تا ابد بر قله ها خواهی ماند .
شادی کودکانه ات ، معجزه ی خنثی کردن ماین هاست ، طلسم شکستن تفنگ هاست ...
و من ،
سختی تنهایی ات را خواهم شنید
در سرک های سرد و خزانی کابل .
و من ،
گونه ی داغدیده ات را خواهم کشید
بر بلند منزل های شیر پور.
و من را
درد کشیده تو ، به زنجیر می کشد .
زحمت تو ، انسانم می سازد
و اشکت ، باورم را از تو بارور می سازد .
دلم می خواهد
تمام کفش های دنیا مال تو باشند تا تو آنها را واکس زنی و تمام انسانهای دنیا مسافر تو باشند تا موترت پر گردد و لحظه ای از صدا کردن در امان مانی .
اما نه ،
تو آنقدر بزرگی و پاکی و ساده دل
که ترحمم را نمی خواهی
تو ،
صداقتم را می طلبی
پاکی و ساده دلی ام را
تو احترام انسانی ات را
می جویی
می خواهی
و من ...
نگاهت را باور می کنم
و امیدت را که بزرگ است و درخشان .
و آرزوهایت را که کوچک است و شتابان
و خودت را
که پاکی و ساده و مقدسی
و اسیر لذتها و هوسها و گناهان دیگران گشتی .
آنها که
به پاهای لطیفت زنجیر می بندند و بر دهان نازکت
دستمال می بندند و با دستهایشان
چشمانت را کور می سازند ...
آری ، باور می کنم
نگاهت را باور می کنم .
تو را
که
حسرت کاشانه ای گرم
با نگاه مهربان مادر و دستان پر توان پدر
بر دل کوچکت مانده است ،
در سر آغاز غربت یک پنجره رو به آفتاب
خواهم نهاد...
باران
پنجم آذرماه هشتادو هشت .

۱ نظر:
salam be baran
hese gharibi dar khatere man o ma ja gozashte baran
javade az tehran
ارسال یک نظر