آه...
" بارون و دوست دارم هنوز
بدون چتر و سر پناه
و قتی که حرفای دلم جا می گیرن توی یه آه!"
آه...
در نهایت دلتنگی گرفتار آمده ای. تنها و غریب مانده ای . از زخم های روزگار دلت پر است. نا خشنود زندگی هستی و در چشمانت حسرت خانه کرده و خلاصه از دست زمین و زمان خسته ای . آه ، آری ، آه ، یک آه کوچک اما بزرگ. سرد اما گرم و رهایی بخش و آزاد و رها اما اسیر غم هایت ، این آه کوچک و سرد و رهاست که شانه هایت را از غم رها می سازد و دلت را آرام . در تنگنا های گرفتاریهاست که آه می کشیم و در فضای هستی رهایش می کنیم تا از انتهای جانمان خبر آرد و بر جهانیا ن جار زند. آه این حباب ساحل غصه ها و قاصدک سرزمین اشک ها و حسرت ها . دلت می گیرد، آری خسته و غمگین هستی و بغض گلویت را می فشارد . عیبی ندارد گریه کن ، آه بکش آرام خواهی شد. درد نخواهی کشید و زجر نمی بینی . تنها آه مرهم دردها و رنج ها یت خواهد بود و سنگینی سختیهایت را کم خواهد کرد باورت می شود یک آه دو حرفی این همه خاصیت داشته باشد و معجزه ی غم ها باشد و تو از وجودش بی خبر. آن زمان است که از خودت نا امید می شوی زیرا تو با این وجود نازنین ، این افکار بلند و بی نهایت ، این دستان نیرومند و بازوان پر توان و این قدم های استوار و مغرور ، به آن پناهنده می گردی اما همین انسان گاهی می شکند، می پژمرد و در هم می ریزد و دلش ، دلش... دلش مانند کوههای آسمان خراش و زمین های خشک و بی رونق زندگی صحرا ها ، از غمها پر می شود و از بی وفایی ها می گیرد و از گرفتاریها شکوه سر می دهد . در این هنگام به آن پناه می برد و ناله سر می دهد و گریه می کند و آن زمان است که خدایش را یاد می کند، به معبودش پناه می برد و سر بر ساحت مقدس او می ساید و اشکش را به او نشان می دهد . تنها آن زمان است که خدا ، خدایش می شود ، او بنده اش می گردد. اما خدایمان بسیار بزرگ است و مهربان زیرا بنده هایش را دوست می دارد و به شکوه هایشان گوش می سپارد و حتی آه هایی که از ته دل می خیزد و بر لبان جاری.
" بارون و دوست دارم هنوز
بدون چتر و سر پناه
و قتی که حرفای دلم جا می گیرن توی یه آه!"
آه...
در نهایت دلتنگی گرفتار آمده ای. تنها و غریب مانده ای . از زخم های روزگار دلت پر است. نا خشنود زندگی هستی و در چشمانت حسرت خانه کرده و خلاصه از دست زمین و زمان خسته ای . آه ، آری ، آه ، یک آه کوچک اما بزرگ. سرد اما گرم و رهایی بخش و آزاد و رها اما اسیر غم هایت ، این آه کوچک و سرد و رهاست که شانه هایت را از غم رها می سازد و دلت را آرام . در تنگنا های گرفتاریهاست که آه می کشیم و در فضای هستی رهایش می کنیم تا از انتهای جانمان خبر آرد و بر جهانیا ن جار زند. آه این حباب ساحل غصه ها و قاصدک سرزمین اشک ها و حسرت ها . دلت می گیرد، آری خسته و غمگین هستی و بغض گلویت را می فشارد . عیبی ندارد گریه کن ، آه بکش آرام خواهی شد. درد نخواهی کشید و زجر نمی بینی . تنها آه مرهم دردها و رنج ها یت خواهد بود و سنگینی سختیهایت را کم خواهد کرد باورت می شود یک آه دو حرفی این همه خاصیت داشته باشد و معجزه ی غم ها باشد و تو از وجودش بی خبر. آن زمان است که از خودت نا امید می شوی زیرا تو با این وجود نازنین ، این افکار بلند و بی نهایت ، این دستان نیرومند و بازوان پر توان و این قدم های استوار و مغرور ، به آن پناهنده می گردی اما همین انسان گاهی می شکند، می پژمرد و در هم می ریزد و دلش ، دلش... دلش مانند کوههای آسمان خراش و زمین های خشک و بی رونق زندگی صحرا ها ، از غمها پر می شود و از بی وفایی ها می گیرد و از گرفتاریها شکوه سر می دهد . در این هنگام به آن پناه می برد و ناله سر می دهد و گریه می کند و آن زمان است که خدایش را یاد می کند، به معبودش پناه می برد و سر بر ساحت مقدس او می ساید و اشکش را به او نشان می دهد . تنها آن زمان است که خدا ، خدایش می شود ، او بنده اش می گردد. اما خدایمان بسیار بزرگ است و مهربان زیرا بنده هایش را دوست می دارد و به شکوه هایشان گوش می سپارد و حتی آه هایی که از ته دل می خیزد و بر لبان جاری.
"آه مرا خدا می شنود ، می بیند!"
خدای من!
همیشه با من باش!
با من و آه من...
زیرا،
آه من بزرگ است ، خسته است ، خسته تر از عمر من است.
اما واقعی است ، ساخته دل است ، گره ی خورده ی درد است.
آه من
همراه من است ، در بغچه ام می پیچانمش ، در کتابهایم می نویسمش و در دستهایم...
در دستهایم می بویمش.
آه من
تنها نیست ، خدایم را با خودش این طرف و آن طرف خواهد بود.
آه من
دردهایم را سخن هایم را مانند قاصدک های سبک بال ، به گوش خدایم می رساند...
باران
خدای من!
همیشه با من باش!
با من و آه من...
زیرا،
آه من بزرگ است ، خسته است ، خسته تر از عمر من است.
اما واقعی است ، ساخته دل است ، گره ی خورده ی درد است.
آه من
همراه من است ، در بغچه ام می پیچانمش ، در کتابهایم می نویسمش و در دستهایم...
در دستهایم می بویمش.
آه من
تنها نیست ، خدایم را با خودش این طرف و آن طرف خواهد بود.
آه من
دردهایم را سخن هایم را مانند قاصدک های سبک بال ، به گوش خدایم می رساند...
باران
یازدهم آبان ماه هشتادو هشت.

۱ نظر:
سلام باران عزیز
عالی بود خیلی عالی خوشم آمد زیاد بنویس...
موفق باشی...
غ.ه."جاوید"
ارسال یک نظر