"به تماشا سوگند، و به آغاز کلام"
باران می بارید، که به فکر درست کردن "باران" افتادم. جایی که بتوانم دردهای دلم را برای آنانی که دوست دارند بشنوند، باز گو نمایم و باز هم در باران بود که "باران" را با قطرات زلال آّب ساختم. در باران بود که خود را در کویر دیدم و در باغ احساس کردم در گل های کوچه های شهرم نفس کشیدم و در سیاهی پرسه زدم. در باران بود که با خودم "لااقل با خود" تنها شدم و رو راست، یکرنگ و خالص. این بود خاصیت باران. باران انسان را زلال می سازد با خودش و دیگران.
" به سراغ من اگر می آیید ، نرم و آهسته بیایید ، مبادا که ترک بردارد ،
چینی نازک تنهایی من."
۱ نظر:
باید نوشت
باید نوشتن را سرشت و تکرار ها را تکرار کرد
میدانم فاصله یما زیاد شده اما نمیدانم تو دور شده ای یا من
تو سفر کردی یا من جا ماندم
.....تو تکرار کردی یا من
!ولی کاش
ولی کاش آینه ای داشتی
و میدیدی کسی در پشت منظر نگاهت هم آغوش خاک گشته
و لحظه لحظه ی خاطرات بودنت را در این فاصله ها میگذارد تا به تو
....نزدیک تر شود
کاش میدانستی که کسی آمار قدمهایت را دارد
....قانون
من به قانون شکنی محکومم...و تبعید به مجازم
نفرین به دادگاه تو .... نفرین به دادگاه من
چه بیهوده است انتظار دیروز را در فردا کشیدن
بودن من درد نیست
من از بیهوده بودن سخت دلگیرم
میخواهم بخوانم
آوازی از درد
آوازی از تنهائی
آوازی از هیچ
بر غم همه آنچه از دست داده ام
و
انسجام خشک لبخندی
! بر سنگ
آوازی از درد
آوازی از تنهائی
آوازی از هیچ
ارسال یک نظر