پنج شنبه: 1/5/1388
صبح:3:30
کابل
هوا تاریک بود و خنک. نسیم سحر گاهی می وزید. به همراه خانواده بار سفر بستم و همگی به سمت ولایت بامیان حرکت کردیم . موتر در پستی و بلندی سرک فریاد می زد و پیش می رفت . از ولایت میدان وردک گذشتیم و پس از طی مسافت طولانی به ولایت بامیان رسیدیم .
همان روز
ظهر:12:38
بامیان
بامیان شهری که چه عرض کنم نه ، یک روستای بزرگ و خاک گرفته در دل کوههای سر به فلک کشیده و بی آب و علف . شهری گمشده در اعماق یادها و خاطره ها . مدفون شده در حصار زمانهای تیره و تار تاریخ . کوه های عظیم و مرتفع گرداگردش را حلقه زده است و تک تک درختهایی در دامنه ها به چشم می خورد . شهری که از امکانات و پیشرفت و ترقی مدرن امروزی به دور مانده و از سرکهایش گردو خاک می بارد و از آسمانش سوز و حرارت خورشید . و مردمی با چهره های آفتاب سوخته و دستهای زحمت کشیده و قلبی داغ دیده . بامیان ولایتی با قدمتی هزاران ساله که از ساخت و ساز و سازندگی در آن خبری نیست. آبادانی اش را باید در تاریخ های کهن جست و زیبایی اش را در چهره ی چروکیده و قامت شکسته ی بودا دید . بامیان آن یگانه نگین تاریخ های دور و گنج های نهفته در دل خاک ، با مردمان درد کشیده و فقیر خود ساخته و سوخته و صدایش هم در نیامده است . اما امروز باید این سکوت دیرینه را شکست:
بودا؛ فریاد بر آور و این سکوت مرگبار را بشکن!
بودا؛ از درد هایت ناله سر ده!
بودا؛ از دیدنی هایی که نباید بگو!
فریاد بزن!
اشک بریز!
غوغا کن!
شورو هیاهو بر پا کن!
کوهها؛ از این تاریخ فراموش شده حکایت کنید!
دشتها؛ از غم های زیر خاک شده بنالید!
دیده ها؛ زیباییها را جار زنید!
بامیان هم زیباست با همه ی داشته ها و نداشته هایش .
در بامیان گشتیم و دیدیم و ندیدیم . و ... در نهایت از این مهد تمدن دل کندیم و به سوی ولسوالی های دیگر، جای زندگی پدرانمان همت سفر بستیم . راههای کوهستانی را از فراز و فرود کوهها و تپه ها طی نمودیم و کم کم به مقصد نهایی نزدیک شدیم . واقعن از دیدن راههای پر پیچ و خم و خاکی لرزه بر اندام مان می افتاد اما به لطف پروردگار به سلامت به جای دلخواه رسیدیم و از دیدن زیباییهایش غرق در سرور گشتیم .
ادامه دارد...
باران.
سیزدهم مرداد ماه هشتادو هشت.

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر