۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه

به مناسبت روز مادر

مادر برایم قصه بگو، از درد مادرانه ات.
یکی بود یکی نبود. توی قصه های کودکی ام ، مادرم پری قصه های من بود و جز او کسی افسانه ی من نبود، کسی شاهزاده و شاهدخت و ملک قصر نشین نبود، مادرم قصه می گفت ، مادرم توی قصه ها راه می رفت ، خنده می کرد ، دخترش را خورشید تابنده می کرد، غذا می پخت ، لباس می شست، خانه را جارو می کرد، با خوبیهایش تمام غصه ها را جارو می کرد... خلاصه مادرم تمام هستی من ، زندگی و شادی من بود. گلها را آب می داد ، طاقچه را صفا می داد ، قلب های سردو گرفته را دعا می داد .مادرم خوب بود مثل پری، مهربان مثل فرشته ، نازنین مثل گلهای روی طاقچه ... مادرم با خوبیهایش ، شاهدخت تمام قصه هایم بود ، مادرم با خنده هایش گل های بهاری را به کلبه حقیرانه مان می آورد و او تمام چیزهای خوبی بود که من آرزو داشتم...
و امروز که سالها از آن دوران طلایی می گذرد مادرم همه جا سبز گشته است. لای گلهای حیاط عطر بافتنی هایش پیچیده است. یادگار دستهای صادقش بر تاب درخت مان نقش بسته است و فضای خانه از مهر او آکنده و صفای پنجره ها نوید بخش گامهای استوارش است. مادر تنها مادر نیست یک دنیا ست یک جهان متفاوت با آنچه در تصور می گنجد . مادر الهه ی آسمانی است که در زمین از گل های خدا پرستاری می کند و مادر است آن دوست داشتنی بی نهایت پاک و دلسوز و جایش جز بهشت نمی تواند باشد . نمی دانم آن همه خوبی چطور در وجود انسانی می تواند جمع گردد جز وجود نازنین مادر . هر آنجا عشق است و مهربانی مادر است و جز او نمی توان کسی یافت . امروز هم مادر همان شاهدخت قصه هاست و من همان کودک سیراب از شیرینی قصه هایش. امروز از مادر م می خواهم سرگذشت مادران زمینی برایم حکایت کند از مادران سرزمین حصارهای چوبی، زندان های نامریی ، دردهایی از جنس آتش و باد ، از مادران تبعید شده در فراسوی فاصله هایی که قفل شده اند و آنها در حسرت دیدار فرزند آرام و قرار ندارند. از مادران داغ دیده ای که در حسرت خریدن لباس نو برای کودکشان روزها و ماه ها و سال ها را می شمارند. از مادران سرزمین کارو زحمت و تلاش که برای نجات فرزند ازمرگ تن به هر حقارتی می دهند، آنهایی که برای سیر کردن کودکان گرسنه شان تن می فروشند و معامله می شوند و جان می دهند. آنها که جز گذشت به چیز دیگری نمی اندیشند و در گرداب فقر در دام های فریب و سؤ استفاده های سود جویان حریص و شیطانی اسیرند. آنها چطور می توانند از فاصله های دور برای کودکشان قصه بگویند؟
مادر از آنها ، از قصه های شومشان برایم بگو ، تا بدانم مادر چقدر بزرگ است ، که حتی در تصور نمی گنجد. مادرم برایم بگو چرا در تمام این بد بختیها این فرشته های هستی بخش باید تنها باشند با آن همه درد ورنج . مادر ، بگو چرا مادران فقط در قصه ها شاهدختند نه در واقعیت؟
آنها نمی توانند در حقیقت هر زندگی رنگ باخته ای شاهدهخت شوند ، شاهدختی با اسب های بالدار ، کفش های طلایی ، لباس های ابریشمی ، قصر های بلورین....
مادر ، نام ات مقدس است در هر کجا و هر زمان.در هر لحظه برکت تو جاری ست و در تمام بشر کسی را نمی توان یافت که تو را حس نکرده باشد.
مادر برایم قصه بگو...
تمام عمر می شنوم...
باران.

هیچ نظری موجود نیست: