۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه

هاشورهای زندگی...

خانواده ی کوچک یا بزرگ، مشکل این است !
تو می خواهی کدام یک را برای زندگی کردن برگزینی ؟
در صنف درس بحث به این موضوع رسید و اکثر دختر ها خانواده ی کوچک را ترجیح دادند و اکثر پسرها خانواده ی بزرگ را ، من نمی خواهم بگویم کدام درست گفته و کدام نا درست . اما من در تمام مدت بحث به انگشتان کوچک و لرزان سارا که با آن سن کم و صورت گرد گرفته از خاک های روزگار مالامال از نداری اش ، گره در هم می کرد تا خطی به قالی رنگینش که با خون دل رنگ کرده بیفزاید، تا شب هنگام لقمه نانی برای خواهرها و برادرهای کوچکترش به ارمغان برد . من به آن کودکی می اندیشم که از درس و مکتب گذشته است و دوکانها را از دود اسفند می آکنند تا یک یا دو افغانی از صاحبش بگیرند. و آن دیگری با فریادهای بلندش که آسمان هم تاب شنیدنش را ندارد می خواهد مسافرین را دعوت به رفتن کند به سوی مرزهای نامرئی فقری که مادرش را به کام گریه می کشاند و پدرش را به شرمساری که چیزی جز سر افکندگی در برابر فرزندانش ندارد . به آن مادر که لحظه لحظه هایش را در اندوه فرزندانی می سپارد که بیماری ها با خود به کام مرگ برد ه است و او جز خدا حافظی کاری نتوانسته . به اوضاع بی سرو سامان کشورم که فقر گریبان گیر خانواده هایش است کوچک و بزرگ و در خانواده های بزرگ بیشتر. بی کاری نه تنها پدران را از پا درآورده که تمام جامعه را فلج کرده پس در جامعه ای که کاری برای پدرهای خانواده نیست فرزندانی که به گمان هم صنفی هایم اقتصاد خانواده را تقویت می کنند چه کار کنند؟ در جامعه ای که بیماری فقر و بی کاری دامن گیر افرادش است فرزندان بیشمار یک خانواده چه طور شکمشان را پر کنند چه رسد به تحصیل و پیشرفت و سازندگی کشور و جامعه حالا بگذریم از تربیت صحیح فرزند که مسئو لیت سنگین پدرو مادر است و اگر خدای نکرده به طور درست از عهده ی آن بر نیایند در پیش گاه خدا و سایر بندگانش شرمنده خواهند شد .
من به آن همه دلواپسی های مادران درد مند کشورم می اندیشم با دستان پینه بسته و زجر کشیده که از بس کار خانه کرده استراحت یادش رفته. درست است مادر است و بهشت زیر پای مادران اما مادر هم یک انسان است با انرژی و نیرو و توانی که ممکن است روزی به پایان برسد و آن روز چه می شود؟
من در فکرهای خودم بودم و وقتی به اندیشه های خودم می دیدم و اندیشه های هم صنفی هایم ناگهان از درد ، از غم ، از اندوه خنده ام گرفت خندیدم ، بی اختیار خندیدم ...با خودم و در سکوت و اندیشه هایم بر بدبختی ها خندیدم...
و استادم ...
استادم به ما اخطار داد که اگر بار دیگر کسی در صنف موقع صحبت هم صنفی هایش بخندد ازصنف باید بیرون رود ...
هر کسی که باشد ...
من در اندوهی فراموش نشده فرو رفتم و توجیحی برای انچه واقع شد نداشتم ...
جز اینکه اندوه خانواده هایی که شاهد گذران زندگی یشان بودم مرا با خود برد ، خانواده هایی که از داشتن فرزندان زیاد به تنگ آمده و دخترانشان را فروخته و پسرانشان را برای کاری که به آسانی پیدا هم نمی شود از دنیای کودکی جدا می نمایند ... شاید آنها هم زیر بار سختی شانه هایشان خم شده و کمرشان شکسته باشد اما آن طفل کوچک هم انسانی است بدون تقصیر و گناه ... و معصومیت پنهان نشدنی وجودش را فرا گرفته...
حسرت خوشی کودکان وطنم مرا تا آسمانها برد...
و استادم ...
همچنان از قانون های صنفش سخن می راند...
در صنف نباید...
باران
دهم خرداد هشتادو هشت.

هیچ نظری موجود نیست: