۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

اشک و لبخند

اشک و لبخند...
من، اندوه خویش را با شادی های مردمان عوض نمی کنم و خوش ندارم اشکی که اندوه را از ژرفای وجودم جاری کرده ، مبدل به لبخند شود. آرزو دارم زندگی ام ، اشکی باشد و لبخندی؛ اشکی که دلم را صفا بخشد و اسرار و پیچیدگی های حیات را به من بیاموزد ؛ اشکی که با آن، شریک اندوه دل سوختگان گردم؛ و لبخندی که سر آغاز سرور و شادمانی ام باشد. می خواهم در اشتیاق، بمیرم؛ اما با دلمردگی زنده نباشم. دوست دارم ژرفای وجودم، تشنه ی محبت و زیبایی باشد ، زیرا نظر کرد م و دریافتم که کم خواهان دون همت ، نگون بخت ترین مردمان اند و از همه به زندان مادیا ت نزدیک تر ؛ و گوش سپردم و بشنیدم که ناله ی مشتاقان آرزومند، ازطنین سه گاه و چهار گاه خوش تر است .
عصر گاهان؛ شکوفه گلبرگها یش را در هم می کشد ، اشتیاقش را در بر می گیرد و می آرامد؛ و چون سپیده فرا می رسد، لب می گشاید تا بوسه ی خورشید را در یابد . از این رو زندگی گل ها، همه اشتیاق وصال است و اشک و لبخند.
آب دریا بخار می شود، فرا می رود ، گرد می آید ، ابری می شود و بر فراز دشت ها و تپه ها به راه می افتد، تا آن که خنکای نسیمی را حس کند و گریان ، فرود آید؛ به دشت ها و جویبارها سرازیر شود و به وطن نخستین خویش - دریا - باز گردد . {آری} زندگی ابرها نیز گونه ای جدایی است و دیدار؛ اشک و لبخند .
بدین سان، روح نیز که از "روح کل " جدا می افتد و به عالم ماده می آید ، به سان ابری است که بر فراز کوه های اندوه و دشت های شادی به حرکت در می آید، و آن گاه که به نسیم مرگ می رسد ، به جایگاه نخستین باز می گردد؛ به دریای محبت و زیبایی ، به سوی خداوند...
جبران خلیل جبران ، از کتاب اشک و لبخند
باران
تیر ماه.

هیچ نظری موجود نیست: