۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

فالبین

"فالبین"
یک نفر خسته و غمگین، یک نفر غریب وتنهاست
یک نفر اسیر درد و یک نفر عاشق شیداست
یک نفر دلش گرفته ، یک نفر بی خانمان است
یک نفر پای پیاده ، یک نفر به فکر نان است
تو این بازی موش وگربه ، یک نفر خوش شانس ، اقبال بلند، ستاره ی شمال دار، شده است ، فالبین . فالبین روزگار ما ، گویا از همه چیز و همه کس داناتر است و از همه ی رازهای جهان هم آگاه. فالبین روزگارما ، گویا ازعهده ی انجام هر کاری بر می آید و حلال مشکلات انسانهاست از هر نوع که باشد. و ...
و این " یک نفر" ما هم ، دردنیای نا امیدی ها سیر می کند و دستش از آنچه می خواهد کوتاه . سرش به سنگ خورده است و به کوچه ی بن بست رسیده است . بنابراین نزد فالبین می رود و فالبین هم کف دستش را می گشاید و با تعجب چهره اندیشمندانه به خود می گیرد و بعد از اندکی سیر وسیاحت ، اندیشه تفکر، با نگاه عاقل اندر سفیه به " یک نفر" می فهماند که قدر زندگی کنونی اش را بداند که روزگار آینده اش سیاه تر از حالایش است .
ترس بر وجود آن "یک نفر" رخنه می کند و اندامش را می لرزاند. " یک نفر" بعد از دادن پاداشی در خور توجه به فالبین ، با دنیایی از ترس و دلهره و نا امیدی که بر تمام گرفتاریهای سابقش افزوده شده است به خانه باز می گردد و به همه چیز و همه کس شک دارد. با بدبینی کشنده ای نفس می کشد و وسواس عجیبی وجودش را فرا گرفته است . بد خلق و کم طاقت شده و تو پنداری که پیکی از آینده آمده و خبر مرگ او را آورده که این گونه او را دگرگون ساخته است .
خلاصه ، آن " یک نفر " با ترس و وحشت روزگار گذراند و بالاخره شبی از شب ها خشمش فوران کرد و عزیزانش را در بر گرفت و این عذر بد تر از گناهش زندگی او را به ناکامی کشانید و روزگارش را سیاه ساخت .
یک نفر خسته و غمگین ، یک نفر غریب و تنهاست
یک نفر اسیر درد و یک نفر غرق هوسهاست
یک نفر دچار تردید ، یک نفر تو خواب و رویاست
یک نفر چشماش و بسته ، یک نفر به فکر فرداست .
این فالبین از همه چیز ، بی خبر، به خاطر پول و طمع بیش از حد به آن برای " یک نفر " های زیادی ، از آینده شان افسانه می پرداخت و آنچه خود می پسندید برایشان رقم می زد . آن " یک نفر" ها هم تسلیم افسانه های فالبین می شدند . و اینجا بود که فالبین به پول و پله اش می رسید و " یک نفر" ها هم زندگی شان تباه شده و روزگار به کامشان تلخ .
باران
پنجم آبان هشتاد و هشت.

هیچ نظری موجود نیست: