مقام زن
کسی نیست این جا
کسی نیست این جا
پرنده بی آشیان است
و باغ بی باغبان
هوا بی اکسیژن
و
فضا
بی آیینه است...١
در میان تاریکی فضای سنگین، سوسوی فروغی به چشم می خورد در گوشهٔ نمناک و وحشت آلود اتاق چشمانش نمایان تر شد، و کم کم همه چیز در چند قدمی ام رنگ می گرفت،
معنا می بخشید و می گریست، آهسته می گریست...
دستان زجر کشیده اش بی رمق بود و در دریای نگاهش طلاطم درونش نمایان.
بازوان خم شده ا ش در سایهٴتاریکی دردهایش فریاد می کرد و من از روزن اتاقش ماه را می دیدم در هاله ای از سیاهی ...
این تصویر غم دیده، زن است در قرن های پیش، در قرن حاضر و خدا کند در آینده ها نباشد.
این آسمان رنج کشیده، زن است در این سرزمین، در سرزمین ها ی دور و در هر جای این کرهٴخاکی.
این برگهای خزان دیده و خرد شده، زن است با اراده و مهر مادری که درد هر زبان و فرهنگ و نژاد یک معنی مقدس است یک فرشته بهشتی...
دستان خستهٴزن افغان در بی پناهی گم شده است و چشمانش در تاریکی زندان علایق کور.
دمش درد است و بازدمش آه .
طنین صدایش از احساس خالی و نمی دانم با کدامین گوش بریده نشده اش ترنم باران را بشنود؟ با کدامین پیکر نسوخته اش زندگی را لمس کند؟ و با کدامین قلب داغ ندیده اش، عشق را باور؟ چه کسی با اوست؟
در این دنیای مرده و تهی از عاطفه و هم دلی، زن افغان تنهاست، تنها.
بدون یارو یاور، بدون هم صدا...
چه گونه فریاد بر آرم
ای بی صدایی
و کی را خواهم
به هم صدایی
به دادخواهی
کسی نیست این جا
کسی نیست این جا
مهر مرده
ماه مرده
آب مرده
چاه مرده٢
در روز جهانی زن که سالها پیش زنان در آنسوی مرزهای دور به پا خاستند و به خاطر حق شان ایستادگی کردن، مقاومت نمودند و در این راه جان باختند تا زن ها دیگر حقارت را تحمل نکنند، تا زن ها نیز ارزش انسان را داشته باشند.
تا زن هم محترم باشد و دارای ارزش والا.
تا دیگر زن کالا نباشد، نمادو سنبل هم نه. زن انسان باشد، نه همراه انسان.اندیشیدن را یاد بگیرد نه تقلید اندیشه ها را. عمل کننده باشد نه ناظر عمل. آزادی را تجربه کند نه اسارت. و زندگی کند نه این که زنده باشد...
آری زن جنگید و پیروز شد و حال که سا لها از آن روز تاریخی می گذرد هنوز هم زنان افغان در دوران قبل از 8 مارچ هستند. هر ساله در روز 8 مارچ- روز جهانی زن- در محافل مختلف ا ز مقام زن تجلیل به عمل می آید. هر ساله روز زن گرامی داشته می شود اما تا حال نشده که قدم به سوی عمل بر داشته شود. هر ساله در این روز دردها گفته می شود و از درمان خبری نیست. همیشه از محو خشونت تنها، سخن به میان می آید!
همیشه از مقام زن سخن می گویند ولی ارزشش نمی دانم کجاست؟در پشت کدام دریاهای دور...
در کدام خاک غریب...
شاید آن شهر دوری که سهراب همیشه در حسرت آن بود همان شهری باشد که زنان نیز اسطوره آب باشند، حدیث باران و آغوش زندگی...
پشت دریا ها شهری ایست
قایقی باید ساخت
باید انداخت به آب
دور باید شد ازاین شهر غریب٣
کاش می شد زنان میهنم و همه زنان این کره خاکی، همیشه پر از شوق زندگی باشند پر از انرژی و حیات.
کاش می شد همیشه لبخند
نقش می بست بر لبانشان.
و دیگر خبری از اشک نبود از التماس رهایی، تبرئه بی گناهی، ترس از فریب خوردن، فرار از حیات...
اما این آرزوی دوری نیست وقتی به خودم می اندیشم و به زنان. می بینم آن قدرها هم محال نیست تنها باید کمک کنیم به هم.
دست به دست هم دهیم تا همه با هم لبخند زنیم.
لااقل زن پشتوانه زن باشد نه بر علیه آن... بیایید برای هم پل بسازیم نه سد. و با هم جوانه زنیم در بهار موعود...
از میان شکوفه های سپید
زندگی را سلام می گویم
هر یک از غنچه های نورس را
با نسیم بهار می بویم٤
پانوشت:
1- لیلا صراحت روشنی ، شعر زنان افغانستان ، به کوشش مسعود میر شاهی ، نشر شهاب
2- لیلا صراحت روشنی ، شعر زنان افغانستان ،به کوشش مسعود میر شاهی ، نشر شهاب
3- سهراب سپهری ، هشت کتاب
4- فرشته ضیایی ، شعر زنان افغانستان ، به کوشش مسعود میر شاهی ، نشر شهاب
باران . اسفند هشتاد و هفت
کسی نیست این جا
کسی نیست این جا
پرنده بی آشیان است
و باغ بی باغبان
هوا بی اکسیژن
و
فضا
بی آیینه است...١
در میان تاریکی فضای سنگین، سوسوی فروغی به چشم می خورد در گوشهٔ نمناک و وحشت آلود اتاق چشمانش نمایان تر شد، و کم کم همه چیز در چند قدمی ام رنگ می گرفت،
معنا می بخشید و می گریست، آهسته می گریست...
دستان زجر کشیده اش بی رمق بود و در دریای نگاهش طلاطم درونش نمایان.
بازوان خم شده ا ش در سایهٴتاریکی دردهایش فریاد می کرد و من از روزن اتاقش ماه را می دیدم در هاله ای از سیاهی ...
این تصویر غم دیده، زن است در قرن های پیش، در قرن حاضر و خدا کند در آینده ها نباشد.
این آسمان رنج کشیده، زن است در این سرزمین، در سرزمین ها ی دور و در هر جای این کرهٴخاکی.
این برگهای خزان دیده و خرد شده، زن است با اراده و مهر مادری که درد هر زبان و فرهنگ و نژاد یک معنی مقدس است یک فرشته بهشتی...
دستان خستهٴزن افغان در بی پناهی گم شده است و چشمانش در تاریکی زندان علایق کور.
دمش درد است و بازدمش آه .
طنین صدایش از احساس خالی و نمی دانم با کدامین گوش بریده نشده اش ترنم باران را بشنود؟ با کدامین پیکر نسوخته اش زندگی را لمس کند؟ و با کدامین قلب داغ ندیده اش، عشق را باور؟ چه کسی با اوست؟
در این دنیای مرده و تهی از عاطفه و هم دلی، زن افغان تنهاست، تنها.
بدون یارو یاور، بدون هم صدا...
چه گونه فریاد بر آرم
ای بی صدایی
و کی را خواهم
به هم صدایی
به دادخواهی
کسی نیست این جا
کسی نیست این جا
مهر مرده
ماه مرده
آب مرده
چاه مرده٢
در روز جهانی زن که سالها پیش زنان در آنسوی مرزهای دور به پا خاستند و به خاطر حق شان ایستادگی کردن، مقاومت نمودند و در این راه جان باختند تا زن ها دیگر حقارت را تحمل نکنند، تا زن ها نیز ارزش انسان را داشته باشند.
تا زن هم محترم باشد و دارای ارزش والا.
تا دیگر زن کالا نباشد، نمادو سنبل هم نه. زن انسان باشد، نه همراه انسان.اندیشیدن را یاد بگیرد نه تقلید اندیشه ها را. عمل کننده باشد نه ناظر عمل. آزادی را تجربه کند نه اسارت. و زندگی کند نه این که زنده باشد...
آری زن جنگید و پیروز شد و حال که سا لها از آن روز تاریخی می گذرد هنوز هم زنان افغان در دوران قبل از 8 مارچ هستند. هر ساله در روز 8 مارچ- روز جهانی زن- در محافل مختلف ا ز مقام زن تجلیل به عمل می آید. هر ساله روز زن گرامی داشته می شود اما تا حال نشده که قدم به سوی عمل بر داشته شود. هر ساله در این روز دردها گفته می شود و از درمان خبری نیست. همیشه از محو خشونت تنها، سخن به میان می آید!
همیشه از مقام زن سخن می گویند ولی ارزشش نمی دانم کجاست؟در پشت کدام دریاهای دور...
در کدام خاک غریب...
شاید آن شهر دوری که سهراب همیشه در حسرت آن بود همان شهری باشد که زنان نیز اسطوره آب باشند، حدیث باران و آغوش زندگی...
پشت دریا ها شهری ایست
قایقی باید ساخت
باید انداخت به آب
دور باید شد ازاین شهر غریب٣
کاش می شد زنان میهنم و همه زنان این کره خاکی، همیشه پر از شوق زندگی باشند پر از انرژی و حیات.
کاش می شد همیشه لبخند
نقش می بست بر لبانشان.
و دیگر خبری از اشک نبود از التماس رهایی، تبرئه بی گناهی، ترس از فریب خوردن، فرار از حیات...
اما این آرزوی دوری نیست وقتی به خودم می اندیشم و به زنان. می بینم آن قدرها هم محال نیست تنها باید کمک کنیم به هم.
دست به دست هم دهیم تا همه با هم لبخند زنیم.
لااقل زن پشتوانه زن باشد نه بر علیه آن... بیایید برای هم پل بسازیم نه سد. و با هم جوانه زنیم در بهار موعود...
از میان شکوفه های سپید
زندگی را سلام می گویم
هر یک از غنچه های نورس را
با نسیم بهار می بویم٤
پانوشت:
1- لیلا صراحت روشنی ، شعر زنان افغانستان ، به کوشش مسعود میر شاهی ، نشر شهاب
2- لیلا صراحت روشنی ، شعر زنان افغانستان ،به کوشش مسعود میر شاهی ، نشر شهاب
3- سهراب سپهری ، هشت کتاب
4- فرشته ضیایی ، شعر زنان افغانستان ، به کوشش مسعود میر شاهی ، نشر شهاب
باران . اسفند هشتاد و هفت

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر