اینجا سهراب شعر می نوشت.
"سفر مرا به در باغ چند سالگی ام برد..."
همان روز
بعد از ظهر:3:35
نیک ( ولسوالی یکاولنگ )
منطقه ای زیبا و خوش آب و هوا در دل کوهستان . گویی کوهها دستانش را گشوده است و در کف دستان آنها درختها و گل ها و سبزه ها روییده . و زینتی دیگر به زمین بخشیده است . سر سبز و غرق در سکوت تابستانی است و دل و دیده ی هر تازه واردی را می نوازد . مردم با مشارکت و همکاری یکدیگر منطقه شان را آباد کرده اند و تلاش فراوان نیز برای تولید نیروی برق شبانه روزی می ورزند تا با بهره مندی از آن پیشرفت های بیشتری در عرصه های مختلف داشته باشند. محصولات کشاورزی نیز با کمک بخش های دولتی و خصوصی متنوع گشته و کنترل شده است . ساختمان ولسوالی یکاولنگ از نو ساخته شده است و نمایی زیبا دارد.
شنبه:3/5/1388
صبح:11:10
دهن چهار ده ( ولسوالی یکاولنگ )
" وای!!!
وای، چقدرچمنزار!!! تا به حال این همه زمین چمن در یک جا ندیده بودم ! بی انتهاست ! همه جا سراسر چمنزار است و سبز سبز!
دیدنی و لذت بردنی!!! "
چمن های سر سبز اطراف سرک را پوشانده بود و تا چشم توان دیدن داشت ادامه پیدا می کرد .این منطقه چمن نام دارد حتمن به خاطر زمین های وسیع پوشیده از چمنزار هایش است . هوای خنکی هم دارد و خانه ها هم بر بالای تپه ها جا خوش کرده اند . تا رسیدن به خانه ی مان باید کوهنوردی اندکی می کردیم و بالاخره با زحمت فراوان به خانه رسیدیم . خانه ای با چند اتاق که کلکین هایشان به سمت چمنزارها باز می شد .
مزرعه های گندم و کچالو، درختان سیب ، لیسه دختران و پسران ، کلینیک صحی ، چشمه های جوشان و بارهای علف که بر حیوانات حمل می شد ، به چشم می خورد . گاوها در چمنزارها در حال چرا بودند و نسیم تابستانی می وزید. مردم غرق در کار و تلاش و زحمت . شیر و ماست و دوغ فراوان . خنکی آب چشمه ساران گرمای تابستان را از یادها می شست و به خاطر ها می برد . همه چیز دلنشین و زیبا بود و سکوت آرام بخشی حکم فرما .
" لب آبی
گیوه ها را کندم ، و نشستم ، پا ها در آب :
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هشیار است !
نکند اندوهی سر رسد از پس کوه .
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ ، می چرد گاوی در کرد.
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است .
سایه هایی بی لک ،
گوشه ای روشن و پاک ،
کودکان احساس ! جای بازی اینجاست .
زندگی خالی نیست :
مهربانی هست ، سیب هست ، ایمان هست .
آری
تا شقایق هست ، زندگی باید کرد ."
دوشنبه : 5/5/1388
صبح : 7:25
چهار ده ( ولسوالی یکا ولنگ )
گردشی چند در منطقه ی چمن داشتیم و بسیار جالب و شگفت انگیز بود . از عطر علف ها سر مست گشتیم و با رقص شاخه های درختان به آسمان پر گشودیم . از آب گوارای چشمه ساران سیراب و از هوای تازه آکنده گشتیم و لذت بردیم از آن همه زیبایی . خانه ها را از گل ساخته بودند نان را هم خود می پختند و شیر می دوشیدند و از آن ماست و دوغ و کره ... می گرفتند . صبح خروس خوان مردان به سمت مزرعه ها می رفتند و زنان در خانه سر گرم می شدند .
وه ، که چه زندگی پاک و صادقانه ای !
فرصت را غنیمت شمردم و به کنج تنهایی خود خزیدم در مناظر زیبای طبیعت خود را با خود تنها یافتم و در عالم خود غرق .
سه شنبه : 6/5/1388
بعد از ظهر: 3:10
دهن ترنوک ( ولسوالی یکاولنگ)
درخت سیبی بالای سر دارم و دامنه ای پر گل زیر پا . پایین تر از سراشیبی دامنه، مزرعه ی گندم است با خوشه های زرین گون و ساقه های رقصان . آسمان آبی و آفتابی و هوا گرم . گاه گاهی نسیم خنکی می وزد و دل و روح را یکجا می نوازد و ذهن را تا ملکوت می راند . با دیدن زیباییها ی اطراف و تنفس هوای پاک و استشمام عطر گل ها و علف ها ، فراموش می کنم در زمینم و خود را در رویاهای خوش می یابم . به دور دست ها ، به قله کوهها می اندیشم و به آن دستان پر توان و صادق ، به آن بازوان استوار و به آن قلب رئوف و با شهامت .اینجا سهراب شعر می نوشت . سهراب هم گاوها را در چمنزارها دیده است . او هم از عطر علف سر مست گشته و پا ها را در آب خنک چشمه ها شسته و غرق در نیایش درختها و شب بوها بوده است .سهراب در میان این همه زیبایی و پاکی و طراوت گفته : چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید . و او نیز از حقیقت زندگی سرشار گشته مانند من .
" در دل من چیزی است ،
مثل یک بیشه ی نور، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها آوایی است ، که مرا می خواند."
ادامه دارد...
باران .
چهاردهم مرداد هشتادو هشت .

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر