اسکناس یک هزاری
خوب یادم هست . سی و پنج سال پیش بود . در کابل بود، آری کابل سرک کارته چهار، دهمزنگ .
خوب یادم هست . سی و پنج سال پیش بود . در کابل بود، آری کابل سرک کارته چهار، دهمزنگ .
هوا گرگ و میش بود و اندکی سرد . مشغول کار بودم . وظیفه ام جمع کردن انباشته گرد و خاک و زباله های دیگر از روی زمین بود. دیگر هم کارانم زمین و سرک و پیاده رو ها را جارو می زدند و خاک و زباله هایش را در فواصل معین روی هم می انباشتند تا من آنها را جمع و در کراچی دستی ام بریزم . این کار من بود در شاروالی کابل که مسئول تنظیف سرکهای شهر بودم . همچنان که مشغول کار بودم ، زیر لب زمزمه می کردم و از خدا می خواستم تا پایان روز با انژری بمانم و از توان و قدرتم کاسته نگردد. ناگهان متوجه کاغذی در گوشه ی سرک شدم . خوش آب و رنگ بود و نو به نظر می رسید. در تاریک روشن صبح و سوسه انگیز بود و باور نکردنی . اندکی جلو تر رفتم و به آن نزدیک شدم . پیسه بود ، آری یک هزار روپیگی اگر اشتباه نکنم . به فکر فرو رفتم باید چکار کنم . بردارم یا نه ؟ آن پیسه که مال من نیست . پس مال چه کسی است؟ خدا می داند چقدر از گم شدنش ناراحت و گرفته شده است . و یا شاید... شاید هم نشده باشد، شاید پولدار و سرمایه دار باشد و اصلن متوجه گم شدن یک هزار رو پیه نشده باشد . شاید...
در فکر بودم که با نزدیک شدن صدای پایی به خود آمدم سر بلند کردم و دیدم یک صاحب منصب میان سال نزدیک می شود . با عجله خا ک انداز و جارو را روی هزاری گذاشتم و مشغول انتقال کراچی روی آنها بودم که صاحب منصب بی توجه و با سرعت از کنارم گذشت و رفت . ایستادم و رفتنش را نظاره کردم . وقتی مطمئن شدم کس دیگری در اطراف نیست خاک انداز و جارو را از روی پیسه برداشتم و پیسه را باز هم نگاه کردم و بالاخره از روی زمین گرفتم . مطمئن نبودم که هزاری است یا نه. اما با تردید در جیب گذاشتم و به کار ادامه دادم . ظهر هنگام بود که کارم تمام شد و من هم با عجله به سمت کوته سنگی راه افتادم.
به کراچی های کیله فروشی رسیدم . چند درجن کیله خوش کردم و پیسه را به مرد کیله فروش دادم . او نگاهی به آن انداخت و گفت باقی مانده اش را ندارد و باید از دیگر دوستانش بگیرد. او در نهایت باقی پیسه را به من داد و من به سمت کوچه حلبی سازی به راه افتادم . آنجا یک مخزن آب خریدم . چند ماهی بود که می خواستیم یک مخزن آب در خانه داشته باشیم اما نمی توانستیم بخریم زیرا حقوق من به آخر ماه نرسیده تمام می شد و در فکر خریدن نان می ماندیم چه رسد به مخزن آب . و بعد هم چند چیز ضروری دیگر و در آخر گوشت و سبزی و غیره و با یک دنیا شادی به سمت خانه حرکت کردم . به خانه که رسیدم ، زن و بچه هایم از تعجب دهانشان باز مانده بود و مرتب حدس و گمانشان را به من می گفتند و انتظار تایید داشتند . اما من گفتم : نه هیچ کدامتان درست نگفتید . من پیسه ی این ها را پیدا کرد م و کل ماجرا را برایشان تعریف کردم . باقی پول را به زنم دادم و آن شب در کنار شان خوش سپیری شد .
در فکر بودم که با نزدیک شدن صدای پایی به خود آمدم سر بلند کردم و دیدم یک صاحب منصب میان سال نزدیک می شود . با عجله خا ک انداز و جارو را روی هزاری گذاشتم و مشغول انتقال کراچی روی آنها بودم که صاحب منصب بی توجه و با سرعت از کنارم گذشت و رفت . ایستادم و رفتنش را نظاره کردم . وقتی مطمئن شدم کس دیگری در اطراف نیست خاک انداز و جارو را از روی پیسه برداشتم و پیسه را باز هم نگاه کردم و بالاخره از روی زمین گرفتم . مطمئن نبودم که هزاری است یا نه. اما با تردید در جیب گذاشتم و به کار ادامه دادم . ظهر هنگام بود که کارم تمام شد و من هم با عجله به سمت کوته سنگی راه افتادم.
به کراچی های کیله فروشی رسیدم . چند درجن کیله خوش کردم و پیسه را به مرد کیله فروش دادم . او نگاهی به آن انداخت و گفت باقی مانده اش را ندارد و باید از دیگر دوستانش بگیرد. او در نهایت باقی پیسه را به من داد و من به سمت کوچه حلبی سازی به راه افتادم . آنجا یک مخزن آب خریدم . چند ماهی بود که می خواستیم یک مخزن آب در خانه داشته باشیم اما نمی توانستیم بخریم زیرا حقوق من به آخر ماه نرسیده تمام می شد و در فکر خریدن نان می ماندیم چه رسد به مخزن آب . و بعد هم چند چیز ضروری دیگر و در آخر گوشت و سبزی و غیره و با یک دنیا شادی به سمت خانه حرکت کردم . به خانه که رسیدم ، زن و بچه هایم از تعجب دهانشان باز مانده بود و مرتب حدس و گمانشان را به من می گفتند و انتظار تایید داشتند . اما من گفتم : نه هیچ کدامتان درست نگفتید . من پیسه ی این ها را پیدا کرد م و کل ماجرا را برایشان تعریف کردم . باقی پول را به زنم دادم و آن شب در کنار شان خوش سپیری شد .
حال که به یاد آن روز می فتم ، حس عجیبی مرا فرا می گیرد . در آن روز در تمام عمرم شانس به من رو آورد و آن روز بود که برای اولین بار یک اسکناس هزاری دیدم .
باران
بیستم آبان ماه هشتاد وهشت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر